معنی کیان

کیان
معادل ابجد

کیان در معادل ابجد

کیان
  • 81
حل جدول

کیان در حل جدول

فرهنگ معین

کیان در فرهنگ معین

  • (کَ) (اِ.) جِ کی، پادشاهان.
  • (کُ) (اِ.) خیمه گردی که به یک ستون برپا باشد.
لغت نامه دهخدا

کیان در لغت نامه دهخدا

  • کیان. [ک َ] (اِ) جمع کی [ک َ / ک ِ] باشد، یعنی پادشاهان جبار بزرگ. (برهان) (آنندراج). ج ِ کی. پادشاهان بزرگ. (ناظم الاطباء). ج ِ کی، پادشاه (مطلقاً). (فرهنگ فارسی معین). ج ِ فارسی کی [ک َ / ک ِ]. جبابره. (مفاتیح، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    برآمد بر آن تخت فرخ پدر
    به رسم کیان بر سرش تاج زر.
    فردوسی.
    بدان ایزدی فر و جاه کیان
    ز نخجیر گور و گوزن ژیان
    جدا کرد گاو و خر و گوسپند
    به ورز آورید آنچه بُد سودمند.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
  • کیان. [ک ُ / کیا] (اِ) خیمه ٔ کرد و عرب بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 354). بعضی گویند خیمه ٔ کردان و عربان صحرانشین باشد. (برهان). خیمه های کردان و تازیان بیابان نشین. (ناظم الاطباء). خیمه های کرد و عرب و سایر صحرانشینان. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گیان. در پهلوی، ویان. فرهنگها این کلمه را در کاف تازی (کیان) آورده اند و بیتی را از ابوشکور به شاهد آن نقل کرده اند، چنانکه کلمه ٔ پهلوی نشان می دهد صحیح با گاف پارسی است. توضیح بیشتر ...
  • کیان. [کیا] (اِ) ستاره و کوکب. (برهان) (ناظم الاطباء). ستاره. (اوبهی) (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    ای بارخدایی که کجا رای تو باشد
    خورشید درخشنده نماید چو کیانی.
    فرخی (از یادداشت ایضاً).
    || نقطه ٔ پرگار را گویند که مرکز دایره است. (برهان) (ناظم الاطباء). نقطه ٔ پرگار را نیز کیان گویند. (اوبهی). توضیح بیشتر ...
  • کیان. (معرب، اِ) طبیعت، وگویا این کلمه سریانی است. (از اقرب الموارد). طبع، و بدان نامیده شده کتاب سمعالکیان و به سریانی شمعاکیانا گویند. (مفاتیح، ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا). سرشت. (مهذب الاسماء). طبیعت. جوهر. (از حاشیه ٔ برهان چ معین):
    جمشید کیانی نه که خورشید لیانی
    کز نور عیانی همه رخ عین سنائی.
    خاقانی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • کیان. (ادات استفهام، ضمیر استفهامی) جمع «که » برای استفهام ذوی العقول است. (آنندراج). ج ِ کی، یعنی چه کسان، و کیانند، یعنی چه کسانند. (ناظم الاطباء). ج ِ که (= کی). چه کسان. (فرهنگ فارسی معین):
    بین که به زنجیر کیان را کشید
    هرکه در او دید زبان را کشید.
    نظامی.
    این قوم کیانی آن کیانند
    بر جای کیان مگر کیانند.
    نظامی.
    تا سخنهای کیان رد کرده ای
    تا کیان را سرور خود کرده ای.
    مولوی (مثنوی).
    خون می رود از جسم اسیران کمندش
    یک روز نپرسد که کیانند و کدامان. توضیح بیشتر ...
  • کیان. (ع مص) بودن. (منتهی الارب) (آنندراج). کَون. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به کَون شود. || هست شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). حادث شدن. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • کیان. (ع اِ) ج ِ کون. کونها. موجودات. (از ناظم الاطباء). هستی ها. وجودها. (فرهنگ فارسی معین).
    - کیان ثلاثه، کیان الثلاثه، به اصطلاح حکما، روح و نفس و جسد و به اصطلاح اهل صنعت کیمیا، کون روحانی و کون نفسانی و کون جسمانی. (ناظم الاطباء). در اصطلاح فلسفه و کیمیا، روح و نفس و جسد. (فرهنگ فارسی معین).
    - || به اصطلاح اهل صنعت کیمیا، ماء و دُهن و ارض. (ناظم الاطباء). آب و روغن و زمین. (فرهنگ فارسی معین).
    - || به اصطلاح اهل صنعت کیمیا، زیبق و کبریت و ملح. توضیح بیشتر ...
  • کیان. [ک َ] (اِخ) پادشاهان کیان را نیز گفته اند که کیقباد و کیخسرو و کیکاوس و کی لهراسب باشد. (برهان). نام سلسله ٔ دویم از پادشاهان ایران که اول ِ آنها کیقباد است و آخرین دارا، و اسکندر مقدونیایی سلطنت این سلسله را منقرض کرد. (ناظم الاطباء):
    بپرسیدشان از نژاد کیان
    وز آن نامداران و فرخ گوان
    ز هر کشوری موبدی سالخورد
    بیاورد و این نامه را گرد کرد.
    فردوسی.
    گرانمایه دستور با شهریار
    چنین گفت کای ازکیان یادگار. توضیح بیشتر ...
  • کیان. [] (اِخ) دیهی از ناحیت قهاب اصفهان که مولد و منشاء سلمان فارسی بوده است. رجوع به ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 69 شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کیان در فرهنگ عمید

  • [جمعِ کی] = کِی۲: بپرسیدشان از کیان جهان / / وزآن نامداران و فرخ‌مهان (فردوسی: ۱/۱۲)،
    [مجاز] بزرگان،. توضیح بیشتر ...
  • چه‌کسانی؟،
  • شالوده، هستی، بنیان: کیان خانواده،
  • طبیعت،
  • خیمه، چادر: همه بازبسته بدین آسمان / که بربرده بینی به‌سان کیان (ابوشکور: شاعران بی‌دیوان: ۱۰۴)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

کیان در فارسی به انگلیسی

نام های ایرانی

کیان در نام های ایرانی

  • پسرانه، پادشاهان، سلاطین، دومین سلسله پادشاهی از دوره تاریخ افسانه ای ایران. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

کیان در عربی به فارسی

گویش مازندرانی

کیان در گویش مازندرانی

  • از توابع دلارستاق بخش لاریجان آمل
فرهنگ فارسی هوشیار

کیان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • یعنی پادشاهان جبار بزرگ، جبابره
فرهنگ فارسی آزاد

کیان در فرهنگ فارسی آزاد

  • کِیان، اصل آن کِوان بوده که واو بعد از حروف مکسور بدل به یاء گشته و مانند کَوْن مصدرِ کانَ-یَکُوْنُ، کَوْن با همان معانی می باشد- ایضاً بمعنای طبیعت- شخصیت- خصوصیات و مشخصات نیز می باشد،. توضیح بیشتر ...
  • کِیان، (کانَ-یَکُوْنُ) تَکَفُّل نمودن- ضامن شدن- مُتَکَفِّل گردیدن،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید