معنی کیل

کیل
معادل ابجد

کیل در معادل ابجد

کیل
  • 60
حل جدول

کیل در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

کیل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اندازه، پیمانه، کیله، پیمودن، سنجش، سنجیدن، ازگیل
فرهنگ معین

کیل در فرهنگ معین

  • خمیده، کج، آرزومند. [خوانش: (ص.)]
  • (کَ) [ع.] (اِ.) پیمانه. ج. اکیال.
  • نمد، پوست بز. [خوانش: (اِ)]
لغت نامه دهخدا

کیل در لغت نامه دهخدا

  • کیل. [ک َ] (ع اِ) پیمانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، اکیال. (اقرب الموارد). مقیاسی است برای حجم. پیمانه. (فرهنگ فارسی معین). مکیال. ظرفی برای اندازه گرفتن مایعی یا چیزی خشک چون گندم و جو و غیره. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر. (قرآن 65/12). فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل. (قرآن 63/12). فان لم تأتونی به فلا کیل لکم عندی و لاتقربون. توضیح بیشتر ...
  • کیل. [ک َ] (ع مص) پیمودن گندم را. مکیل. مکال. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اندازه نمودن چیزی را به چیزی. (آنندراج). پیمودن به پیمانه. (تاج المصادر بیهقی). پیمودن. (غیاث). پیمودن گندم و جز آن را، و آن بیشتر در گندم استعمال شود. مکال. مکیل. (از اقرب الموارد). || پیموده شدن طعام (گندم): کیل الطعام و کئل الطعام، مانند سئل و کول با قلب «یاء» به «واو»؛ پیموده شد گندم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کیل الطعام (مجهولاً)، پیموده شد گندم، و کاف را مضموم کنند و گویند کُیِل َ، و نیز کول الطعام گویند با قلب «یا» و «واو» و اسکان ماقبل. توضیح بیشتر ...
  • کیل. [ک َی ْ ی ِ] (ع اِ) بهترین و برگزیده ٔ چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || براده و پوسته، و گویند: خرج من الزندالکیل، یعنی از آتش زنه براده و پوسته خارج شد. (از اقرب الموارد). خس و خاشاک و سبوس. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • کیل. [ی َ] (اِ) میوه ای است صحرایی زردرنگ، و گاهی سرخ می شود، و کیلک و کهین نیز گویند. (فرهنگ رشیدی). نام میوه ای است صحرایی شبیه به آلوچه و سیب کوچک، و آن را در خراسان علف شیران و علف خرس گویند و به عربی زعرور و درخت آن را شجرهالدب خوانند و کیل سرخ نیز گویندش، و بعضی گویند زعرور یونانی است نه عربی، و اﷲ اعلم. (برهان). میوه ای است صحرایی زرد و سرخ می شود، و آن را کیلک نیز می گویند و به کیالک مشهور است. (از آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • کیل. (ص) خمیده و کج. (فرهنگ رشیدی) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). خمیده و کج شده باشد. (برهان):
    دلم به سان هلال آمد از هوای حبیب
    تنم به سان خلال آمد از خیال خلیل
    بتی که قدش چون قول عاشق آمد راست
    مهی که قولش چون پشت عاشق آمد کیل.
    قطران (از فرهنگ رشیدی و آنندراج).
    || در نسخه ٔ سروری به معنی آرزومند گفته. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). آرزومند و صاحب آرزو رانیز گویند. (برهان). || (اِ) گلیم و پلاس پوش را هم گفته اند. توضیح بیشتر ...
  • کیل. (اِخ) قریه ای است در ساحل دجله زیر زریران، و همان کال است که در قول ابن الحجاج آمده است: لعن اﷲ ایلتی بالکال. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • کیل. [ی ِ] (اِخ) بندری است در آلمان غربی بر کنار دریای بالتیک که 270000 تن سکنه دارد. در این شهر صنعت کشتی سازی و ماهیگیری رواج دارد. کانال کیل از مصب رود لب، دریای بالتیک را به دریای شمال متصل می سازد. (از لاروس). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کیل در فرهنگ عمید

  • پیمانه،
  • خمیده، کج: بتی که قدش چون قول عاشق آمد راست / مهی که قولش چون پشت عاشق آمد کیل (قطران: ۲۱۶)،
    آرزومند،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

کیل در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

کیل در فارسی به عربی

ترکی به فارسی

کیل در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

کیل در گویش مازندرانی

  • مقیاسی برای حجم پیمانه یا ظرفی برای اندازه گرفتن مایع یا...
فرهنگ فارسی هوشیار

کیل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پیمانه، مکیال، ظرفی برای اندازه گرفتن مایعی یا چیزی خشک چون گندم و جو وغیره خمیده و کج. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

کیل در فرهنگ فارسی آزاد

  • کَیْل، پیمانه (جمع:اَکْیال)،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه
نوشته‌های بلاگ جدولیاب