معنی سرند

سرند
معادل ابجد

سرند در معادل ابجد

سرند
  • 314
حل جدول

سرند در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سرند در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • خاک‌بیز، غربال، غربیل،

    (متضاد) الک
فرهنگ معین

سرند در فرهنگ معین

  • غربالی سیمی دارای سوراخ های نسبتاً بزرگ که با آن غلات را پاک کنند، نوعی غربال که بدان خاک و شن را می بیزند. [خوانش: (سَ رَ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • تاب، ارجوحه، ریسمانی که یک سر آن را حلقه کنند و در زیر خاک پنهان سازند و سر دیگر را شخصی گرفته در کمین می نشیند تا آدمی یا جانوری را که پای در آن میان نهند، به سوی خود کشد و او را بگیرد، فنی است از جمله فنون کشتی گیری و آن چن. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سرند در لغت نامه دهخدا

  • سرند. [س ِ رِ] (اِ) ریسمانی باشد که طفلان در ایام عیدها و جشنها از جایی آویزند و بر آن نشسته در هوا آیند و روند. (برهان). رسنی است که در ایام اعیاد دو سر آن را بر شاخ درخت بسته طفلان در آن نشینند و باد خورند و آن را سابور و کازو هم خوانند. (آنندراج) (جهانگیری). در مؤید رسنی که در بازیها از پا آویزند. (رشیدی). || فنی باشد از جمله ٔ فنون کشتی گیری و آن چنان است که کشتی گیر پای خود را به پای دیگری بند کند و او را بیندازد و آن را بعربی شغزبیه خوانند. توضیح بیشتر ...
  • سرند. [س َ رَ] (اِ) غربال که بدان جو و امثال آن بیزند. غربال سیمی درشت چشمه برای بیختن خاک و غله. (یادداشت مؤلف). نوعی از غربیل که چشمه های آن گشاده بود و بیشتر با وی خاک بیزند. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • سرند. [س َ رَ] (اِخ) نام پسر پادشاه کابل بود که در دست تورگ کشته شد. (آنندراج) (انجمن آرا):
    که ناگه جهان بگذرد بر سرند
    کشد نیز هرچ از بزرگان سرند.
    اسدی.
    بد او را یکی پور نامش سرند
    که زخمش به پولاد بد چون پرند.
    اسدی (از آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • سرند. [س ِ رَ] (اِخ) دهی از دهستان بخش حومه ٔ مصعبی شهرستان فردوس. دارای 502 تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آن غلات، پنبه، زعفران است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • سرند. [س َ رَ] (اِخ) دهی جزء دهستان مواضعخان بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 694 تن سکنه. آب آن از رودخانه ٔ سرند. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سرند در فرهنگ عمید

  • نوعی غربال سیمی که برای بیختن خاک و شن به کار می‌رود،
    * سرند کردن: (مصدر متعدی) بیختن خاک و شن یا چیز دیگر با سرند،. توضیح بیشتر ...
  • حلقه و ریسمانی که زیر خاک کنند و به‌وسیلۀ آن انسان یا حیوانی را به دام بیندازند،
    فنیّ که یکی پای خود را به پای دیگری بند کند و او را به زمین بزند،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سرند در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

سرند در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

سرند در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

سرند در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (اسم) غربالی سیمی دارای سوراخهای نسبته بزرگ که با آن غلات را پاک کنند، نوعی غربال که بدان خاک و شن را میبیزند. ‎ طنابی که به چوب یا درختی آویزند و بر آن نشسته در هوا آیند و روند تاب ارجوحه، ریسمانی که یک سر آنرا حلقه کنند و در زیر خاک پنهان سازند و سر دیگر را شخصی گرفته در کمین مینشینند تا آدمی یا جانوری را که پای در آن میان نهند به سوی خود کشند و او را بگیرند، فنی است از جمله فنون کشتی گیری پای خود را به پای دیگری بند کند و او را بیندازد و آنرا به عربی شغزبیه نامند. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید