معنی پرس

پرس
معادل ابجد

پرس در معادل ابجد

پرس
  • 262
حل جدول

پرس در حل جدول

  • فشار و منگنه
  • واحد رستورانی
  • دستگاه فشار
  • دفاعی در بسکتبال
  • واحد شمارش غذا
  • دفاعی در بسکتبال، واحد رستورانی، فشار و منگنه، دستگاه فشار، واحد شمارش غذا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

پرس در فرهنگ معین

  • (پَ) (اِ.) پرده، حجاب.
  • (~.) [فر.] (اِ.) سهم غذا مخصوص یک نفر.
  • (اِمص. ) پرسیدن، پرسش، (اِفا. ) در ترکیب به معنی پرسنده می آید: بازپرس، احوالپرس. [خوانش: (پُ)]. توضیح بیشتر ...
  • دستگاه فشار که در صنایع سنگین و سبک مورد استفاده فراوان دارد، منگنه (فره)، خبرگزاری، مرکز تهیه و انتشار خبر. [خوانش: (پِ رِ) [فر. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

پرس در لغت نامه دهخدا

  • پرس. [پ َ] (اِ) پرده. حجاب. پوشش. پرده که بر روی چیزها پوشند. || درسار. پرده. خیش. پرده که از جاها آویزند. (برهان). || پرس اشتر؛ مهار چوبین. چوب بینی شتر: اِنف، شتری که بینیش درد کند از پرس. (السامی فی الاسامی). || پرس موئین، خزامه. توضیح بیشتر ...
  • پرس. [پ َ رَ] (اِخ) آثار و خرابه هائی در چهارده میلی گنبد قابوس. (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 162). توضیح بیشتر ...
  • پرس. [پ ُ] (اِمص) پرسش:
    چو یعقوب فرّخ بپرس و درود
    ابا ابن یامین سخن گفته بود
    رسیدند اسباط دیگر بهم
    به پیش پدر شرمسار و دژم.
    شمسی (یوسف و زلیخا). توضیح بیشتر ...
  • پرس. [پ ِ] (اِخ) نام ایران در بعض زبانهای اروپائی و آن از نام پارسه ٔ عهد هخامنشی مأخوذ است. نام پارس در کتیبه های داریوش: پارسه و در تاریخ هرُدوت «پرسر» و در کتاب استرابن «پرسیس » و «پاراای تاسن » ودر تاریخ آمیان «پرسیس » و در تاریخ موسی خورنی «پرسین » است. هرُدوت راجع به نژاد پارسیان آورده است که «پارسیها را در عهد قدیم یونانیها کِفِن مینامیدند ولی همسایگان پارسی ها آنها را آرتیان میگفتند و پارسیها نیز خود را چنین میخواندند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

پرس در فرهنگ عمید

  • پرده،

    پوشش، حجاب،
  • دستگاه فشار که در کارخانه‌های صنعتی به کار می‌رود،
    عمل وارد کردن فشار زیاد به چیزی،. توضیح بیشتر ...
  • پرسیدن
    پرسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بازپرس،
    ٣. (اسم مصدر) پرسش،. توضیح بیشتر ...
  • مقدار معینی غذا که در مهمان‌خانه یا رستوران برای مشتری سرو می‌شود،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

پرس در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

پرس در گویش مازندرانی

  • خس و خاشاک، خس و خاشاک جمع شده در آب مقابل سد و بند چوبی
  • برخیز، آج
  • پرستنده ستایش گر، ازانواع پساوند
  • بازدارنده و مانع میان دو باغ، کناره، پناه
فرهنگ فارسی هوشیار

پرس در فرهنگ فارسی هوشیار

  • فرانسوی فشار، منگنه فرانسوی خورا (اسم) پرده پوشش، آنچه از جامه که بر در و مانند آن آویزند پرده درسار خیش، چوبی که بر بینی اشتر زنند برای مهار کردنش. یا پرژه مویین. حلقه مویین که در بینی شتر کنند و مهار بر وی بندند خزامه. (اسم) دستگاه فشار است که در صنعت مورد استعمال فراوان دارد مثلا برای تهیه چوب مصنوعی چوب پنبه درست کردن ظروف فلزی اتومبیل سازی و همچنین صنعت چاپ و تهیه رونوشت و نیز برای عدل بندی محمولات تجارتی و کم کردن حجم بعض اشیا ء مانند پنبه و پشم که بهتر قابل حمل گردند، غلطک که بدان کاغذی را که میخواهند نمونه صفحه چیده شده را بردارند روی صفحه مزبور فشار میدهند، با فشار و با تا ء نی بالا بردن وزنه در بلند کردن هالتر از حد شانه ها تا جایی که دست ها راست و مستقیم قرار گیرند. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید