معنی امیر

امیر
معادل ابجد

امیر در معادل ابجد

امیر
  • 251
حل جدول

امیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

امیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • پادشاه، حاکم، حکمران، خان، خدیو، رئیس، ژنرال، سرلشکر، سلطان، شاه، شیخ، فرمانده، ملک. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

امیر در فرهنگ معین

  • (اَ) [ع.] (اِ.) فرمانده، فرمانروا.
لغت نامه دهخدا

امیر در لغت نامه دهخدا

  • امیر. [اَ] (ع اِ) میر. پادشاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). فرمانروا. (مهذب الاسماء). کسی که فرمانروا بر قومی باشد. (ازناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). راعی. (منتهی الارب). سلطان. خلیفه. این کلمه با الف و لام تعریف یابدون آن در روی سکه های عربی و اسلامی دیده می شود. اصلاً برای خلفا وضع شده است بخصوص وقتی که بالفاظ «المؤمنین » یا «المسلمین » اضافه شود. سپس برؤسای سپاه وحکام و ارباب سیاست اطلاق شده و الفاظی از قبیل «الاجل » و «الجلیل » و «السید» و المظفر» و «المؤید» بدان الحاق شده است. توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) پسر قارن که عمزاده ٔ موسی (پیغمبر بنی اسرائیل) وبر دین او بود. (از تاریخ گزیده چ امیرکبیر ص 59). توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) نام نخستین و هفتمین پادشاه از بریدشاهیان دکن (قرن دهم و یازدهم هجری) بود. (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص 439). و رجوع به بریدشاهیان شود. توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد عبدالقادر سنباوی ازهری، معروف به امیر. (1154- 1232 هَ. ق. / 1742-1817 م. ). وی از دانشمندان عرب و از فقیهان مالکی بود. در ناحیه ٔ سنبو در مصر تولد یافت و در ازهر درس خواند و درقاهره درگذشت. بر بسیاری از کتب مشهور شرح یا حاشیه نوشته است. رجوع به اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص 974 شود. توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) در کتاب مقدس بدو تن بدین نام اشاره شده: 1- امیر (متکلم)، یکی از افراد خانواده ٔ کهانت. 2- مردی که از تل نمک و تل حرشا برآمد. (از قاموس کتاب مقدس). توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) مولانا. شاعر ترک و متقدم بر امیرعلیشیر نوایی (در گذشته به سال 906 هَ. ق. ) است و اشعار ترکی خوبی دارد. در شعر فارسی تتبع شیخ کمال کرده است. از اوست:
    روز قسمت هر کسی از عیش بخش خود ستاند
    غیر زاهد کو ریاضتها کشید و خشک ماند.
    و قبر او در بدخشانست. (از مجالس النفائس ص 193). توضیح بیشتر ...
  • امیر. [اَ] (اِخ) ابن احمر (الاحمر) الیشکری. عبدالرحمان سمره اورا در سیستان جانشین خود کرد. (از تاریخ سیستان ص 84). و رجوع به همین کتاب، و عبدالرحمان بن سمره شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

امیر در فرهنگ عمید

  • فرمانده،
    فرمانروا،
    (نظامی) صاحب منصب ارتشی دارای درجات بالاتر از سرهنگ،
    [قدیمی] لقب شاهزادگان و بزرگان،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

امیر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

امیر در فارسی به ترکی

نام های ایرانی

امیر در نام های ایرانی

  • پسرانه، شاه، پادشاه، حاکم، به صورت پیشوند در ابتدای بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند امیربانو، امیرپویا، و امیرحسین. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

امیر در عربی به فارسی

  • شاهزاده , ولیعهد , فرمانروای مطلق , شاهزاده بودن , مثل شاهزاده رفتار کردن , سروری کردن. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

امیر در ترکی به فارسی

فرهنگ فارسی هوشیار

امیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پادشاه، فرمانروا، سلطان، خلیفه، کسی که فرمانروا بر قومی باشد
فرهنگ فارسی آزاد

امیر در فرهنگ فارسی آزاد

  • اَمِیر، مِیر، پادشاه، فرمانده، حاکم، سردار، مشاور، فرزند پادشاه (جمع: اُمَراء)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

امیر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید