معنی شد

شد
معادل ابجد

شد در معادل ابجد

شد
  • 304
حل جدول

شد در حل جدول

  • محکم کردن
  • محکم کردن، فعل ربطی
فرهنگ معین

شد در فرهنگ معین

  • (شُ) (مص ل.) شدن، رفتن.
  • (مص م. ) محکم کردن، استوار ساختن. قوی کردن، بلند و پست کردن نغمه تا موافق مطلوب گردد؛ کوک کردن، اصطحاب، (مص ل. ) دویدن، حمله کردن. [خوانش: (شَ دّ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

شد در لغت نامه دهخدا

  • شد. [ش َ] (فعل) مخفف ِ «شود». (یادداشت مؤلف). و در تمامی شواهد ذیل شَد مخفف ِ «شود» آمده است. (از یادداشت به خط دهخدا):
    و شهریار را بخواند و به خانه اندر همی داشت و به خلق ننمودی، تا بزرگ شَد [بهرام چوبینه] و خویشتن را شهریار نخواندی. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی).
    تا پیر نشَد مرد نداند خطر عمر
    تا مانده نشَد مرغ نداند خطر بال.
    کسایی.
    به بازوش بربستم این اسم گُهر
    پسر خوار شَد چون بمیرد پدر.
    فردوسی.
    هر آنگه که موی سیه شَد سپید
    ببودن نماند فراوان امید. توضیح بیشتر ...
  • شد. [ش ُ] (مص مرخم، اِمص) شدن. (ناظم الاطباء). عمل شدن. و رجوع به شدن شود.
    - آمد و شد کردن، آمد و رفت کردن و بسیار رفتن به جایی و تردد بسیار نمودن. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شد. [ش َ / ش َ دْ د] (ع اِمص) درازکشیدگی آواز و حروف. (ناظم الاطباء). به اصطلاح نغمه وران و مطربان آن است که نغمه را بلند کنند و پست کنند تا وقتی که موافق مدعاراست شود. (برهان). بعضی نوشته اند که به معنی دراز کردن آواز و در جهانگیری به معنی راست و بلند کردن نغمه. (آنندراج). کشیدن و باقوت ادا کردن آواز و حرف. (فرهنگ نظام). دراز کردن زمزمه است. (آنندراج). به اصطلاح موسیقیان دراز کشیدن آواز و حروف است لهذا شد کردن زمزمه به معنی دراز کردن زمزمه است و وجه کشیدن شدات در اشعار آن است که صاحب مذاق سخن چون به غور معنی رسیده لذت آن برمیدارد و طبیعت متوجه لذت مسطوره میگردد و بسبب آن ارخای عنان میشود و لهذا در مدات تکلفی روی میدهد و این دلالت دارد بر کمال دریافت معنی و ورود سخن بنا بر کمال، بنابراین از سخن ناشناسان این مدات بسیار ناگوار است. توضیح بیشتر ...
  • شد. [ش َدد] (ع مص) دویدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بالا برآمدن آتش. (منتهی الارب). || زور و قوت دادن. (منتهی الارب). نیرومند گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || استوار کردن چیزی را. (منتهی الارب). استوار ببستن. (المصادر). || حمله بردن. (تاج المصادر بیهقی). حمله کردن برکسی. || ادرار نمودن. || سخت شدن چیزی. || اراده نمودن. (منتهی الارب).
    - به شد و مد رفتن، کنایه است از بازخرامیدن به ناز و غرور. (آنندراج).
    - شدالضحی، شدالنهار است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شد در فرهنگ عمید

  • محکم کردن، استوار ساختن،
    قوی کردن،
    (ادبی) تشدید دادن به حرفی در کلمه،
    (موسیقی) پست و بلند کردن نغمه، کشش دادن صوت هنگام آوازخوانی: گلبانگ نغمه‌سازان شدّی بلند دارد / از فرش رفته تا عرش این صیت کامرانی (کلیم همدانی: لغت‌نامه: شدّ)، با اهل درد زمزمه را شدّ نمی‌کنند / دل بلبلان به ‌ناله مقید نمی‌کنند (طاهر وحید: لغت‌نامه: شدّ)،
    (اسم) (موسیقی) مقام، پرده،
    (موسیقی) کوک کردن،
    * شدِّ پهلوان: [قدیمی] فریاد بلندی که کشتی‌گیران در اول کشتی گرفتن برمی‌کشند،
    * شدّ مخالف: [مقابلِ شدّ موافق] (موسیقی) [قدیمی] نغمۀ بی‌اصول و آواز ناهنجار،
    * شدّومد: [قدیمی، مجاز]
    شٲن‌وشوکت،
    زوروقوت،
    درشتی‌ و سختی،
    مفصّل، مشروح،
    * به شدّ و مد رفتن: [قدیمی، مجاز] خرامیدن، با نازوغرور رفتن،. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

شد در گویش مازندرانی

  • چسبندگی، ماده ای لزج و کتیرا مانندی که از برخی درختان ترشح. توضیح بیشتر ...
  • فاسد – تخم مرغ فاسد
فرهنگ فارسی هوشیار

شد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • قوی و محکم کردن، حمله بردن، زور و قوت دادن، استوار کردن چیزی را. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

شد در فرهنگ فارسی آزاد

  • شَدّ، (شَدَّ-یَشُدُّ) بستن و محکم کردن- استوار ساختن- قوی کردن- آماده سفر شدن،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید