معنی وردنه

وردنه
معادل ابجد

وردنه در معادل ابجد

وردنه
  • 265
حل جدول

وردنه در حل جدول

فرهنگ معین

وردنه در فرهنگ معین

  • (وَ دَ نِ) (اِ. ) نورد؛ چوب استوانه شکلی که خمیر را با آن پهن می کنند. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

وردنه در لغت نامه دهخدا

  • وردنه. [وَ دَ ن َ / ن ِ] (اِ) واردن. چوبک. شوبق [معرب]. تیرک. چوبی باشد هردو سر باریک و میان گنده که خمیر نان را بدان پهن سازند. (ناظم الاطباء) (برهان). تیر رشته بری. نفروج. (ناظم الاطباء). نغروج. (ناظم الاطباء). محلاج. مرقاق. (یادداشت مرحوم دهخدا). مطلمه. (یادداشت مؤلف). نورد. (فرهنگ فارسی معین). || چوبی که چرخ بر آن کنند و به عربی محور خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء). چوبی که چرخ دور آن گردد. (فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

وردنه در فرهنگ عمید

  • چوبی استوانه‌ای‌شکل که با آن خمیر نان را پهن می‌کنند، نورد،
فارسی به انگلیسی

وردنه در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

وردنه در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (اسم) چوبی است استوانه یی دارای دنوسرباریک ومیان گنده که خمیرنان را بوسیله آن پهن سازند نورد، چوی که چرخ دور آن گردد محور. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید