معنی راندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
بیرون کردن، راه انداختن چهارپا، طرد کردن. [خوانش: (دَ) [په.] (مص م.)]
فرهنگ عمید
راه بردن و به رفتن واداشتن چهارپایان، سپاه، لشکر، و مانند آنها،
به حرکت درآوردن وسیلۀ نقلیه،
بیرون کردن، طرد کردن، از پیش خود دور کردن،
[قدیمی، مجاز] اجرا کردن،
[قدیمی، مجاز] جاری ساختن، روان کردن،
[قدیمی، مجاز] گفتن، بیان کردن،
[قدیمی، مجاز] انجام دادن، کردن،
[قدیمی، مجاز] به همراه بردن،
[قدیمی، مجاز] گذراندن، سپری کردن،
[قدیمی، مجاز] قرار دادن تیر در کمان،
حل جدول
مترادف و متضاد زبان فارسی
رانندگی کردن، بیرون کردن، دور کردن، رانش، تاراندن، طرد کردن، تبعید کردن، نفیبلد کردن
فارسی به انگلیسی
Drive, Handle, Navigate, Ostracize, Pull, Ride, Send, Set, Steer, Whip
فارسی به ترکی
sürmek
فارسی به عربی
اسلق، دافع، زمام، طیار، عجل مخصی، عجله، عقب، مره
فرهنگ فارسی هوشیار
دور کردن، طرد کردن
فارسی به آلمانی
Beeilen, Beeilung (f), Eile (f), Eilen, Lotse (m), Lotsen, Pilot (m), Steuern, Führen, Lauf (m), Laufen, Lenken, Reihe (f), Rennen, Spielzeit (f), Steuern, Stier
معادل ابجد
305