معنی راندن

راندن
معادل ابجد

راندن در معادل ابجد

راندن
  • 305
حل جدول

راندن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

راندن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • رانندگی کردن، بیرون کردن، دور کردن، رانش، تاراندن، طرد کردن، تبعید کردن، نفی‌بلد کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

راندن در فرهنگ معین

  • بیرون کردن، راه انداختن چهارپا، طرد کردن. [خوانش: (دَ) [په. ] (مص م. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

راندن در لغت نامه دهخدا

  • راندن. [دَ] (مص) دور کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ مؤلف). طرد کردن. دور داشتن از نزد خود. رد کردن. بدر کردن. بیرون کردن و خارج کردن. (ناظم الاطباء). اخراج کردن. دور کردن کسی را از جایی. (آنندراج). ابعاد. (یادداشت مؤلف). انشظاظ. تشرید. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). تقمع. خوت. دخور. دسع. دسیعه. دزر. دظ. ذب. ذحم. زنخ. شظ. شجن. (ترجمان القرآن). طخر. قث. کف. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

راندن در فرهنگ عمید

  • راه بردن و به رفتن واداشتن چهارپایان، سپاه، لشکر، و مانند آن‌ها،
    به حرکت درآوردن وسیلۀ نقلیه،
    بیرون کردن، طرد کردن، از پیش خود دور کردن،
    [قدیمی، مجاز] اجرا کردن،
    [قدیمی، مجاز] جاری ساختن، روان کردن،
    [قدیمی، مجاز] گفتن، بیان کردن،
    [قدیمی، مجاز] انجام دادن، کردن،
    [قدیمی، مجاز] به همراه بردن،
    [قدیمی، مجاز] گذراندن، سپری کردن،
    [قدیمی، مجاز] قرار دادن تیر در کمان،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

راندن در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

راندن در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

راندن در فارسی به عربی

  • اسلق، دافع، زمام، طیار، عجل مخصی، عجله، عقب، مره
فرهنگ فارسی هوشیار

راندن در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به آلمانی

راندن در فارسی به آلمانی

  • Beeilen, Beeilung (f), Eile (f), Eilen, Lotse (m), Lotsen, Pilot (m), Steuern, Führen, Lauf (m), Laufen, Lenken, Reihe (f), Rennen, Spielzeit (f), Steuern, Stier. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید