معنی کیپ

کیپ
معادل ابجد

کیپ در معادل ابجد

کیپ
  • 32
حل جدول

کیپ در حل جدول

فرهنگ معین

کیپ در فرهنگ معین

  • پر، انباشته، به هم پیوسته، بسته، گرفته. [خوانش: (ص.) (عا.)]
لغت نامه دهخدا

کیپ در لغت نامه دهخدا

  • کیپ. (ص) در تداول عامه، به هم پیوسته. تنگ هم. (فرهنگ فارسی معین). سخت متصل. بی فرجه. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    - کیپ شدن در، محکم پیوسته شدن دو مصراع یا محکم پیوسته شدن درِ یک مصراعی به طرفی از چارچوب. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    - کیپ شدن (کیپ گرفتن) سینه (بینی)، به علت سرماخوردگی یا علتی دیگر نفس به صعوبت آمدوشد کردن در سینه یا بینی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    - کیپ کردن در، محکم و استوار بستن آن. توضیح بیشتر ...
  • کیپ. (اِخ) بیست وهفتمین از خانان اوزبک خیوه (از 1158 تا حدود 1184 هَ. ق. ). (از طبقات سلاطین اسلام ص 250). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کیپ در فرهنگ عمید

  • پر، انباشته،

    درهم‌رفته و به‌هم‌چسبیده، تنگ هم، چفت هم،
فارسی به انگلیسی

کیپ در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

کیپ در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

کیپ در فرهنگ فارسی هوشیار

  • محکم پیوسته شدن، بهم پیوسته، متصل
فرهنگ عوامانه

کیپ در فرهنگ عوامانه

  • به معنی قیپ است.
فارسی به ایتالیایی

کیپ در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

کیپ در فارسی به آلمانی

  • Fest, Knapp, Straff, Stramm, Wasserdicht [adjective]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه
عبارت های مشابه