معنی گذراندن

فارسی به انگلیسی

گذراندن‌

Lead, Traverse, Use

فارسی به ترکی

فرهنگ فارسی هوشیار

گذراندن

(مصدر) عبور دادن: هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد، بالاتر بردن از برتر بردن: سرت بگذرانم زخورشید و ماه ترا سرفرازی دهم بر سپاه، طی کردن سپری کردن: این مهرگان بشادی بگذار و همچنین صد مهرگان بکام دل خویش بگذران خ (فرخی)، تجاوز دادن: زکردار گفتار برمگذران مجوی آنچه دانش نداری بدان. (گرشاسب نامه) یا از حد گذراندن. امری را بافراط مرتکب شدن: ابوبکر (پسر المستعصم بالله) سکنه شیعی مذهب محله کرخ بغداد و مشهد امام موسی بن جعفر را بباد غارت داده. . . قتل و غارت و فحشا را از حد گذراند. یا از دم شمشیر (تیغ) گذراندن. عرضه شمشیر کردن بشمشیر کشتن: (مغولان) مساجد را آخور کردند علما و فضلا را را دم شمشیر گذراندند. یا از نظر کسی گذراندن. بنظر وی رساندن بعرض او رساندن: فرمانده قراولان خاصه حق نداشت که زیر دستان خود را بدون اجازه خان (مغول) تنبیه کند بلکه باید تمام مسایل را از نظر خان بگذراند. یا گذراندن ایام. روزگار گذراندن سپری کردن ایام: این شخص (عتیق زنجانی) در خدمت سلطان سنجر منصب فقاعی داشته و در ابتدای امر در بازار مرو بفروش میوجات و ریحان ایام میگذرانده. یا گذراندن پیشکش. عرضه داشتن و تقدیم هدیه: شاهرخ حکومت این نواحی را بمیرزا جهانشاه قراقوینلو که ضیافتها کرده و پیشکشها گذرانده بود واگذار کرد: نداریم با دیگران هیچ کار بمهر علی بگذران روزگار. (منسوب به اسدی مجالس المومنین ‎135 یادداشتهای قزوینی) یا گذراندن غذا. تحلیل غذا هضم کردن غذا.


در گذراندن

عبور دادن، گذراندن


کشتی گذراندن

(مصدر) کشتی را عبور دادن: (خویش را گرز خور و خواب توانی گذراند کشتی خود سبک از آب توانی گذراند) . (صائب)

لغت نامه دهخدا

گذراندن

گذراندن.[گ ُ ذَ دَ] (مص) عبور دادن. رد کردن:
گر ایدون که فرمان دهد شهریار
سپه بگذرانم کنم کارزار.
فردوسی.
تیر اندر سپر آسان گذراند چو زند
چون کمان خواست عدو را چه پرند و چه سپر.
فرخی.
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی.
سعدی (طیبات).
هرکه تیر از حلقه ٔ انگشتری بگذراند خاتم او را باشد. (گلستان سعدی). || برتر بردن. بالا بردن:
سرت بگذرانم ز خورشید و ماه
ترا سرفرازی دهم بر سیاه.
فردوسی.
چو جوشن بپوشند روز نبرد
ز چرخ برین بگذرانند گرد.
فردوسی.
بسی نماند که شاه جهان برادر او
سر علامت او بگذراند از خرچنگ.
فرخی.
|| طی کردن. بسر آوردن. سپری کردن:
به بازی همی بگذراند جهان
نداند همی آشکار و نهان.
فردوسی.
چو دستور باشد مرا شهریار
همان نگذرانم به بد روزگار.
فردوسی.
این مهرگان بشادی بگذار و همچنین
صد مهرگان به کام دل خویش بگذران.
فرخی.
جاودان زی ای درخور شاهی و مهی
مگذر از عیش و بشادی و بخوشی گذران.
فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص 294).
بناچار یک روز هم بگذری تو
اگرچند ما را همی بگذرانی.
منوچهری.
برآمد ترا روز بهمنجنه
به فیروزی این روز را بگذران.
منوچهری.
آن را که غمی چون غم ما نیست چه داند
کز شوق توام دیده چه شب میگذراند.
سعدی.
زنهار که چون میگذری بر سر مجروح
از وی خبری پرس که چون میگذراند.
سعدی (طیبات).
|| تحلیل بردن. هضم کردن. گواردن.
- از حد گذراندن، تجاوز کردن از حد. از اندازه خارج شدن:
ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکب استیزه را چندین مران.
مولوی.
- برگذراندن، افزودن. تجاوز کردن:
ز کردار گفتار برمگذران
مجوی آنچه دانش نداری بدان.
اسدی (گرشاسب نامه).
- درگذراندن، بخشیدن. بخشودن. عفو کردن از جریمه: امیرالمؤمنین سلطانی رحیم است و من شفیع شوم تا جریمه ٔ تو درگذراند. (تاریخ طبرستان).
- گواه یا گوا گذراندن، استشهاد کردن. نشان دادن گواه. آوردن شاهد:
بر فضل او گوا گذراند دل
گرچه گوا نخواهند از خستو.
فرخی.
صاحب دیوان او را گفت دوگواه عادل بر صدق سخن خود بگذران. (تاریخ قم ص 106).
- وقت گذراندن، عمر بسر آوردن. مدت طی کردن. روزگار گذراندن.


شب گذراندن

شب گذراندن. [ش َ گ ُ ذَ دَ] (مص مرکب) سپری کردن شب. به سر بردن شب:
بر سر کوی تو شبها گذارندیم به عیش
کاسمان پوشش ما بود و زمین بستر ما.
وحشی بافقی.


خوش گذراندن

خوش گذراندن. [خوَش ْ / خُش ْ گ ُ ذَ دَ] (مص مرکب) تفرج کردن. گشت و گذار کردن. به عیش و عشرت و راحت و بدون مرارت و زحمت زندگی کردن. (ناظم الاطباء).

فرهنگ معین

گذراندن

عبور دادن، رد کردن، پشت سر نهادن، طی کردن، بالاتر بردن از، برتر بودن، تجاوز دادن. [خوانش: (گُ ذَ دَ) (مص م.)]

مترادف و متضاد زبان فارسی

گذراندن

طی کردن، قراردادبستن، قرارگذاشتن، سپری کردن، گذرانیدن، رد کردن، تجاوزدادن

فارسی به عربی

گذراندن

ابق، اجره، بینما، تفاد


وقت گذراندن

عاطل

فارسی به ایتالیایی

گذراندن

trascorrere

فرهنگ عمید

گذراندن

کسی یا چیزی را از جایی عبور دادن،
کاری را به‌ انجام رساندن،

حل جدول

گذراندن

سپری کردن، امرار


خوش گذراندن

تنعم کردن

فارسی به آلمانی

گذراندن

Fahrgeld (n), Fahrpreis (m), Kost (f), Wa.hrend, Weile [noun]

معادل ابجد

گذراندن

1025

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری