معنی هر

هر
معادل ابجد

هر در معادل ابجد

هر
  • 205
حل جدول

هر در حل جدول

  • شامل همه
  • گربه عرب
  • گربه عرب، شامل همه
مترادف و متضاد زبان فارسی

هر در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

هر در فرهنگ معین

  • (هَ) [په.] (ق.) کل، همه، تمام.
  • (هَ یا هُ) (اِ. ) دانه ای که در میان گندم روید و خوردن آن ضرر دارد. توضیح بیشتر ...
  • آنکه هر لحظه به دری روی آرد و به خانه ای رود؛ هر جایی، بی پایه، بی اساس، بی ربط. [خوانش: دری (هَ دَ) (ص نسب. ) منسوب به هر در. ]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

هر در لغت نامه دهخدا

  • هر. [هََ] (ص مبهم) کل. همه. تمام. (یادداشت به خط مؤلف). افاده ٔ معنی عموم دهد همچون هرجا وهرکس و مانند آن. (برهان). ترجمه ٔ کل هم هست. (برهان). پیش از اسم عام درآید و حکم آن اسم را در همانندان آن تعمیم دهد و نیز بر سر عدد درآید و حکمی را درباره ٔ تمام افراد معدود آن، یکسان سازد:
    من سخن گویم تو کانایی کنی
    هر زمانی دست بر دستت زنی.
    رودکی.
    هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر
    مرگ بفشارد همه در زیر غن.
    رودکی.
    عاجز شود از اشک و غریومن
    هر ابر بهار گاه با بخنو. توضیح بیشتر ...
  • هر. [هََ] (اِ) دانه ای است که در میان گندم روید و خوردن آن ضرر دارد و آن را بنابراین از گندم جدا کنند. (برهان). رشیدی نویسد: در نسخه ٔ سروری گفته که بضم هاء است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین). توضیح بیشتر ...
  • هر. [هََ] (اِ) آسیا. (یادداشت به خط مؤلف). فیروزآبادی گوید. «ابهر» معرب آب و هر است یعنی آب آسیا. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به کلمه ٔ ابهر شود. توضیح بیشتر ...
  • هر. [هََ رر] (ع مص) به بانگ آوردن سگ را سرما. رجوع به هریر شود. || ریخ زدن. || بانگ کردن سگ. (منتهی الارب). || بانگ کردن کمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خشک و پراکنده شدن خاک. (منتهی الارب). خشک و پراکنده شدن خار. (اقرب الموارد). || خوردن آنچه از انگور بیفتد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || روان گردیدن شکم شتر. (منتهی الارب). || تیرخوردن از سلاح خود. (اقرب الموارد). || مکروه و ناپسند داشتن چیزی را. (منتهی الارب): هر الکأس و هر الحرب، یعنی ناپسند داشت آن را. توضیح بیشتر ...
  • هر. [هَِ رر] (ع مص) راندن گوسپند را. (منتهی الارب). || خواندن گوسپند را به سوی آب. منه المثل: لایعرف الهر من البر؛ یعنی او نمی شناسد رنج رسان را از راحت رسان یا فرق نمی کند خواندن گوسپند را از راندن. (منتهی الارب). معنی مثل این است که کار آن را که بر وی هجوم می آورد از آنکه بدو نیکویی می کند فرق نمیگذارد. (اقرب الموارد). || (اِ) گربه. ج، هِرَرَه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
    - امثال:
    هو اثقف من هر. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • هر. [هَُ رر] (ع مص) به بیماری هرار مبتلا گردیدن. || روان شدن شکم کسی چندانکه بمیرد. (منتهی الارب). || (ص) بسیار از آب و شیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • هر. [هَُ رر] (اِخ) قفّی است در یمامه. (معجم البلدان). زمینی است بلند در یمامه. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • هر. [هَِ رر] (اِخ) نام شهری است. (منتهی الارب).

  • هر. [هََ] (اِخ) دهی بوده است میان قراباغ و گنجه در سه فرسنگی قراباغ. (از نزههالقلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص 181). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

هر در فرهنگ عمید

  • همه، روی ‌هم،
  • لفظی که هنگام راندن کسی یا حیوانی می‌گویند،
  • صدای از جا کنده شدن و فروریختن چیزی،
  • راندن و خواندن گوسفندان،
    * هر را از بر ندانستن: [عامیانه، مجاز]
    نیکویی را از بدی تمیز ندادن،
    چیزی ندانستن، چیزی نفهمیدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

هر در فارسی به انگلیسی

  • A, An, Any, Each, Every, Per, What, Whichever
فارسی به ترکی

هر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

هر در فارسی به عربی

ترکی به فارسی

هر در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

هر در گویش مازندرانی

  • بگیر، میل، علاقه، بازخوانی گوسفندان از رمه
  • گرم گرما، حرص آز
  • نام مرتعی در حوزه ی آلاشت سوادکوه
  • آویخته – آویزان
  • گل و لای
فرهنگ فارسی هوشیار

هر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • کل، همه، تمام، رویهم
فرهنگ فارسی آزاد

هر در فرهنگ فارسی آزاد

  • هِرّ، گربه (جمع: هِرَرَه)، کراهت (به زیر نویش بِرّ نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

هر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

هر در فارسی به آلمانی

  • Alle, Jede alle, Jede, Jeder, Jedes, Beliebig, Beliebigen, Etwas; irgend ein; irgend welche, Irgend, Irgendein, Jeder [pronoun]. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید