معنی سالخورده

سالخورده
معادل ابجد

سالخورده در معادل ابجد

سالخورده
  • 906
حل جدول

سالخورده در حل جدول

فرهنگ معین

سالخورده در فرهنگ معین

  • پیر، کهنسال، کهنه، قدیمی. [خوانش: (دِ) (ص مف.)]
لغت نامه دهخدا

سالخورده در لغت نامه دهخدا

  • سالخورده. [خوَر / خَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) کنایه از بسیارسال. (انجمن آرا). فرتوت و معمّر. (شرفنامه ٔ منیری). سالدیده. مسن. سالخورده: دَهری، مرد سالخورده. هِرمِل، ناقه ٔ سالخورده. دَویل، گیاه سالخورده. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سالخورده در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

سالخورده در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

سالخورده در فارسی به عربی

  • شیخوخی، قدیم، کبیر السن، مسن
فرهنگ فارسی هوشیار

سالخورده در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به آلمانی

سالخورده در فارسی به آلمانی

  • Alt, A.ltlich [adjective], Vor kurzem [adverb]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید