معنی کشو

کشو
معادل ابجد

کشو در معادل ابجد

کشو
  • 326
حل جدول

کشو در حل جدول

  • بخش متحرک میز
  • جعبه میز
فرهنگ معین

کشو در فرهنگ معین

  • (کِ) (اِ. ) جعبه روباز جاسازی شده در داخل یک قفسه، کمد، یا میز که بتوان آن را بر روی تکیه گاهش به جلو و عقب برد و باز و بسته کرد. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

کشو در لغت نامه دهخدا

  • کشو. [ک َش ْوْ] (ع مص) گزیدن چیزی بدندان و بدهان کشیدن آن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • کشو. [ک َ ش َ] (اِ) کَشَف که لاک پشت و سنگ پشت است. (برهان) (رشیدی). سلحفاه. (یادداشت مؤلف). || برج چهارم از بروج فلکی که برج سرطان باشد. (ناظم الاطباء). || گیاهی را گویند که از آن طناب و رسن تابند. (برهان) (ناظم الاطباء). || بیدانجیر که عربان آن را خروج خوانند. || کنو که بنگ باشد. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • کشو. [ک َ / ک ِ ش َ / شُو] (اِ) جعبه ٔ درون میز. (یادداشت مؤلف). جعبه ای باشد که درون میز قرار دهند و در آن در کنار میز باشد چون آن را بکشند بیرون آید. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). || میله ٔ آهنین با دستگیره که بعضی درها را با زیر و بالا کردن آن دستگیره گشایند و بندند. (یادداشت مؤلف). || تخته ای که لبه ٔ آن را به تناسبی پست و بلند کرده اند و برای گچ بری بکار برند. (یادداشت مؤلف). || در اصطلاح بنایان خطوطی برجسته یا گرد که زیر سقف بر گیلویی از گچ کنند و آن را ابزار نیز گویند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کشو در فرهنگ عمید

  • محفظه‌ای داخل میز یا کمد که می‌توان آن را بیرون کشید و دوباره به جای خود باز گرداند،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

کشو در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

کشو در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

کشو در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

کشو در گویش مازندرانی

  • چوبی افقی که از سوراخ های گوشواره ی درب های قدیمی عبور کند. توضیح بیشتر ...
  • تلیسه ی جوان
فرهنگ فارسی هوشیار

کشو در فرهنگ فارسی هوشیار

  • جعبه چوبی یا فلزی که میان میز یا اشکاف کار می گذارند
فارسی به ایتالیایی

کشو در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

کشو در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید