معنی دبیر

دبیر
معادل ابجد

دبیر در معادل ابجد

دبیر
  • 216
حل جدول

دبیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دبیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • مدرس، معلم، راقم، کاتب، مترسل، محرر، منشی، نویسنده، باسواد، تحصیلکرده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

دبیر در فرهنگ معین

  • نویسنده، کاتب، کسی که در دبیرستان تدریس کند. [خوانش: (دَ) [ع. ] (ص. اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دبیر در لغت نامه دهخدا

  • دبیر. [دُ ب َ] (اِخ) لقب کعب بن عمرو است. (منتهی الارب).

  • دبیر. [دُ ب َ] (اِخ) قبیله ای است از اسد. (منتهی الارب).

  • دبیر. [دَ] (ص، اِ) نویسنده. (برهان) (از جهانگیری) (صحاح الفرس) (اوبهی). منشی. (برهان) (جهانگیری). پناغ. (سروری). بناغ. (دهار). کاتب. (مهذب الاسماء). ادیب. کتّاب. قلم زن. باسواد. که خط دارد. که خواندن و نوشتن تواند. که کتابت تواند. دارای هنر نویسندگی. صاحب غیاث اللغات و به تبع او صاحب آنندراج گفته اند که در سراج اللغات نوشته شده است که این لفظ نزد اکثر فارسی است ونزد بعضی عربی و در یکی از رساله های معتبره بنظر آمده که دبیر در اصل «دوبیر» بود بضم دال چه «بیر» به معنی حافظه است و منشی هم صاحب دو حافظه ٔ نظم و نثر میباشد و نزد بعضی دبیر بفتح معرب همین دوبیر است. توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) از شاعران برهمنی مذهب هند بود بعدها به تشیع گرایید و بر خود سلامت علی نام نهاد و در زبان اردو مرتبه های بی مانند و بفارسی در حق امامان دوازده گانه نعتهای زیبا دارد. به سال 1292 هَ. ق. در گذشته است. از اوست:
    چون دبیر مدح خوانت ای امام دین پناه
    بنده ٔ خاص خدا و سایه ٔ لطف اله
    با کمال عجز از تقصیر خدمت عذرخواه
    بنده ٔ بیچاره کاشی از دل و جان سال و ماه
    روز و شب در خطه ٔ آمل ثنا خوان شماست.
    (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) نام شاعری برهمنی مذهب فرزند رئیس قبیله ای در کنجاوه از مضافات لاهور. نزد علمای مشهور مسلمان زمان خود تحصیل علوم ادبی و فنون عقلی کرد و به دبیری یکی از نواب ها رسید و در هجو درانیان از شاهجهان آباد بیرون رفت و در سال 1305 هَ. ق. درگذشت. این بیت او راست:
    دل صدچاک دارد شانه زان رو
    که با اشعار باشد الفت او.
    (از قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) دهی است به یک فرسنگی نیشابور. ابوعبداﷲ محمدبن عبداﷲبن یوسف بن خرشیدالدبیری متوفی به سال 307 هَ. ق. بدانجا منسوب است. وی از قتبیه بن سعید و محمدبن ابان و اسحاق بن راهویه و گروهی دیگر سماع و ازو ابوحامد روایت دارد. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) اسم موضعی است در نزدیکی حبرون که اول به قریه ٔ سفر (داود: 1:11) و قریه ٔ سفر (یوشع 15:15) مسمی بوده است و پس از آن قریه ٔ سنه نامیده شد (یوشع 15:49) و دبیر یعنی مقدس و قریه ٔ سفر یعنی ده کتابها بدین لحاظ دور نیست که آنجا محل تعالیم دینیه کنعانیان بوده است. و دبیر شهر حصاردار بنی عناق بود که یوشع بدان دست یافته است (یوشع 10:38 و39) و به سبط یهودا داده شد، از آن پس مجدداًبدست کنعانیان افتاد لکن ثانیاً بواسطه ٔ عثنئیل بر اسرائیلیان استقرار یافت (یوشع 21:15) و در تعیین موضع این شهر بعضی برآنند که همانند دویریان میباشد که بمسافت سفر یکساعت در طرف غربی حبرون میباشد و دیگران بر اینکه همان ظهریه است که موقع چشمه های فوقانی و تحتانی میباشد. توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) نام شهری در قسمت بنی حاد و در شرقی اردن واقع بود (یوشع 13: 26) و دور نیست که «لودبار» باشد. (قاموس کتاب مقدس). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) شهری بوده است در نزدیکی دشت عحور (یوشع 15: 7) و دور نیست که در دشت دبیر فیمابین اورشلیم و اریحا واقع بوده است. (قاموس کتاب مقدس). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) (به معنی مقدس) پادشاه عجلون و یکی از سلاطین پنجگانه ای است که برای انهدام جبعون همداستان گردیدند بنابر این یوشع ویرا با سایر رفقایش کشت و بر درخت آویخت (یوشع 10: 3). (قاموس کتاب مقدس). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (ع اِ) از رشته آنچه که پس رویه برآرند وقت رشتن. مقابل قبیل رشته که در وقت تابیدن آن دست بطرف بالا برده شود. مقابل قبیل. آنکه فرود آرند بوقت پیچیدن بر دوک. رشته که در عین تابیدن آن دست بطرف بالا برده شود نه آنکه بجانب سینه آید. (جهانگیری). || چیزی که آنرا از سینه پس ببری. و گویند: عرف دبیره من قبیله، ای معصیته من طاعته. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • دبیر. [دَ] (اِخ) نجم الدین علی بن عمربن علی شافعی الکاتبی قزوینی مکنی به ابوالحسن از معاصران هلاکوخان بودو از خاندان دبیران قزوین متوفی به سال 675 هَ. ق. و از حکما و دانشمندان رصد و ریاضیات و حساب. کتب بسیار از جمله شرح کشف و حکمت عین و جامع الدقائق و رساله الشمسیه در منطق از مصنفات اوست. (از تاریخ گزیده چ اروپا ص 811). و رجوع به کاتبی علی بن عمر شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دبیر در فرهنگ عمید

  • کسی که در دبیرستان شاگردان را درس بدهد،
    [قدیمی] نویسنده، منشی،
    * دبیر فلک: [قدیمی، مجاز] سیارۀ عطارد،
    * دبیر آسمان: [قدیمی، مجاز] =* دبیر فلک. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دبیر در فارسی به انگلیسی

  • Clerk, Educator, Schoolteacher, Teacher
فارسی به ترکی

دبیر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

دبیر در فارسی به عربی

  • سکرتیر، محاسب التامین، معلم
فرهنگ فارسی هوشیار

دبیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نویسنده، کاتب، منشی، ادیب، معلم، باسواد، قلمزن
فارسی به ایتالیایی

دبیر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

دبیر در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید