معنی سور

سور
معادل ابجد

سور در معادل ابجد

سور
  • 266
حل جدول

سور در حل جدول

  • جشن، شادی، مهمانی
  • شادی
  • مجلس مهمانی
  • جشن و مهمانی
فرهنگ معین

سور در فرهنگ معین

  • (سُ وَ) [ع.] (اِ.) جِ سوره.
  • جشن، ضیافت، عروسی. [خوانش: [په.] (اِ.)]
  • [ع.] (اِ.) دیوار گرداگرد شهر. ج. اسوار و سیران.
  • (سُ) [ع. سؤر] (اِ. ) پس مانده طعام و شراب. (? (سور (ص. ) = سول: اسب و استر و خری که خط سیاهی از کاکل تا دمش کشیده باشد. توضیح بیشتر ...
  • (اِ. ) درختی است از رده مخروطیان که دارای برگ های سوزنی طویل و همیشه سبز است. بیش از هزار سال عمر می کند. پوست این درخت قرمز و میوه هایش نیز قرمز تند و بیضی شکلند. چوبش نیز قرمز و زود صاف و پرداخت می شود. پاجوش های این درخت را معمولاً برای تکثیر به کار م. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سور در لغت نامه دهخدا

  • سور. (اِ) اوستا «سوئیریا» (صبحگاهی، روزانه)، پهلوی «سور» (چاشت صبح، طعام)، بلوچی عاریتی و دخیلی «سیر» (عروسی، نامزدی)، شغنی «سور» (ضیافت جشن عروسی). در لهجه ٔ زردشتیان ایران «سور» به معنی عروسی «مجله ٔ پشوتن سال اول شماره ٔ 5 ص 16 ح 11». (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). هنگامه. جشن. طوی. مهمانی. عروسی. (برهان). مهمانی. (منتهی الارب). مهمانی و جشن و عروسی و مانند آن. (فرهنگ رشیدی). جشن. شادی. عروسی. (غیاث):
    سوری تو جهان را بدل ماتم سوری
    زیرا که جهان را بدل ماتم سوری. توضیح بیشتر ...
  • سور. [س ُ وَ] (ع اِ) سوره های قرآن. (غیاث). ج ِ سوره: فاتوا بعشر سُوَر مثله. (قرآن 11 / 13). و سور و آیات مصحف. از بر میکنم. (سندبادنامه ص 57). توضیح بیشتر ...
  • سور. (اِ) نام درختی است که در جنگلهای گرگان در دو ناحیه ٔ نزدیکی علی آباد و دره ٔ کتول میان قرای نرسوو الستان موجود است. (از جنگل شناسی صص 250- 257). توضیح بیشتر ...
  • سور. [س َ] (ع مص) اثر کردن شراب. (دهار) (از منتهی الارب). || بدیوار برشدن. (المصادر زوزنی) (دهار). بر دیوار برآمدن. (منتهی الارب). || حمله آوردن شیر بسوی مردم. (دهار) (المصادر زوزنی). توضیح بیشتر ...
  • سور. (اِخ) بعضی از افغانان که به این لقب مشهورند. (برهان). قومی از افغانان به این اسم مشهورند. (جهانگیری). توضیح بیشتر ...
  • سور. (اِخ) دهی است از دهستان دیزجرود بخش عجب شیر شهرستان مراغه. دارای 348 تن سکنه. آب آن از چشمه سارها. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جوراب بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • سور. [س َ وَ] (اِخ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. دارای 1142 تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، لبنیات، پنبه، چغندر و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سور در فرهنگ عمید

  • سوره
  • مهمانی، بزم، جشن: خوان کشید او را کرامت‌ها نمود / آن‌شب اندر کوی ایشان سور بود (مولوی: ۸۲۱)،
    (اسم مصدر) خوشی، شادی،. توضیح بیشتر ...
  • اسب یا استر یا خر که خط سیاهی در پشت او از یال تا دمش کشیده شده باشد. δ برخی مردم آن ‌را خوش‌یمن نمی‌دانند و به این‌سبب می‌گویند «سور از گله دور»،
    انسان یا حیوانی که از دیگران برمد و دوری کند،
    رنگ سرخ،
    رنگ خاکستری،. توضیح بیشتر ...
  • بارۀ شهر، دیوار دور شهر،
  • درختی پیوسته سبز، از ردۀ مخروطیان، دارای برگ‌های فلسی و میوۀ کوچک سرخ‌رنگ که چوب آن نیز سرخ‌رنگ است و در مبل‌سازی به کار می‌رود،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سور در فارسی به انگلیسی

  • Banquet, Carnival, Cheer, Dinner, Feast, Festival, Fete, Fête, Luau, Party, Regalement, Rejoicing, Revel, Severe. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

سور در فارسی به عربی

  • عید، مادبه، مهرجان
عربی به فارسی

سور در عربی به فارسی

  • طارمی , نرده , ریل , سرزنش
گویش مازندرانی

سور در گویش مازندرانی

  • مقاوم – محکم – استوار
  • سرو، سبز
  • صبر شکیبایی
  • جشن و میهمانی – سور
  • کسی که موی سر، ابروان و مژگانش مایل به سفید باشد، بور متمایل. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

سور در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مهمانی و عروسی و جشن و شادی
فرهنگ فارسی آزاد

سور در فرهنگ فارسی آزاد

  • سُوَر، سوره ها
  • سوُرْ، برج و باروی شهر- حصار و دیوار دور خانه یا قصر یا شهر (جمع: اَسْوار- سِیْران). توضیح بیشتر ...
  • سوُرْ، طعام ضیافت- غذای میهمانی- پذیرایی _ در فارسی به خود ضیافت و میهمانی هم سور می گویند- سُوْر مانند سُوَر جمع سَوْرَه نیز می باشد،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

سور در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه