معنی کن

کن
معادل ابجد

کن در معادل ابجد

کن
  • 70
حل جدول

کن در حل جدول

  • بخیه درشت، شهرجشنواره، بخیه خیاطان، جشنواره سینمایی فرانسه
  • شهر جشنواره
  • مورخ فرانسوی
  • نیزه ماهیگیری
  • بخیه خیاطان
  • جشنواره سینمایی فرانسه
  • چنگال ماهیگیری
  • شهر توت
  • بخیه درشت، شهر جشنواره، بخیه خیاطان، جشنواره سینمایی فرانسه
فرهنگ معین

کن در فرهنگ معین

  • (کِ) (اِ.) بخیه، بخیه ای که به لباس یا چیز دیگر زنند.
لغت نامه دهخدا

کن در لغت نامه دهخدا

  • کن. [ک َ] (نف مرخم) (ماده ٔ مضارع از «کندن ») کننده و از بیخ برآرنده و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود مانند کوه کن یعنی کننده ٔکوه و کسی که سنگ از کوه می کند و بیخ کن یعنی از ریشه برآرنده. (ناظم الاطباء). این کلمه در ترکیب با کلمات دیگر غالباً نعت فاعلی سازد چون: بنیان کن. چاه کن. خارکن. خانه کن. قبرکن. کان کن. کوه کن. گورکن و جز اینها که در این حالت کن به معنی کننده و برآورنده است. || (ن مف مرخم) گاه نعت مفعولی سازد چون:بنه کن (کوچ با همه ٔ کسان، بنه کنده). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک َ] (اِ) درخت. || جای درختناک و انبوه از درخت. || نیزه ٔ ماهیگیری. || چنگال ماهیگیری. (اشتینگاس) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک ُ] (نف مرخم) (ماده ٔ مضارع از «کردن ») کننده و آنکه کاری را می کند مانند: در میان کن، یعنی آنکه در میان می آورد. (ناظم الاطباء). در ترکیب با کلمات دیگر صفت فاعلی سازد: آب بخش کن. آب خشک کن. آتش سرخ کن. بخاری پاک کن. تیغتیزکن. جاده صاف کن. چائی صاف کن. چاقوتیزکن. چشم پرکن. خانه خراب کن. خفه کن (درسماور). دوده پاک کن. روغن داغ کن. زنده کن. سرخشک کن. سبزی پاک کن. شیشه پاک کن. کارکن. کارچاق کن. کاردتیزکن. توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک ُ] (ع فعل امر) صیغه ٔ امر است به معنی شو (باش)، مشتق از کان یکون کوناً. و اشارت باشد به امر حق تعالی در روز ازل درباب پیدا شدن موجودات. (غیاث) (آنندراج). کلمه ٔ امراز کان. بشو. (ناظم الاطباء). بباش: کن فیکون، بباش پس بباشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    ای جمع کرده مبدع کن در نهاد تو
    هم سیرت ملائک و هم صورت ملوک.
    ظهیر فاریابی (یادداشت ایضاً).
    گر نیندی واقفان امر کن
    در جهان رد گشته بودی این سخن.
    مولوی (مثنوی چ خاور ص 44). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک ُ] (اِ) مخفف کون است که نشستگاه باشد. عربان دبر خوانند. (برهان) (آنندراج). کون باشد. (اوبهی). کون و دبر. (ناظم الاطباء). کون بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 403):
    سبلت چو کن مرغ کن و کفت برآور
    بنمای به سلطان کمر ساده و ایزار.
    حقیقی (از لغت فرس چ اقبال ص 403).
    رجوع به کون شود. توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک ِ] (اِ) به معنی بخیه باشد که خیاطان بر جامه و امثال آن زنند و آن را به عربی غرزه گویند. (برهان) (آنندراج). بخیه که آن را کله نیز گویند. (رشیدی). بخیه و آجیده ای که در جامه می زنند. (ناظم الاطباء). || در ترکی به معنی پس و عقب. (غیاث) (آنندراج). || پیله ٔ کرم ابریشم. || وسط. || حیاط خانه. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک َن ن] (ع مص) فراپوشیدن. (زوزنی). فروپوشیدن و نگه داشتن چیزی را از تاب آفتاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || در نهفت داشتن. (زوزنی). پنهان داشتن چیزی را در دل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک ِن ن] (ع اِ) پوشش هر چیزی و پرده ٔ آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پرده ٔ پوشش. (غیاث) (نصاب از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پوشش. (ترجمان القرآن). کنان. غطاء. پوشش. آنچه بپوشد چیزی را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سرای و خانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بیت. ج، اکنان و کنه. (اقرب الموارد). || شکاف در کوه. (ترجمان القرآن). || سایه و سایبان و چتر. || پناهگاه. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس). توضیح بیشتر ...
  • کن. [ک َ] (اِخ) مرکز بخشی است در شمال باختری تهران که در ابتدای دره ٔ سولقان واقع است و درحدود 5200 تن سکنه دارد. بخش کن از 5 محله به نامهای سرآسیاب، اسماعیلیان، درقاضی، میان ده، بالون تشکیل می گردد و این محله ها و باغهای کن در قسمت خاور رودخانه ٔ کن که از ارتفاعات شمالی سولقان سرچشمه می گیرد واقع است. و آب مزروعی این قصبه از زهاب همین رودخانه تأمین می شود. دارای بخشداری، ژاندارمری، بهداری، آمار، پست، محضر رسمی و دبستان و چندین مغازه و دکان است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کن در فرهنگ عمید

  • کندن
    کَنَنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خارکن، چاه‌کن، کوه‌کن،
    محل درآوردن (در ترکیب با کلمۀ دیگر): کفش‌کن، رختکن،
    کنده‌شده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ریشه‌کن،. توضیح بیشتر ...
  • کردن

    کُننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): کارکُن، بازیکن،
  • باش،

    (اسم) [مجاز] عالَم وجود،
گویش مازندرانی

کن در گویش مازندرانی

  • کند، که وسیله ی ماهیگیری است
  • مکان کنده کاری شده، کی؟، چه کسی؟
فرهنگ فارسی هوشیار

کن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • شو پرده پوشش ترکی پس ‎ فرو پاشیدن، در دل پنهان داشتن (اسم) بخیه ای که خیاطان بر جامه و جز آن زنند غوزه. ‎ (فعل امر) باش خ، اشاره به. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید