معنی کون

کون
معادل ابجد

کون در معادل ابجد

کون
  • 76
حل جدول

کون در حل جدول

  • هستی، جهان و گیتی
  • هستی، جهان، گیتی
مترادف و متضاد زبان فارسی

کون در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ته، دبر، سرین، ماتحت، مخرج، مقعد، نشستنگاه
فرهنگ معین

کون در فرهنگ معین

  • [په. ] (اِ. ) سرین، نشستگاه. ، ~ کسی گُهی بودن کنایه از: در کاری مشکوک دست داشتن. ، ~ سوزه کنایه از: حسادت شدید. ،~ گشاد بودن کنایه از: تن به کار ندادن، تنبل و بی حال بودن. ، ~ نشور کنایه از: نجس، بی دین و لامذهب. توضیح بیشتر ...
  • (کَ یا کُ) [ع.] (اِمص.) هستی، وجود.
لغت نامه دهخدا

کون در لغت نامه دهخدا

  • کون. [ک ُ وَ] (اِ) درخت پده را گویند و آن نوعی از بید باشد که بار و میوه ندهد و به عربی غرب خوانند. (برهان). درخت پده. (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). درخت پده که نوعی از بید است. (ناظم الاطباء). درخت پده. تَرَنگوت. (فرهنگ فارسی معین). || (ص) حیز و مخنث را هم می گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). به ضم اول [کو] است و معنی مجازی است که در همین ماده تکرار شده. (حاشیه ٔ برهان چ معین). رجوع به مدخل بعد شود. توضیح بیشتر ...
  • کون. [ک ُ وِ] (ص) حیزو مخنث را گفته اند. (برهان). حیز و مخنث. (از فرهنگ رشیدی) (ناظم الاطباء). هیز و مخنث را گویند. (فرهنگ جهانگیری) (آنندراج از جهانگیری). به ضم اول است و معنی مجازی است که در همین ماده تکرار شده. (حاشیه ٔ برهان چ معین). رجوع به کون (معنی ماقبل آخر) شود. توضیح بیشتر ...
  • کون. [ک َ وَ] (اِ) درختی است خاردار و ساق آن بی خار. صاحب مخزن الادویه گفته به فارسی آن را کُم گویند و به شیرازی بالش عاشقان خوانند به سبب درشتی خارهای آن و به عربی آن را قتاده و شجرهالقدس نامند. (آنندراج). و رجوع به گَوَن شود. توضیح بیشتر ...
  • کون. (اِ) سرین و جفته و نشستنگاه باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سرین. نشستنگاه. مقعد. در پزشکی، نشیمنگاه و در حقیقت ناحیه ٔ سرینی است ومخرج در فرورفتگی منطقه ٔ عضلات سرینی چپ و راست قراردارد. (فرهنگ فارسی معین). وجعاء. وَرب. وَربه. مِنثَجه. وَبّاعه. وَبّاغه. عَفّاقه. عُضارِ طِی ّ. عَزلاءه. عِزمه. ام عزمه. ام العزم. عَوَّه. عَوّاء. عَوّا. عَذانه. نَخب. وَرانِیه. زَمّاعه. سَنباء. سَنبات. توضیح بیشتر ...
  • کون. [ک َ] (ع مص) بودن. (ترجمان القرآن) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). بودن و هست شدن، و کِیان و کینونه مثل آن است. (منتهی الارب). کان الشی ٔ کوناً و کیاناً و کینونه؛ حادث شد آن شی ٔ و پدید آمد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بودن و هست شدن. و در شرح نصاب نوشته که کون بالفتح مصدر است به معنی موجود شدن چیزی و عالم موجودات را کون از آن گویند که بعد از نابود شدن بود شد. (غیاث). بودن و هست شدن. (آنندراج). هست شدن. توضیح بیشتر ...
  • کون. [ک َ] (ع اِمص، اِ) هستی و وجود. (ناظم الاطباء). بود. هستی. وجود. (فرهنگ فارسی معین). بوش. هستی. وجود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):. هزار سال خدای را سجده کرد، او را صالح نام کردند و همچنین بر هر آسمانی. او را نامی کردند تا بر همه کون بگردید تا یک وجب از زمین و عرش نماند که همه را به سجده نیاراست. (قصص الانبیاء).
    کآنچه گویم همی خبر دهدت
    از نهاد وجود کون و عدم.
    مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص 359).
    به نام او کرد ایزد جهان پر از نعمت
    هنوز کون وی اندر ازل نگشته تمام. توضیح بیشتر ...
  • کون. [ک ُ وِ / ک َ وَ] (اِخ) نام روستایی است که در هر عاشورا ده هزار مرد آنجاجمع شوند. (فرهنگ جهانگیری). روستا و مجمعی باشد درعاشورا که چندین هزار کس جمع شوند و به این معنی به فتح اول و ثانی هم به نظر آمده است. (برهان). نام روستایی که روز عاشورا در آن مردم جمع شوند، لیکن بدین معنی کدن است به دال و در فرهنگ به واو گفته. (فرهنگ رشیدی). در فرهنگ جهانگیری، روستایی که گفته اند در عاشورا ده هزار مرد در آن جمع شوند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کون در فرهنگ عمید

  • گَون
  • بودن،
    هستی یافتن، پدید آمدن،
    (اسم) هستی و عالم وجود،
    * کون‌وفساد: (فلسفه) هستی یافتن و تباه شدن که به طور پیوسته بر جهان هستی عارض می‌گردد،
    * کون‌ومکان: [مجاز] مجموع آنچه در عالم وجود دارد، جهان هستی،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

کون در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

کون در فارسی به عربی

عربی به فارسی

کون در عربی به فارسی

فرهنگ فارسی هوشیار

کون در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سرین و جفته و نشستگاه باشد، مقعد هستی و وجود، پدید آمدن
فرهنگ فارسی آزاد

کون در فرهنگ فارسی آزاد

  • کَوْن، عالم وجود- عالم هستی (جمع:اَکْوان)،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه