معنی سیما

سیما
معادل ابجد

سیما در معادل ابجد

سیما
  • 111
حل جدول

سیما در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سیما در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، صورت، عارض، عذار، قیافه، علامت، نشان، هیئت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سیما در فرهنگ معین

  • چهره، قیافه، علامت، هیئت. [خوانش: (اِ)]
لغت نامه دهخدا

سیما در لغت نامه دهخدا

  • سیما. (ع اِ) نشان و علامتی که شناخته شود بدان خیر و شر. (غیاث اللغات) (آنندراج). نشان. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). نشان. علامت. (منتهی الارب):
    اگر تو راست میگویی که فعل مرد و زن باشد
    چرا شکل تو در صورت نه سیمای پدر دارد. توضیح بیشتر ...
  • سیما. [سی ی َ] (ع ق مرکب) خاصه و خاص. (غیاث) (آنندراج). لاسیَّما. مخصوصاً. علی الخصوص. بویژه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سیما در فرهنگ عمید

  • روی، چهره، صورت،
    [قدیمی] ناصیه، پیشانی،
    [قدیمی] علامت، هیئت،. توضیح بیشتر ...
  • لاسیما
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

سیما در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

سیما در فارسی به انگلیسی

  • Air, Aspect, Bearing, Complexion, Countenance, Face, Facet, Features, Image, Lineament, Look, Physiognomy, Semblance, Surface, Visage. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

سیما در فارسی به عربی

  • حاجب، سمت، ظهور، هواء، هیئه
نام های ایرانی

سیما در نام های ایرانی

  • دخترانه، صورت، رخ، چهره، صورت
فرهنگ فارسی هوشیار

سیما در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نشان و علامت، روی، چهره
فرهنگ پهلوی

سیما در فرهنگ پهلوی

  • روی، چهره، صورت
فرهنگ فارسی آزاد

سیما در فرهنگ فارسی آزاد

  • سِیْما، علامت- نشان و اثر- هیئت- در فارسی بمعنای چهره و قیافه و پیشانی مصطلح است. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

سیما در فارسی به آلمانی

  • Auslüften, Erscheinung, Luft (f), Luft [noun], Lüften
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید