معنی کشور

کشور
معادل ابجد

کشور در معادل ابجد

کشور
  • 526
حل جدول

کشور در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

کشور در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ارض، اقلیم، خطه، دیار، سرزمین، شهر، قلمرو، مرزوبوم، ملک، ملکت، مملکت، ولایت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

کشور در فرهنگ معین

  • (کِ وَ) (اِ.) مملکت.
لغت نامه دهخدا

کشور در لغت نامه دهخدا

  • کشور. [ک ِش ْ وَ] (اِ) ترجمه ٔ اقلیم است که یک حصه از هفت حصه ٔ ربع مسکون باشد چنانکه گویند کشور اول و کشور دوم یعنی اقلیم اول و اقلیم دوم و هر کشوری به کوکبی تعلق دارد: کشور اول که اقلیم اول باشد به زحل و آن هندوستان است. دوم به مشتری و آن چین و ختاست. سوم به مریخ و آن ترکستان باشد. چهارم به آفتاب و آن عراق و خراسان است. پنجم به زهره و آن ماوراءالنهر است. ششم به عطاردکه روم باشد. هفتم به قمر که آن اقصای بلاد شمال است. توضیح بیشتر ...
  • کشور. [ک ِش ْ وَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش پاپی شهرستان خرم آباد است. این دهستان در جنوب باختری بخش واقع است و محدود است از شمال به دهستان بریائی، از جنوب به تنگ، و از خاور به رودخانه ٔ سزار، و ازباختر به گردنه توژیان. آب و هوای آن کوهستانی و آب آن از رودخانه ٔ طاف و چشمه سارهای مختلف دیگر است. مرتفع ترین قلل جبال در این دهستان کوه کلاء و کوه طاف و کوه هشتاد پهلو و کوه للری است. این دهستان از 29آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 1200 نفر و قراء مهم آن عبارتند از تازان، پیوست و مینو و بابادیندار و ساکنان از طایفه ٔ پاپی فولادونداند که عده ای از آنها به ییلاق می روند. توضیح بیشتر ...
  • کشور. [ک ِش ْ وَ] (اِخ) دهی است به یمن. (منتهی الارب). از قراء صنعاء یمن است. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کشور در فرهنگ عمید

  • سرزمینی پهناور شامل چند استان یا ایالت که مردم آن مطیع یک دولت باشند، اقلیم، مملکت،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

کشور در فارسی به انگلیسی

  • Country, Land, Polity, Soil, State
فارسی به ترکی

کشور در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

کشور در فارسی به عربی

  • ارض، ارض الاجداد، امه، بلاد، تربه، مملکه، هاله
نام های ایرانی

کشور در نام های ایرانی

  • دخترانه، سرزمینی دارای مرزهای مشخص
فرهنگ فارسی هوشیار

کشور در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سرزمینی بزرگ که شامل چند استان باشد و مردم آن کشور مطیع یک دولت باشند، اقلیم، مملکت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ پهلوی

کشور در فرهنگ پهلوی

  • از نام های برگزیده
فارسی به آلمانی

کشور در فارسی به آلمانی

  • Angeben, Angeben, Königreich (n), Reich (n), Staat (m), Staat (m), Verfassung (f), Verfassung (f), Vorbringen, Vorbringen, Zustand (m), Zustand (m), Land (n), Nation (f), Volk (n). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید