معنی ویل

ویل
معادل ابجد

ویل در معادل ابجد

ویل
  • 46
حل جدول

ویل در حل جدول

فرهنگ معین

ویل در فرهنگ معین

  • (وَ) [ع.] (شب جم.) نک ویک.
لغت نامه دهخدا

ویل در لغت نامه دهخدا

  • ویل. [وَ] (ع مص) درآمدن بدی و شر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || دردمند نمودن. || مصیبت زده ساختن. || (اِ) وای. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: ویله و ویلک و ویلی، و آن کلمه ٔ وعید و عذاب است و گویند: ویل الشیطان (به نصب و رفع و جر لام ویل و اضافه)، و ویلا له (به تنوین و رفع و نصب و جر)، و در ندبه گویند ویلاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • ویل. [وَ / وِ] (صوت، اِ) وای، وآن کلمه ٔ افسوس است. (غیاث اللغات). کلمه ٔ تقبیح و افسوس است. (برهان). در نصاب نوشته که ویل در اصل وای بوده است به معنی حزن، لام را افزوده از اصل انگاشته اند. (غیاث اللغات). نفیر و افغان از مصیبت بود، و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده کند:
    نصیب دشمن تو ویل و وای و ناله ٔ زار
    نصیب تو طرب و خرمی و ناله ٔ چنگ.
    فرخی.
    راست پنداری همی بینم که بازآیی ز مصر
    درفکنده در سرای ملحدان ویل و عویل. توضیح بیشتر ...
  • ویل. [وی / وَ / وِ] (اِ) ظفر. (لغت فرس). فتح و ظفر. نصرت. (برهان). || فرصت و وقت یافتن کاری به مراد خویش. (برهان) (انجمن آرا). هنگام یافتن کاری به مراد. (لغت فرس):
    لَبْت سیب بهشت و من محتاج
    یافتن را همی نبینم ویل.
    رودکی (از لغت فرس اسدی). توضیح بیشتر ...
  • ویل. [وَ] (اِخ) نام وادیی است در جهنم یا نام چاهی یا دروازه ای در آن. (منتهی الارب). نام جایی است در دوزخ. (برهان). نام رودی است در دوزخ، و گویند سنگی است در دوزخ نعوذباﷲ. (مهذب الاسماء):
    در تنور ویل بادا دشمنت
    از بلسک چینور آمیخته.
    فرخی.
    - چاه ویل، در تداول، تمامی نپذیرفتن هزینه و مصرف چیزی است. آنگاه که هزینه ها موجب اتمام کار نشود گویند: چاه ویل است، هرچه بریزی تمامی نمی پذیرد، در تداول، محل خرج و مصرف پایان ناپذیر: خرج خانه ٔ ما چاه ویل است، هرچه تویش بریزی پر نمی شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ویل در فرهنگ عمید

  • فرارسیدن شر و بدی،
    (اسم) هلاک،
    (اسم) مصیبت، سختی،
    فغان، فریاد، آه‌وناله،. توضیح بیشتر ...
  • فتح و ظفر، پیروزی،
    فرصت: لبت سیب بهشت و من محتاج / یافتن را همی نیابم ویل (رودکی: ۵۲۵)،
    پیش‌دستی و دست یافتن به چیزی،. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

ویل در گویش مازندرانی

  • پافشاری، رها هرزه افسار گسیخته
فرهنگ فارسی هوشیار

ویل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ نفیر و افغان، بد آمد، دردمند کردن، سختی پتیار ‎ (مصدر) در آمدن بدی و شر، دردمند نمودن، مصیبت زده ساختن، (اسم) سختی، تفیر و افغان از مصیبت: ((حاسدا خ تامن بدین در گاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاست ویل و چنین. )) (منوچهری)، (کلمه وعید و عذاب) وای، یا چاه ویل. محل خرج و مصرف پایان ناپذیر خرج خانه ما چاه ویل است. هرچه تویش بریزی پر نمی شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

ویل در فرهنگ فارسی آزاد

  • وَیل، هلاک، رسیدن شرّ و بلا، کلمه نفرین در وعید عذاب و به معنی وای، ویل اگر مبتدا باشد مرفوع است والاّ منصوب،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه