معنی اسکان

اسکان
معادل ابجد

اسکان در معادل ابجد

اسکان
  • 132
حل جدول

اسکان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

اسکان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • استقرار، تخت‌قاپو، جایدهی، سکونت
فرهنگ معین

اسکان در فرهنگ معین

  • ساکن کردن، خانه نشین کردن. [خوانش: (اِ) [ع.] (مص م.)]
لغت نامه دهخدا

اسکان در لغت نامه دهخدا

  • اسکان. [اِ] (ع مص) آرام کردن. (منتهی الارب). آرامانیدن. (زوزنی). || بی حرکت ساختن حرف را. (منتهی الارب). بی حرکت کردن حرف. ساکن خواندن و بی حرکت ادا کردن حرفی. ضدقلقله. عبارت است از سلب حرکت در مواردی که حرف موقوف ٌعلیه کسره یا فتحه یا ضمه داشته باشد، و حروف اسکان 23 است (یعنی همه ٔ حروف غیر از پنج حرف ج، د، ق، ط، ب). || جای دادن کسی را در خانه. (منتهی الارب). در جای فروآوردن. (تاج المصادر بیهقی): صلی اﷲ علیه صلوه اسکنه بها فی جنات النعیم. توضیح بیشتر ...
  • اسکان. [اَ] (ع اِ) ج ِ سَکن.

  • اسکان. [اِ] (اِخ) دهی جزء دهستان کزاز سفلی بخش سره بند شهرستان اراک، در 24000 گزی شمال آستانه و 6000 گزی راه اراک به بروجرد. کوهستان، سردسیر. سکنه 797 تن. شیعه، فارسی. آب آن از رودخانه ٔ دوآب و چشمه سراب. محصول آن غلات، چغندر قند، انگور، میوه جات. شغل اهالی زراعت و گله داری. راه آن مالرو و از فر میتوان اتومیبل برد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2 ص 13). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

اسکان در فرهنگ عمید

  • ساکن کردن، سکونت دادن،
    (ادبی) ساکن و بی‌حرکت خواندن حرفی، ساکن کردن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

اسکان در فارسی به عربی

عربی به فارسی

اسکان در عربی به فارسی

  • تطبیق , موافقت , جا , منزل , مناسب , خوش محضر , همسازی , تطابق , وسایل راحتی , سازش با مقتضیات محیط , وام , کمک , مساعده , تهیه جا , خانه ها (بطور کلی) , مسکن , خانه سازی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

اسکان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • جا دادن، آرام کردن، آرامانیدن، بی حرکت کردنحرف را
فرهنگ فارسی آزاد

اسکان در فرهنگ فارسی آزاد

  • اِسْکان، جا دادن، در جائی نشاندن، ساکن و بیحرکت کردن، آرام کردن،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب