معنی پیکان

پیکان
معادل ابجد

پیکان در معادل ابجد

پیکان
  • 83
حل جدول

پیکان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

پیکان در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

پیکان در فرهنگ معین

  • (پِ) (اِ.) آهن نوک تیز سر تیر و نیزه.
لغت نامه دهخدا

پیکان در لغت نامه دهخدا

  • پیکان. (اِخ) قصبه ای از دهستان خرقویه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان شهرضا. واقع در 42 هزارگزی شمال خاوری شهرضا. متصل به راه ماشین رو بیک آباد به شهرضا. جلگه و معتدل. دارای 3601 تن سکنه. آب آنجا از قنات و چاه. محصول آن غلات و پنبه. توضیح بیشتر ...
  • پیکان. [پ َ / پ ِ] (اِ) ج ِ پیک. رجوع به پیک شود:
    راست چون پیکان نامه بسر اندر بزند
    نامه گه باز کند گه بهم اندر شکند.
    منوچهری.
    پوپویک نیک بریدیست که در ابر دَنَدْ
    راست چون پیکان نامه بسر اندر بزند.
    منوچهری. توضیح بیشتر ...
  • پیکان. [پ َ/ پ ِ] (اِ) نصل. معبله. حداه. یاروج. آهن که بر تیر نهند. آهن سر تیر و نیزه. فلزی نوک دار که بر سر تیر نصب کنند. نوک تیز تیر و نیزه، مقابل سنان که آهن بن نیزه است:
    بپوشیده شد چشمه ٔ آفتاب
    ز پیکانهای درفشان چو آب. توضیح بیشتر ...
  • پیکان. [پ َ] (اِخ) نام موضعی از رستاق قاسان آنچنان که در تاریخ قم آمده است. (ترجمه ٔ تاریخ قم ص 118). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

پیکان در فرهنگ عمید

  • قطعۀ فلزی نوک‌تیزی که بر سرِ تیر یا نیزه نصب کنند،
فارسی به انگلیسی

پیکان در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

پیکان در فارسی به عربی

نام های ایرانی

پیکان در نام های ایرانی

  • پسرانه، نوک فلزی و تیزسر تیر یا نیزه
فرهنگ فارسی هوشیار

پیکان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آهن که بر تیر نهند، آهن سر تیر و نیزه، فلزی نوک دار که بر سر تیر نصب کنند. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

پیکان در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید