معنی زم

زم
معادل ابجد

زم در معادل ابجد

زم
  • 47
حل جدول

زم در حل جدول

  • سرمای سخت
  • باد سرد
  • سرما
  • سرمای سخت، باد سرد
فرهنگ معین

زم در فرهنگ معین

  • (زَ) [په.] (اِ.) سرما، سردی.
  • (زَ) (اِ.) گوشت درون و بیرون دهان.
لغت نامه دهخدا

زم در لغت نامه دهخدا

  • زم. [زَ] (اِ) بمعنی سرما باشد که در مقابل گرماست و لهذا ایام سرما را زمستان گویند. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی). سرما. ضد گرما. (ناظم الاطباء). سرما و سردی. (از فرهنگ فارسی معین). سرد، لهذا فصل سرما را زمستان گویند، چنانکه فصل گرما را بواسطه ٔ تاب که بمعنی تابش و گرمی است تابستان خوانده اند. (انجمن آرا) (آنندراج). پهلوی زَم. (زمستان). فارسی زَم. (سرما) از اوستا «زیم »، «زم » هندی باستانی «هیمه » (زمستان)، ارمنی «زمرن »، استی «زوماگ » و «زیماگ » (زمستان). توضیح بیشتر ...
  • زم. [زَم م] (ع مص) بستن. || برداشتن و بلند کردن شتر سر خود را از درد بینی. || بلند کردن مرد سر خود را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بلند برداشتن سر. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). || تکبر کردن و گردنکشی نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تکبر کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از فرهنگ جهانگیری) (از برهان). || پر کردن مشک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مهار در بینی شتر کردن. توضیح بیشتر ...
  • زم. [زَ / زَم م] (اِخ) نام رودخانه ای است و بعضی گویند نام شهری است که این رودخانه از پهلوی آن می گذرد و بدان شهر موسومست. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (از آنندراج). نام رودی است در مرو. (غیاث). نام شهری است و رودی که بر کنار آن شهر می گذرد. (ازفرهنگ رشیدی). نام رودخانه و شهری در مرو. (ناظم الاطباء). ناحیه ٔ زم در جوارکش و نسف (ماوراءالنهر) است. (مینورسکی از حاشیه ٔ برهان چ معین). شهرکی است بر راه جیحون از ترمذ و آمل. توضیح بیشتر ...
  • زم. [زَ] (اِخ) نام چشمه ای است و بعضی چشمه ٔ زمزم را گویند. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). نام چاهی در مسجدالحرام که به چاه زمزم معروف است. (ناظم الاطباء). رجوع به زمزم شود. توضیح بیشتر ...
  • زم. [زَ] (اِخ) فرشته ای است در دین زردشت. (فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

زم در فرهنگ عمید

  • سرما، سردی،

    (صفت) سرد،
  • گوشت درون دهان: آرزومند آن شده تو به ‌گور / که رسد نانت پاره‌ای بر زم (رودکی: لغت‌نامه: زم)،. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

زم در گویش مازندرانی

  • رطوبت، سرما، ذهن
فرهنگ فارسی هوشیار

زم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سرما، سردی، ضد گرما
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب