معنی نویسنده اثر بحر در کوزه

لغت نامه دهخدا

بحر

بحر. [ب َ ح ِ] (ع ص، اِ) نعت از بحر به همه ٔ معانی مصدری آن از قبیل گوش شتر شکافتن و سراسیمه شدن، و سیراب نشدن و سست و تیره رنگ شدن شتر. (از منتهی الارب).

بحر. [ب ُ ح ُ] (اِخ) دهی ضبع صحابی است. (منتهی الارب).وی در فتح مصر حضور داشت. (از قاموس الاعلام ترکی).

بحر. [ب َ] (ع اِ) مقابل بر (خشکی). دریا. (ترجمان علامه ٔ جرجانی). دریای شور. (منتهی الارب). دریای محیط که شور است. (غیاث اللغات). یم. صاحب آنندراج گوید: بیکران و بی پایان و پرآشوب و تلخ و گران لنگر و سبکروح و گوهرخیز و گوهربار و گوهرزای از صفات اوست. مصغر آن اُبَیحِر باشد نه بحیر. (منتهی الارب). ج، ابحر، بحار، بحور. (منتهی الارب): اذا سمحت فلا بحر و لامطر. (تاریخ بیهقی ص 122).
باز جهان بحر دیگر است و مدور
شخص تو کشتی است عمر باد مقابل.
ناصرخسرو.
از نور تا به ظلمت و از اوج تا حضیض
وز باختر به خاور و از بحر تا به بر.
ناصرخسرو.
در چشمه ٔ وزارت و در بحر مملکت
ماند به آشنای پدر آشنای تو.
معزی.
غیاث ملت اقضی القضاه عزالدین
که بحر دستش زرین بخار می سازد.
خاقانی.
بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابر
از غره اش درخش و ز غرشت تندرش.
خاقانی.
چون آبروی درنکشیم از چه درکشیم
بحری ز دست ساقی دوران صبحگاه.
خاقانی.
ور گهر تاج نابسوده شد از بحر
بحر گهرزای تاجدار بماناد.
خاقانی.
بحر و کان را کسی نگفت بخیل.
ظهیر.
ببخشد دست او صد بحر گوهر
که در بخشش نگردد ناخنش تر.
نظامی.
چنان قادرسخن شد در معانی
که بحری گشت در گوهرفشانی.
نظامی.
گشته دلم بحر گهرریز تو
گوهر جانم کمرآویز تو.
نظامی.
کوهها و بحرها و دشت ها
بوستانها باغها و کشت ها.
مولوی.
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار.
سعدی.
سر به جیب مراقبت فروبرده و در بحرمکاشفت مستغرق گشته. (گلستان سعدی).
چه غم دیوار امت را که داردچون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان.
سعدی (گلستان).
کتاب فضل ترا آب بحر کافی نیست
که تر کنی سرانگشت و صفحه بشماری.
امیدی.
- بحرش زده و بحرش برده، در اصطلاح دهات کرمان یعنی مبهوت شده و در فکر فرورفته چنانکه چیزی تشخیص نتواند داد. (یادداشت از لغت نامه):
هر چند قطره است به ظاهر دل کباب
بحرش زده ببین که چه عمان آتش است.
؟ (از آنندراج).
بهتش زده (در تداول مردم در دیگر نقاط ایران).
- بحر آبسکون، بحر خزر. دریای خزر. و ظاهراًبدین نام از آن جهت خوانده شده است که جزیره ای بنام آبسکون در آن وجود داشته و اکنون نیست. آن جزیره ازآن جهت که سلطان محمد خوارزمشاه در آنجا درگذشته معروف شده است. (یادداشت مؤلف).
- بحر اصفر، دریای زرد. به ترکی «صاری دکز»، دریایی میان چین و ژاپن بشمال بحر چین شرقی. (یادداشت مؤلف).
- بحر ابیض، دریای سپید. آق دکیز. (قاموس الاعلام ترکی). بحرالروم که مدیترانه نیز گویند. (ناظم الاطباء). دریای میان اروپا و آسیا و آفریقا که بحر متوسط هم نامیده میشود. (از المنجد). این دریا از راه بسفر و داردانل به دریای سیاه و از راه جبل الطارق به اقیانوس اطلس و از طریق تنگه ٔ سوئز به دریای احمر راه دارد. بحر ابیض در ترجمه ٔ مدیترانه غلط است. مدیترانه، بحرالروم یا بحرالشامی و بحرالشام است و منشاء بحر ابیض از محیط شمالی در روسیه است. (یادداشت مؤلف). و رجوع به مدیترانه شود.
- || یکی از دو نهری که رود نیل را به وجود آورد نیز بدین نام خوانده میشود و نهر دیگر رابحر ازرق یا نیل ازرق گویند. (از قاموس الاعلام ترکی).
- بحر ابی نجم، نام دریاچه ای در حله نزدیک بغداد در ساحل راست فرات. (از قاموس الاعلام ترکی).
- بحر احمر، دریای سرخ. نام دریایی که بین آسیا و آفریقا قرار گرفته و به وسیله ٔترعه ٔ سوئز به دریای مدیترانه و بوسیله ٔ باب المندب به خلیج عدن و اقیانوس هند متصل میشود. شمال آن شبه جزیره ٔ سینا قرار دارد. این دریا را سابقاً دریای قلزم می گفتند، طول آن 260 هزارگز و عرض بیشتر آن 240 هزارگز است. این دریا را بحرالعرب نیز گفته اند:
از کنار بحر اخضر دیده ام وز خون خویش
از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم.
عطار.
- بحر اخضر، دریای سبز. (آنندراج). و سبز بودن دریافرضی است یا از کثرت عمق سبز مینموده. (غیاث اللغات). دریائی است بجانب شرقی آن چین و بغرب آن یمن و بشمال آن هند و بجنوب آن دریای محیط. طولش دو هزار فرسنگ و عرض آن پانصد فرسنگ، جزائر آباد بسیار دارد یکی از آنها سراندیب است. (غیاث اللغات) (آنندراج). این دریاء پارس طیلسانی است از دریاء بزرگ کی آنرا بحر اخضر خوانند و نیز بحر محیط گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 153):
درش دشت محشر تنش کان گوهر
دلش بحر اخضر، کفش نهر کوثر.
ناصرخسرو.
چه جسم و طبع تو بردند مایه و ماده
چه بر اثیر و چه بر بحر اخضر آتش و آب.
امیر معزی.
گاو عنبرشکن از طوس به دست آرم لیک
بحراخضر نه به عمان، به خراسان یابم.
خاقانی.
بحر اخضر نیرزد آن قطره
کز سر کلک اسمر اندازد.
خاقانی.
رسم جور از ساقی منصف بنصفی خواستند
بس حیل خوردند و ساغر بحر اخضر ساختند.
خاقانی.
مد و جزر قطره و دریا بهم هر دو یکیست
زانک هریک را مدار از بحر اخضر یافتم.
عطار.
و رجوع به عیون الاخبار ص 82 و الجماهر بیرونی وفهرست اعلام حبیب السیر شود.
- || کنایه از آسمان است. (شرفنامه ٔ منیری) (آنندراج).
- بحر ازرق، دریای آسمانی. دریای آبی. یکی از دو شعبه ای است که رود نیل را تشکیل میدهد. (از قاموس الاعلام ترکی).
- بحر اسود، دریائی است معروف. (آنندراج). دریای سیاه. دریائی که بین روسیه و قفقاز و ترکیه و نواحی شرقی اروپا قرار گرفته و از طریق تنگه ٔ داردانل و بسفر و دریای مرمره به دریای مدیترانه متصل میشود. و رجوع به فهرست اعلام حبیب السیر شود.
- بحر اسود شمالی، دریای شمال. بحر الورنک. بحرالظلمه.دریای برینگ. (یادداشت مؤلف).
- بحر اعظم، دریایی که آفتاب در آن غروب می کند و آب آن دریا گرم و ستبر مانند سیماب است و آن رادریای محیط و دریای اعظم نامند. (شرفنامه ٔ منیری). حد مشرق این دریا پیوسته است به دریای اوقیانوس مشرقی و مقدار سیکی از خط استوا بر این دریا گذرد و حد شمالی ازین دریا از چین آغاز کند و بر شهرهای هندوستان و شهرهای سند بگذرد و بر حدود کرمان و پارس بگذرد هم چنین بر حدود خوزستان و حدود بصره، و حد جنوبی از این دریا از جبل الطاعن آغاز کند و بر ناحیت زنج بگذرد و بر ناحیت زنگستان و حبشیان رسد و حد مغربی از این دریا خلیجی است که آن گرد همه ٔ ناحیت عرب اندر گردد و این دریا را پنج خلیج است: یکی آن خلیج است که از حد حبشه بردارد بسوی مغرب بکشد برابر سودان آن راخلیج بربری خوانند و خلیجی دیگر هم بدین پیوسته برود به ناحیت شمال فرودآید تا حدود مصر و باریک گردد تا آنجا که پهنای او یک میل گردد و آن را خلیج عربی خوانند و خلیج ابله نیز خوانند و خلیج قلزم نیز خوانند و سوم خلیج از حد پارس برگیرد در میانه ٔ مغرب و شمال بکشد تا آنجا که میان وی و خلیج ابله شانزده منزل بود بر جاده و آن را خلیج عراق خوانند و جای عرب همه اندر میان این دو خلیج است خلیج ابله و خلیج عراق، و چهارم خلیج پارس خوانند از حد پارس برگیرد با پهنای اندک تا به حدود سند. پنجم خلیج از حدود بلاد هند برگیرد خلیجی گردد به ناحیت شمال فرودآید آن را خلیج هندوی خوانند، و هر جایی را ازین دریای اعظم بدان شهر و ناحیت بازخوانند که بدو پیوسته است چونانک در پارس و دریای بصره، و دریای عمان و دریای زنگستان و دریای هند و آنچ بدین ماند، و اندرین دریا معدن همه ٔ گوهرهاست کز دریا خیزد، و درازای این دریا هشت هزار میل است و پهناش مختلف است بهر جایی. و اندر این دریا از حد قلزم تا بحد چینستان اندر شبانروزی دوبار مدو جزر باشد، مد آن بود کآب دریا بیفزاید و برتر آیدو جزر آن بود کآب بکاهد و فروتر شود، اندر هیچ دریای دیگر مد و جزر نیست الا به فزودن و کاستن آبها اندررودها. (حدود العالم). و رجوع به فهرست اعلام حبیب السیر چ خیام و المعرب جوالیقی ص 52 شود.
- بحرالاهناب، نام دریای هند است بنزدیکی اورشفین. (از حدود العالم).
- بحرالجزائر، نام دریائی که جزیره های خرد و بزرگ در آنجا نزدیک به یکدیگر است و آن قسمتی از دریای محیط و اوقیانوس ساکن است. کنگ بار. دریابار.
- || نام دیگر دریای اژه نزدیک یونان در دریای مدیترانه. رجوع به فهرست اعلام ایران باستان پیرنیا شود.
- بحرالروس، بحر طرابزن. دریای سیاه. (نخبهالدهر ص 264).
- بحرالروم، دریای سفید. بحر ابیض. بحر متوسط. دریای مدیترانه. بحرالطنجه. بحر الشام. بحرالمغرب. و رجوع به مدیترانه و رجوع به الجماهر بیرونی ص 213 و 193و 190 و قاموس الاعلام ترکی و القفطی ص 392 شود.
- بحرالزنج، نام دریائی است. (شرفنامه ٔ منیری). دریای کنار شرقی آفریقا. و رجوع به الجماهر ص 211 و فهرست اعلام حبیب السیر چ خیام ج 4 شود.
- بحرالشام، بحرالروم. دریای مدیترانه. بحر مغرب.
- بحر الصقالبه، دریای شمال. (از الجماهر ص 211).
- بحرالطنجه، بحرالروم. دریای مدیترانه.
- بحرالظلمات، دریای اطلس. (از قاموس الاعلام ترکی).
- بحرالغرائب، نام جزایری یا قسمتی از جنوب دریای آنتیل و نام خود دریا مانند جزیره ٔ بر باد و زیرباد که در نزدیکی آنست در غرائب است. (یادداشت مؤلف).
- بحرالغمام، نام دریاچه ای در کاشغر. در عجایب البلدان مسطور است که هرکس به این دریاچه سنگی بیندازد فوراً ابری ظاهر و صدای رعد تولید میشود. (از فرهنگ شعوری). دریایی است از آن سوی کاشغر. کس زهره ندارد که سنگ اندر آن اندازد و اگر کسی چیزی در آن افکند، ابری عظیم برآید و رعدهای صعب. خلقی را هلاک کند. نزدیک وی نباید رفت. (از شرفنامه ٔ منیری) (از برهان قاطع) (از آنندراج).
- بحرالفارسی، دریای پارس. خلیج فارس. و رجوع به المعرب جوالیقی ص 137 س 5 و بحر پارس شود.
- بحرالقرزم، بحرخزر. دریای قاقم. (از نخبهالدهر دمشقی).
- بحرالقزوین، دریای قزوین. کاسپین. بحر خزر.
- بحرالقلزم، بحرالاحمر. دریای سرخ. رجوع به الجماهر بیرونی و هم چنین کتب جغرافی شود.
- بحر الماس، دریای اعظم است که در آن الماس باشد. (شرفنامه ٔ منیری).
- بحر المغرب، دریای مدیترانه. (از الجماهر).
- بحرالملح، بحرالمیت.دریاچه ای در فلسطین که آب آن بس شور است و جنبنده در آن نتواند زیست. آب رود اردن در آن ریزد.
- بحرالورنک، بحر برنگ. دریای برنگ. بحرالظلمه، بحر اسود شمالی.
- بحرالهند، دریای هند. اقیانوس هند.
- بحر اندلس، دریائی که کشتی در آن کار نکند الا روز شنبه به وقت غروب آفتاب که ساکن گردد و تا دیگر بار طوفان شدن کشتی از مخاطره گذشته باشد. (برهان قاطع) (آنندراج) (از شرفنامه ٔ منیری).
- بحر بالتیک، دریای بالتیک. و رجوع به بالتیک شود.
- بحر بنطس، بحر بنت. دریای پنت که قسمتی از دریای سیاه باشد. (از مرآت البلدان). و رجوع به پنت و پونتوس شود.
- بحر بیکران خندق، کنایه از عالم ملکوت و جبروت. (آنندراج) (برهان قاطع).
- بحر پارس، دریای پارس. خلیج پارس. این دریاء پارس طیلسانی است از دریاء بزرگ کی آن را بحر اخضرخوانند و نیز بحر محیط گویند و بلاد چین و سند و هندو عمان و عدن و زنجبار و بصره و دیگر اعمال بر ساحل این دریاست و هر طیلسانی کی از این دریا در ولایتی آمده ست آن را بدان ولایت بازخوانند چون دریاء پارس و دریاء بصره و مانند این، ازین جهت این طیلسان را دریاء پارس می گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 153).
- بحر چگل، دریاچه ای است در ترکستان منسوب به شهری که آن را چگل می گویند. (آنندراج) (برهان قاطع).
- بحر چین، دریای چین. قسمتی از اقیانوس کبیر که مجاور چین است:
کوس و غبار سپاه، طوطی و صحرای هند
خنجر و خون سپاه، آینه و بحر چین.
خاقانی.
و رجوع به فهرست حبیب السیر ج 4 و لغات تاریخیه وجغرافیه ٔ ترکی شود.
- بحر خزر، دریای خزر. دریاچه ای بزرگ که میان ایران و روسیه قرار داردو آن را به اعتبار ساکنان قدیم غربی آن خزر گویند. دریای کاسپین. دریای قزوین. دریای طبرستان. دریای آبسکون. بحر گیلان. بحر گرگان. بحر باب الابواب. آق دریا.زراه اکفوده. خزروان. خزران. دریای هشترخان. و رجوع به معجم البلدان و جهانگشای جوینی ص 233 و تاریخ گزیده ص 445 و 457 و فهرست اعلام ایران باستان پیرنیا، و فهرست مازندران و استرآباد رابینو و مرآت البلدان ص 163 و فهرست اعلام حبیب السیر، و هم چنین رجوع به خزر شود.
- بحر خوارزم، دریاچه ٔ خوارزم. بحیره ٔ خوارزم. (دمشقی). دریاچه ای است که آب آموی در آن جمع شود. سیردریا وآمودریا درین دریاچه ریزند. دریایی است کوچک. (شرفنامه ٔ منیری). نام دریاچه ای است در سه روزه ٔ خوارزم که آب آمو آنجا جمع میشود و محیط آن صد فرسنگ است. (برهان قاطع) (آنندراج).
- بحر دمان، دریای مواج و متلاطم و توفنده:
که من عاشقیم چو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان.
فردوسی.
- بحر دمان زیبق عمل، کنایه از ابری که تقاطر کند (برهان قاطع). ابر که تقاطر کند. (آنندراج).
- بحر رومی، دریای روم. بحرالروم:
و ز بهر خز و بز و خورش های چرب و نرم
گاهی به بحر رومی و گاهی به کوه غور.
ناصرخسرو.
- بحر زنج، بحر زنگ. دریای زنگبار است. گویند هرکه از آن آب بخورد جرب بهم رساند.بحر هند است که زنگ در جنوب و هند در شمال آن است. (معجم البلدان).
- بحر سفید، دریایی در شمال روسیه نزدیک قطب شمال.
- بحر سقسین، بحرالقرم. کارنج. بحر قبجق. (دمشقی). بحر خزر.
- بحر سیاه، دریای سیاه که بین روسیه و ترکیه و ممالک شرقی اروپا واقع است و از طریق تنگه ٔ مرمر به دریای مدیترانه راه دارد. بحر اسود.
- بحر طبرستان، دریای خزر. (ازالجماهر ص 211 و حبیب السیر و ابن خلدون).
- بحر طرابزون، بحرالروس. دریای سیاه.
- بحر عمان، دریایی که در جنوب ایران قرار دارد و سواحل مکران و بلوچستان را در بر گرفته است و قسمتی از دریای عظیم هند است. دریائی است عظیم، در آن لؤلؤ بود. و عمان نام قصبه ای است بر کنار دریا که آنرا صحار گفتندی. (شرفنامه ٔ منیری). دریای محیط و بحر اعظم. و نیز نام شهری است بر کناره ٔ دریا. (آنندراج).
- بحر فارس، دریای پارس. خلیج پارس. و رجوع به عیون الاخبار ج 3 ص 35 و الجماهر ص 142 و قاموس الاعلام ترکی، و فهرست اعلام حبیب السیر، و دریای فارس شود.
- بحر قلزم، شعبه ای است از بحر هند. دریای احمر که اوقیانوس هند را به بحرالروم پیوندد و دو سر آن باب المندب و ترعه ٔ سوئز است. بحر یمن. بحر عدن. بحر موسی. و رجوع به قلزم شود.
- بحر متوسط، بحرالروم. دریای مدیترانه. بحر شام. بحر متوسط شامی.
- بحر محیط، نام دریایی است به مغرب بی منتها. (آنندراج). این دریاء پارس طیلسانی است از دریاء بزرگ کی آن را بحر اخضر خوانند و بحر محیط نیز گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 152):
پایه و مایه گرفت هم کف و هم جام او
پایه ٔ بحر محیط مایه ٔ حوض جنان.
خاقانی.
این پرده گرنه بحر محیط است پس چرا
اصداف ملک را گهر اندر نهان اوست.
خاقانی.
مردی به لب بحر محیط از حد مغرب
سر شانه همی کرد و یکی موی بیفکند.
خاقانی.
- || فلک را نیز گفته اند.
- بحر معلق، کنایه ازآسمان است. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (غیاث اللغات).
- بحر مغرب، دریای مدیترانه. بحرالشام. بحرالشامی. بحرالروم. و رجوع به مدیترانه شود.
- بحر موسی، بحر قلزم. دریای احمر. بدان مناسبت که موسی با قوم از آن گذشتند.
- بحر نهنگ آثار، کنایه از تیغ و شمشیر آبدار است. (برهان قاطع) (آنندراج).
- بحر نهنگ آسا، کنایه از شمشیر است. (انجمن آرای ناصری).
- بحر وسیع، کنایه از دست مردمان صاحب همت. (انجمن آرای ناصری) (برهان قاطع).
- || کنایه از فلک. (آنندراج) (برهان قاطع).
- بحر هند، دریای هند. اوقیانوس هند.
- بحر یمن، بحر قلزم. دریای احمر. از آن جهت که مجاور یمن است. و رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 478 شود.
- بنات بحر، ابرهای تنک که دراول تابستان متکون شود. (منتهی الارب). و صواب به خاء معجمه است. (منتهی الارب) (از آنندراج).
|| اسم یاقوت. (الجماهربیرونی ص 56). || اسم زمرد. (الجماهر بیرونی ص 165). || جوی بزرگ. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). رود که آب دائم دارد چون نیل و دجله و فرات. (یادداشت مؤلف). || آب شور. (مهذب الاسماء) (آنندراج). آب. || به معنی کاروان کشتی و جهاز ظاهراً مصطلح اهل بنگاله و غیره است و در فارسی نیز آمده. فرج اﷲ شوشتری گوید:
به غیرسینه ٔ دریادلان نگنجد عشق
برای بحر خدا آفرید دریا را.
(از آنندراج).
|| قعر رحم. (بحر الجواهر). بن رحم. (مهذب الاسماء). تک زهدان. (منتهی الارب) (آنندراج). || زمین باکشت. (آنندراج). || اسب نیک رو. (مهذب الاسماء). اسب فراخ گام. (منتهی الارب) (آنندراج). و منه قول النبی (ع) فی مندوب فرس ابی طلحه ان وجدناه لبحراً. (از منتهی الارب). || سواد شهر. (مهذب الاسماء). || فراخی. وسعت. (منتهی الارب). متوسع در چیزی چون علم و مانند آن: فلان بحری است. بحر رحمت الهی. (یادداشت مؤلف). || مرد کریم و بسیار علم. (منتهی الارب) (آنندراج).
- بحر الحفظ، لقب جاحظ.
- بحردل، بخشنده. کریم:
ابرکفا از کرم نیست چو تو یک جواد
بحردلا بر سخن نیست چو من یک سوار.
خاقانی.
- بحر کرم، با جود و سخی. باعطا. مرد کریم. (انجمن آرای ناصری).
|| مجازاً وزن شعر، به مشابهت آنکه همچنان دریا مشتمل است بر انواع جواهر، نباتات و حیوانات. بحر عروض. نام جنسی از اجناس شعر است و چون هریک در اشتمال بر اوزان مختلف و انواع متفاوت سعتی و کثرتی دارد آن را بحر خوانده اند. (از المعجم فی معاییر اشعار العجم). به اصطلاح عروض وزن شعر و جمع آن بحور است و عدد بحور شعر نوزده است به این تفصیل: طویل، مدید، بسیط، وافر، کامل، هزج، رجز، رمل، منسرح، مضارع، مقتضب، مجتث، سریع، جدید، قریب، خفیف، مشاکل، متقارب، متدارک. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). و رجوع به ذیل هر یک از این کلمات و المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس رضوی ص 68 ببعد شود.

بحر. [ب َ ح َ] (ع اِ) بیماری سل و آن شتران را هم عارض شود. (منتهی الارب).

بحر. [ب َ] (ع مص) گوش شتر شکافتن. (تاج المصادر بیهقی). شکافتن گوش. (منتهی الارب). || شکافتن و فراخ گردانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج).

بحر. [ب ُ ح ِ] (اِخ) دهی از دهستان میان آب عنافجه ٔ اهواز 31 هزارگزی شمال خاوری اهواز کنار کارون. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

بحر. [ب ُ ح ِ] (اِخ) دهی از دهستان باوی اهواز. آب از رودخانه ٔ کارون. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

بحر. [ب َ ح َ] (ع مص) سراسیمه شدن از بیم. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). || سیراب نگردیدن از تشنگی. (منتهی الارب) (آنندراج). سخت تشنه شدن. (زوزنی). || گداختن گوشت از بیماری بحر. (از منتهی الارب) (آنندراج). || سست و تیره رنگ گردیدن شتر از سخت دویدن. (منتهی الارب) (آنندراج).


کوزه

کوزه. [زَ /زِ] (اِ) ظرفی است گردن دراز که در آن آب نگهدارند. (آنندراج). صراحی سفالی آبخوری که گردن دراز تنگی دارد. (ناظم الاطباء). ظرفی است گلین و گردن دراز که درآن آب و مایعات دیگر ریزند. (فرهنگ فارسی معین). ظرف سفالین با سری تنگ و با دسته که در آن آب کنند. ظرفی سفالین چون خمی خرد و آب در آن کنند. کوز. جوه. سبو. سبوی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
گولی تو از قیاس که گر برکشد کسی
یک کوزه آب از او به زمان تیره گون شود.
عنصری.
از کوزه چو آب خوش نوشی نبود باک
گرچون خز ادکن نبود نرم سفالش.
ناصرخسرو.
همه کس رازداری را نشاید
درست از آب هر کوزه نیاید.
ناصرخسرو.
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش.
خیام.
در کوزه نگر به شکل مستسقی
مستسقی را چه راحت از کوزه.
خاقانی.
تا که هوا شد به صبح کوزه ٔ ماوردریز
بر سر سیل روان شیشه گر آمد حباب.
خاقانی.
گفت صورت کوزه ست و حسن می
می خدایم می دهد از نقش وی.
مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر 5 بیت 3288).
کوزه بودش آب می نامد به دست
آب را چون یافت خود کوزه شکست.
مولوی.
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای.
مولوی.
دل تشنه نخواهد آب زلال
کوزه بگذشته بر دهان سُکُنج.
سعدی.
رفت آنکه فقاع از تو گشایند دگربار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده ست.
سعدی.
ساقی بده آن کوزه ٔ یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را.
سعدی.
موج زند سینه که تا لب بود
کوزه بریزد چو لبالب بود.
امیرخسرو.
کوه از بحر چو دریوزه کند
بحر پیداست چه در کوزه کند.
جامی.
نیست اوج اعتبار پوچ مغزان را ثبات
کوزه ٔ خالی فتد زود از کنار بامها.
صائب.
یک دل لب تشنه ناید از سر کویت درست
کوزه در سرچشمه چون بسیار شد خواهد شکست.
کاتبی.
- در کوزه ٔ فقاع کردن، در تنگنا گذاشتن و دچار عسر و حرج کردن. (از حاشیه ٔ کلیله و دمنه چ مجتبی مینوی ص 108): این فصول با اشتر درازگردن کشیده بالا گفتند و بیچاره را به دمدمه در کوزه ٔ فقاع کردند. (کلیله و دمنه چ مجتبی مینوی ص 108).
بوی خمش خلق را در کوزه ٔ فقاع کرد
شد هزاران ترک ورومی بنده و هندوی او.
مولوی.
- کوزه ٔ چرمین، رَکوه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به رکوه شود.
- کوزه ٔ چوبین، کوزه ای که از چوب ساخته باشند:
کوزه ٔ چوبین که در وی آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست.
مولوی.
- کوزه ٔ شکسته، کوزه ای که خرد و شکسته شده باشد:
یک نان به دو روز اگر شود حاصل مرد
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد...
(منسوب به خیام).
- کوزه ٔ فقاع، کوزه ای که در آن فقاع ریزند:
چون کوزه ٔفقاعی ز افسردگان عصر
در سینه جوش حسرت و در حلق ریسمان.
خاقانی.
چون کوزه ٔ فقاع که تا پر باشد به لب و دهانش بوسه های خوش زنند و چون تهی گشت از دست بیندازند. (مرزبان نامه).
- کوزه ٔ فقع، کوزه ٔ فقاع. رجوع به ترکیب قبل شود:
دل منه بر زنان از آنکه زنان
مرد را کوزه ٔ فقع سازند.
علی شطرنجی.
- کوزه ٔ گل، نوعی از ظروف که در آن نهال گل می نشانند. (فرهنگ فارسی معین).
- کوزه ٔ نادیده آب و همچنین سبوی نادیده آب،آن ظرفی که به آب مستعمل نباشد. (آنندراج):
ز اشتیاق دیدنت دارم دلی
تشنه تر از کوزه ٔ نادیده آب.
ملا قاسم مشهدی (از آنندراج).
- کوزه ٔ نبات. رجوع به همین ماده شود.
- امثال:
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.
؟ (از امثال و حکم ج 1 ص 8).
بگذار درِ کوزه آبش را بخور، یعنی این حکم یا فرمان مجری نخواهد شد. این سند لاوصول و بی محل است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
عاشقم پول ندارم کوزه ات را بده آب بیارم. (امثال و حکم ص 1084).
کوزه به راه آب می شکند. (امثال و حکم ص 1245).
کوزه چون پر شود از سر او می ریزد،یعنی هر چیز که به کمال رسد آخر به زوال می انجامد. (آنندراج).
کوزه ٔ خالی زود از لب بام افتد. (امثال و حکم ص 1246).
کوزه گر از کوزه ٔ شکسته آب می خورد. (امثال و حکم ص 1246).
کوزه ٔ نو آب خنک دارد، نظیر: نو که آمد به بازار کهنه شود دل آزار. (امثال و حکم ص 1246).
کوزه ٔ نو دو روز آب را سرد دارد، نظیر: نوکر نو تیزرو. (امثال و حکم ص 1246).
کوزه همیشه از آب، سالم برنیاید. (امثال و حکم ص 1246).
گر دایره ٔ کوزه ز گوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
باباافضل کاشانی (از امثال و حکم ص 142).
نظیر:
خالی از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز کوزه آن تراود کاندر اوست.
مولوی (مثنوی از امثال و حکم ص 142).
از کوزه هرچه هست همان می شود روان.
نظیر: کل اناء یترشح بمافیه. (از آنندراج). و رجوع به مثل قبل شود.
مرد بی برگ و نوا را به حقارت مشمار
کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار.
؟ (از امثال و حکم ج 3 ص 1246).
|| تنگ آبخوری. || هر ظرف آبخوری سفالین. || قسمی از گل سرخ. || قسمی از شکر که در آوند سفالین مانند بلور منعقد شده باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به کوزه ٔ نبات شود. || قسمی آتش بازی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || قاچ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- کوزه کوزه کردن خربزه، پهلو کردن آن. قاچ کردن آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تشرید. (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| به نقل تاج العروس از قول سیبویه اصل کلمه کوسج است، یعنی ناقص الاسنان، آنکه دندان کم دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به تاج العروس ذیل کوزه شود.

کوزه. [زَ / زِ] (ص) کوز. کوژ. پشت خمیده. دوتا. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کوزه پشت شود.

تعبیر خواب

کوزه

اگر بیند که کوزه بشکست، دلیل که کنیزک بمیرد کوزه درخواب، دلیل مال و منفعت است. اگر بیند که کوزه زرین یا سیمین داشت، دلیل که مال تمام حاصل کند. اگر آهنین بیند، دلیل برمال اندک است که بیابد. - جابر مغربی

کوزه یا سفال پر از آب دوست مهربان است و این دوست می تواند یک زن باشد.اگر کوزه ای پر از آب داشتید و شکستید و آب آن به زمین ریخت در حق دوستی شفیق ناسپاسی می کنید و نعمتی را از دست می دهید. - منوچهر مطیعی تهرانی


۱ـ دیدن کوزه خالی در خواب، علامت فقر و پریشانی است.

۲ـ دیدن کوزه های پر در خواب، علامت سعادت و موفقیت است.

۳ـ اگر خواب ببینید کوزه ای می خرید، نشانه آن است که با بار سنگینی که بر دوش حمل می کنید، پیروزی شما به اقبال و بخت بستگی خواهد داشت.

۴ـ دیدن کوزه شکسته در خواب، علامت آن است که به بیماری اندوهبار دچار خواهید شد. - آنلی بیتون

فرهنگ عمید

بحر

دریا،
(ادبی) وزن شعر، مقیاس اوزان عروضی. δ تعداد بحور شعر نوزده است: طویل، مدید، بسیط، وافر، کامل، هزج، رجز، رمل، منسرح، مضارع، مقتضب، مجتث، سریع، جدید، قریب، خفیف، مشاکل، تقارب (متقارب)، و تدارک (متدارک). غیر از این بحور یازده بحر دیگر هم بعضی عروضیان افزوده‌اند که عبارت است از: عریض، عمیق، حریم، کبیر، مذیل، قلیب، حمید، صغیر، اصم، سلیم، و حمیم،

معادل ابجد

نویسنده اثر بحر در کوزه

1338

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری