معنی میمون

میمون
معادل ابجد

میمون در معادل ابجد

میمون
  • 146
حل جدول

میمون در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

میمون در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • باشگون، خجسته، خجسته‌پی، خوش‌شگون، خوش‌قدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، مبارک‌پی، مسعود، نیک‌پی، همایون،
    (متضاد) بدشگون، بدیمن، بوزینه، حمدونه، چز. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

میمون در فرهنگ معین

  • (مِ) [ع.] (اِمف.) فرخنده، خجسته. ج. میامن.
  • (~.) (اِ.) بوزینه.
لغت نامه دهخدا

میمون در لغت نامه دهخدا

  • میمون. [م َ مو] (ع ص) مبارک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، میامین. دارای یمن و برکت. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (برهان). بایمن. (فرهنگ نظام). خجسته. (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث). همایون. (اوبهی). فرخنده. خجسته. (ناظم الاطباء). خوش شگون. (فرهنگ نظام). مسعود. فرخ. بامیمنت. بایمن. خنشان. همایون. خرم. باشگون. مقابل مشؤوم:
    همی فزونی جوید اواره بر افلاک
    که تو به طالع میمون بدو نهادی روی.
    شهید بلخی (اشعار پراکنده ص 36). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو / م ِ مو] (اِ) بوزینه. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). جانوری است معروف و آن برزخ است میان انسان و حیوان غیرناطق. (برهان). میمونها خود راسته ای را از پستانداران تشکیل میدهند شکل دست و پای آنها شبیه دست انسان است از اینجهت آنها را «چهاردستان » گویند. در بسیاری صفات جسمانی مخصوصاً از نظر دندان بندی به انسان شباهت دارند و عموماً به زندگی روی درختان عادت دارند. میمونها شامل اقسام آدم نماها (شمپانزه، گوریل، اورانگ اوتان، ژیبون) و میمونهای دم دار (میمونهای قاره ٔ قدیم و میمونهای قاره ٔ جدید) است. توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو / م ِ مو] (اِ) گیاهی است از تیره ٔ میمونیان و از راسته ٔ دولپه ایهای پیوسته گلبرگ که میوه اش کپسول است و با دو شکاف بازمیشود و یکی از گیاهان زینتی است و گلهایش غالباً به رنگ سفید و بنفش و قرمز است. انف الثور. انف العجل. گل میمون. تم الذئب. واق واق چیچکی. ارسلان اغزی. (از گیاه شناسی گل گلاب) (از فرهنگ گیاهی). وجه تسمیه ٔ این گیاه به مناسبت شکل ظاهری جام گل این گیاه به قیافه ٔ میمون است. توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) قریه ای واقع در سه فرسنگ و نیمی میانه ٔ شمال و مغرب اصطهبانات. (فارس نامه ٔ ابن البلخی). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن ابراهیم کاتب. وی کاتب مکاتبات خاصه ٔ متوکل خلیفه ٔ عباسی است و کتاب رسائل از تألیفات اوست. بعربی نیز شعر می گفته و دیوان او بیست ورقه است. (از ابن الندیم) (از یادداشت مؤلف) . توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن اقرن. وی بعد از ابی الاسود الدؤلی در علوم عربیه امام مقدم است. نحو و سایر علوم عربی را از ابی الاسودالدؤلی آموخت و عنبسهبن معدان الفیل از وی أخذ علوم عربی کرده است. (از ابن الندیم) (از معجم الادباء). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن جعفر، مکنی به ابوتوبه، لغوی و نحوی و ادیب بوده است. وی شاگرد ابی الحسن کسائی است و عمروبن سعیدبن سلم از وی کسب ادب کرده است، وی با اصمعی مباحثاتی نیز داشته است. (از معجم الادباء). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن قیس بن جندل. رجوع به اعشی شود.

  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن محمدبن معتمدبن مکحول، مکنی به ابوالمعین النسفی، متوفی به سال 508 هَ. ق. از فضلا است. او راست: کتاب بحرالکلام در توحید و کتاب تبصره ایضاً در توحید. و کتاب التمهید لقواعدالتوحید. (از الاعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن مهران الرقی، مکنی به ابوایوب. فقیه و قاضی متولد به سال 37 هَ. ق. متوفی به سال 117 هَ. ق. وی یکی از ثقات حدیث است، درکوفه نشو و نما یافت و در زمان عمربن عبدالعزیز منصب قضا یافت مردی کثیرالعباده بود و نسبتش به رقه است که یکی از بلاد بین النهرین است. (از الاعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن نجیب واسطی، طبیبی فاضل و حکیم بوده. وی از اطباء و ریاضی دانان معروف عهد غزالی و همدست خیام در رصد و اصلاح تقویم جلالی بود. منطق و طبیعیات و الهیات شفا را بخوبی میدانست. پدرش از واسط به اهواز مهاجرت کرد و میمون آنجا متولد شد و یک چند در بغداد و چندی در هرات اقامت کرد و کمتر با ارباب جاه و مال می آمیخت. نزد شرف الدین ظهیرالملک علی بن حسن بیهقی حاکم هرات تقرب و احترامی شایان داشت. توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن هارون بن مخلدبن أبان، مکنی به ابوالفضل متوفی به سال 297 هَ. ق. وی از اهل بغداد و کاتب و صاحب اخبار و ادیب و شاعر بود. از جاحظ کسب علوم کرد و ازاو جعفربن قدامه کسب علم کرده است. (اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • میمون. [م َ مو] (اِخ) ابن هارون الکاتب. از کاتبان و محدثین است و از اسحاق بن ابراهیم موصلی و تعداد زیادی از محدثین دیگر اخذحدیث کرده است. (از الوزراء و الکتاب) (از موشح). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

میمون در فرهنگ عمید

  • پستانداری پشمالو و شبیه انسان، با دست‌های بلند که معمولاً روی درختان زندگی می‌کند، بوزینه، بوزنه، بوزنینه، پوزینه، حمدونه، پهنانه، مهنانه، چز، کپی،. توضیح بیشتر ...
  • دارای یمن و برکت، مبارک، خجسته،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

میمون در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

میمون در فارسی به انگلیسی

  • Fortunate, Glad, Grateful, Happy, Monkey, Opportune, Simian
فارسی به عربی

میمون در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

میمون در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مبارک، دارای یمن و برکت، خجسته
فرهنگ فارسی آزاد

میمون در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَیمُون، با یُمن، با برکت، مبارک، فرخنده (جمع: مَیامِین)،
فارسی به ایتالیایی

میمون در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

میمون در فارسی به آلمانی

واژه پیشنهادی

میمون در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید