معنی هدی

هدی
معادل ابجد

هدی در معادل ابجد

هدی
  • 19
حل جدول

هدی در حل جدول

  • گوسفند قربانی، دیم، دیم کاری
  • شتر قربانی
  • گوسفند قربانی
مترادف و متضاد زبان فارسی

هدی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • دیم‌کاری، دیم، گوسفندقربانی
فرهنگ معین

هدی در فرهنگ معین

  • (هَ) (اِ.) زراعتی که توسط آب باران مشروب شود؛ دیم، دیمه.
  • (مص م. ) راه راست نمودن، (اِمص. ) راهنمایی، راست راهی. مق ضلالت، (اِ. ) راه درست. [خوانش: (هُ دا)]. توضیح بیشتر ...
  • (هَ) [ع.] (اِ.) قربانی که به مکه فرستند.
لغت نامه دهخدا

هدی در لغت نامه دهخدا

  • هدی. [هََ دْی ْ] (اِ) به معنی دیمه باشد و آن زراعتی است که از آب باران حاصل میشود. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • هدی. [هََدْی ْ] (ع اِ) آن چارپای که به مکه برند و ذبح کنند. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل). آنچه به حرم برده شوداز چارپایان و گویند آنچه برای قربان کردن برند. (از اقرب الموارد). قربانی که به مکه فرستند. (منتهی الارب). در این معنی در عربی به فتح اول و کسر دوم و تشدید سوم است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین):
    توانگران را وقف است و نذر و مهمانی
    زکوه و فطره و اعتاق و هدی و قربانی.
    سعدی.
    رجوع به هَدی ّ شود. || عروس. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • هدی. [هََ] (ع اِ) سیرت. (منتهی الارب).

  • هدی. [هَُ دا] (ع مص) راه راست نمودن کسی را. (منتهی الارب). راه نمودن. (ترجمان علامه جرجانی، ترتیب عادل). اشاره کردن کسی را. (اقرب الموارد). || یافتن راه را. (منتهی الارب). مقابل ضلالت. (یادداشت به خط مؤلف) (اقرب الموارد). || (اِ) روزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || راستی. (منتهی الارب):
    به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش
    از خداوندسوی خلق جهانند و مشارند.
    ناصرخسرو.
    || راه راست. (منتهی الارب):
    برهمنان راچندانکه دید سر ببرید
    بریده به ْ سر آن کز هدی بتابد سر. توضیح بیشتر ...
  • هدی. [هَُ] (ع اِمص) ممال هُدی ̍ به معنی رشاد و هدایت:
    هر شبی تا روز زین شوق هدی
    او رفیق راه اعلی میزدی.
    مولوی.
    رجوع به هُدی ْ و هدایت و هدایه شود. توضیح بیشتر ...
  • هدی. [هََ دی ی] (ع ص) بندی. (منتهی الارب). اسیر. (اقرب الموارد). || محترم. (منتهی الارب). مردم محترم. و اصمعی گوید: مردی که او را حرمتی چون حرمت هدی باشد. (اقرب الموارد). || ارجمند از هر چیزی. (منتهی الارب). || (اِ) عروس. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قربانی که به حرم فرستند. (منتهی الارب). آنچه حرم را هدیه کننداز اغنام و گویند جمع هُدْی ْ است. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • هدی ٔ. [هََ] (ع مص) آرمیدن. (منتهی الارب). هدء [هََ / هَُ دْ ءْ]، هداءه. رجوع به این مدخل ها شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

هدی در فرهنگ عمید

  • گوسفند قربانی که به ‌مکه بفرستند، شتر یا گوسفندی که حجاج در مکه قربانی کنند،
    (اسم مصدر) قربانی کردن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

هدی در فارسی به ترکی

نام های ایرانی

هدی در نام های ایرانی

  • دخترانه، هدایت کردن، هدایت، راهنمایی، راه درست و مسیر درست
عربی به فارسی

هدی در عربی به فارسی

  • ارام کردن , از شدت چیزی کاستن , تسکین دادن , ساکت کردن
گویش مازندرانی

هدی در گویش مازندرانی

  • به سوی هم، یک دیگر، همدیگر، به هم آمدن دو چیز
فرهنگ فارسی هوشیار

هدی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • راه نمودن، اشاره کردن کسی را
فرهنگ فارسی آزاد

هدی در فرهنگ فارسی آزاد

  • هُدی، غیر از معانی مصدری مانند هدایه، رستگاری، رشاد، دلالت، بیان، روز، طریق، طاعت،. توضیح بیشتر ...
  • هَدِی، قربانی و تقدیمی باماکن مقدسه، عروس، اسیر، مرد محترم،
  • هَدی، غیر از معانی مصدری مثل هدایت، راه و روش، طرز و طریقه، آنچه محترم باشد، هدیه با ماکن مقدسه،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه
نوشته‌های بلاگ جدولیاب