معنی نیر

نیر
معادل ابجد

نیر در معادل ابجد

نیر
  • 260
حل جدول

نیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

نیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تابناک، تابنده، روشن، روشنی‌بخش، منور، منیر، نورانی
فرهنگ معین

نیر در فرهنگ معین

  • نور دهنده، روشن، منور. [خوانش: (نَ یِّ) [ع.] (ص.)]
لغت نامه دهخدا

نیر در لغت نامه دهخدا

  • نیر. [ن َ] (ع مص) نگارین کردن جامه را. (از منتهی الارب). نیر و علم بر جامه به کار بردن. (از اقرب الموارد). علم کردن جامه. (از تاج المصادر بیهقی). || روشن گردیدن. (از ناظم الاطباء). رجوع به نور شود. توضیح بیشتر ...
  • نیر. (ع اِ) نی و رشته چون مجتمع گردد. (منتهی الارب). قصب و خیوط چون با هم آیند. (از اقرب الموارد) (از متن اللغه). || نگار جامه. (منتهی الارب). طراز جامه. (فرهنگ خطی). عَلَم. (دهار) (منتهی الارب). علم جامه. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه). || پود جامه. (منتهی الارب). رجوع به معنی بعدی شود. || ریشه و پرزه ٔ جامه. (منتهی الارب). هدب و لحمه ٔ جامه. (از متن اللغه) (از اقرب الموارد). || یوغ. (دهار). یوغ آماج. توضیح بیشتر ...
  • نیر. [ن َی ْ ی ِ] (ع ص) بسیار نورکننده. (غیاث اللغات) (از آنندراج). نوردهنده. روشن کننده. (ناظم الاطباء). روشن. (دستورالاخوان). منیر. (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغه). خوشرنگ. تابناک. (از متن اللغه). روشن. تابدار. (ناظم الاطباء). تابان. درخشان. درفشان. رخشان. درخشنده. درفشنده. مضی ٔ. رخشنده. مشرق. (یادداشت مؤلف). || (اِ) کوکب. نجم. (یادداشت مؤلف). به مناسبت کثرت نور آفتاب را گویند. (غیاث اللغات).
    - نیر اصغر، ماه. توضیح بیشتر ...
  • نیر. (اِخ) نام یکی از دهستانهای حومه ٔ شهرستان اردبیل. از شمال به دهستان ایردموسی و از جنوب به دهستان ملایعقوب، از مشرق به دهستان کورائیم و از مغرب به دهستان آغمیون محدود می باشد. این دهستان در قسمت شرق اردبیل در منطقه ای کوهستانی واقع است و از 33 آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 19424 نفر است. مرکز این دهستان قصبه نیر و قراء مهم آن عبارت است از: متفرچی، بامچی بالا، نیلات نجیق، ویرسه، بیجه میر، قره تپه، ایرنجی، ماری، قیه. توضیح بیشتر ...
  • نیر. (اِخ) دهی است از دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل. در 36هزارگزی غرب اردبیل در مسیر جاده ٔ اردبیل به تبریز در منطقه ٔ کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 2320 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و رود، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت وگله داری است. لبنیات و گوسفند و چرم و روده از صادرات این ده می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • نیر. [ن ِ ی َ] (اِخ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج. در 40هزارگزی جنوب شرقی رزاب و 15 هزارگزی شمال شرقی بالنگان، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقع و 771 تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات و میوه و شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • نیر. [ن ِ ی َ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان. در 10هزارگزی جنوب قصبه ٔ رزن، 5هزارگزی خاور شوسه ٔ رزن به همدان و در جلگه ٔ سردسیر مالاریائی واقع است و 1500 تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات وحبوبات و صیفی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • نیر. (اِخ) یکی از بخشهای یازده گانه ٔ شهرستان یزد و در جنوب این شهرستان واقع است. از شمال به بخش مهریز و تفت، از جنوب به بخش شهربابک و کویر ابرقو، از مشرق به بخش مهریز از مغرب به بخش اردکان و ابرقو محدود است. منطقه ٔ این بخش کوهستانی بوده، هوای آن معتدل و آب زراعتی قراء از چشمه و قنات تأمین می شود. محصولش گندم و جو و مختصری میوجات است. شغل عمده ٔ اهالی زراعت، صنایع دستی محلی و کرباس بافی است. آبادیهای این بخش به وسیله ٔ راههای اتومبیل رو فرعی به یکدیگر مربوط می شوند و راه اتومبیل رو ابرقو از وسط این بخش و قصبه ٔ نیر گذشته در سریزد به شوسه ٔ یزد می رسد. توضیح بیشتر ...
  • نیر. (اِخ) قصبه ٔ مرکزی بخش نیر شهرستان نیر. در 57هزارگزی جنوب غربی یزد متصل به راه فرعی نیر به ابرقو. مختصات جغرافیایی آن به شرح زیر است: طول 54 درجه و 17 دقیقه و 20 ثانیه ٔ شرقی از نصف النهار گرینویچ. عرض 31 درجه و 32 دقیقه و 30 ثانیه ٔ شمالی. ارتفاع از سطح دریا 1515 متر. کوهستانی است. دارای هوایی معتدل است و 3280 تن سکنه دارد. آبش از قنات آبکوهی، محصولش غلات، حبوبات، بادام، گردو، توت و انگور و شغل مردمش زراعت، صنایع دستی زنان کرباس بافی است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

نیر در فرهنگ عمید

  • روشنایی‌دهنده، درخشان، نوردهنده،
    (اسم) [قدیمی] ستاره،
    * نیر اعظم: [قدیمی، مجاز] خورشید،. توضیح بیشتر ...
نام های ایرانی

نیر در نام های ایرانی

  • دخترانه، روشن، منور
عربی به فارسی

نیر در عربی به فارسی

  • زرده تخم مرغ , محتویات نطفه
گویش مازندرانی

نیر در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

نیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ یوغ، ماسوره، نگار جامه، پود: در بافندگی، پرز در پارچه در جامه جامه نگاری شید بخش درفشان روشنی بخش تابناک (صفت) نور دهنده روشنایی بخش، روشن منور: ((بس که بود نیرو رخشان تنم نور دهد از پس پیراهنم. )) یا نی دوده اعظم. آفتاب: ((درین سال تیر اعظم که بحکم دادار جهان آفرین واسطه نظام عالم است. ))، نامی است از نامهای زنان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

نیر در فرهنگ فارسی آزاد

  • نَیِّر، نورانی، درخشان، ایضاً: نور دهنده و روشنی بخش،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه
نوشته‌های بلاگ جدولیاب