معنی شعر

شعر
معادل ابجد

شعر در معادل ابجد

شعر
  • 570
حل جدول

شعر در حل جدول

فرهنگ معین

شعر در فرهنگ معین

  • سخن موزون، (عا.) حرف بی اساس. [خوانش: (ش) [ع.] (اِ.)]
  • (شَ) [ع.] (اِ.) موی.
لغت نامه دهخدا

شعر در لغت نامه دهخدا

  • شعر. [ش َ] (ع مص) دانستن و دریافتن چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دانستن. (المصادر زوزنی). رجوع به شِعر و شِعره یا شَعره یا شُعره و شِعری ̍ و شُعری ̍ و شعور و شعوره و مشعور و مشعوره و مشعوراء شود. || شعر نیکو گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ماکان شاعراً و قد شعر؛ شاعر نبود ولی شعر نیکو می گفت. (ناظم الاطباء). شاعر شدن. (از اقرب الموارد). || چیره شدن بر کسی در شعر. (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش َ ع َ] (ع مص) شَعر. موی را داخل موزه کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به شَعر شود. || دانستن و دریافتن. || شعر گفتن هرچه باشد. (منتهی الارب). رجوع به شَعر شود. || بسیارموی شدن اندام. || مالک بندگان گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش َ ع َ] (ع اِ) شَعر. موی. ج، اَشعار، شُعور، شِعار. (ناظم الاطباء). بمعانی شَعر است. (منتهی الارب). لغتی است در شَعر. (از اقرب الموارد). رجوع به شَعر شود. || گیاه. (از اقرب الموارد). || درخت. (از اقرب الموارد). || زعفران. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش َ ع ِ] (ع ص) مرد بسیار درازموی اندام. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). آنکه موی بلند و بسیار دارد. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش َ] (ع اِ) موی خواه موی انسان باشد و یا دیگر حیوانات سوای شتر و گوسپند. ج، اَشعار، شُعور، شِعار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). موی آدمی و غیره. (غیاث اللغات). بزموی. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص 61). شعره یکی، و گاهی از جمع کنایه کنند. (منتهی الارب) (آنندراج). موی. (دهار) (از مهذب الاسماء). مقابل صوف، پشم. (یادداشت مؤلف):
    این عجب تر که می نداند او
    شعر از شعر و چشم را از خن.
    رودکی (از جشن نامه ٔ رودکی چ تاجیکستان ص 273). توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش ِ] (ع اِ) علم. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دانش. فقه. فهم. درک. ادراک. وقوف. (یادداشت مؤلف). دانایی. (نصاب الصبیان). || چکامه و چامه و سرود و نظم و بیت و سخن موزون و مقفا اگرچه بعضی قافیه را شرط شعر نمی دانند. (ناظم الاطباء). در عرف علمای عربی سخنی که وزن و قافیه داشته باشد. (از اقرب الموارد). قول موزون مقفی که دال باشد بر معنایی. (ابوالفرج قدامهبن جعفر). صناعتی است که قادر شوندبدان بر ایقاع تخیلاتی که مبادی انفعالات نفسانی گرددپس مبادی آن تخیلات باشد. توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش ِ] (ع مص) شَعْر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شعر نیکو گفتن. (منتهی الارب). شعر گفتن هرچه باشد. (آنندراج). و رجوع به شَعْر شود. || چیره شدن به شعر بر کسی. (ناظم الاطباء). || دریافتن و دانستن. (آنندراج) (غیاث اللغات). دانستن. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). دانستن از طریق حس. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع به شَعْر شود. توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش ُ / ش َ] (ع اِ) گیاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به شَعْر شود. || درخت. (ناظم الاطباء). درخت هرچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به شَعٌر شود. || زعفران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع به شَعْر شود. || (ص، اِ) ج ِ اَشْعَر و شَعْراء. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به اشعر و شعراء شود. توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش ُ] (ع مص) شَعْر. (ناظم الاطباء). شعر نیکو گفتن. (از اقرب الموارد). رجوع به شَعْر شود. توضیح بیشتر ...
  • شعر. [ش ُ ع ُ] (ع اِ) ج ِ شِعار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شعار شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شعر در فرهنگ عمید

  • موی انسان یا حیوان، مو،
  • (ادبی) سخنی که دارای وزن و قافیه باشد، سخن منظوم، کلام موزون، سرواد،
    [مجاز] سخن زیبایی که کاربرد عملی ندارد،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شعر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

شعر در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

شعر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

شعر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

شعر در فارسی به عربی

  • اغنیه، شعر، قافیه، قصیده
عربی به فارسی

شعر در عربی به فارسی

  • مو , موی سر , زلف , گیسو , چامه سرایی , شعر , اشعار , نظم , لطف شاعرانه , فن شاعری , ارزش , قیمت , بها , بها قاءل شدن , قیمت گذاشتن , بنظم اوردن , شعر گفتن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

شعر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سخن منظوم که دارای وزن و قافیه باشد موی انسان یا حیوان
فرهنگ فارسی آزاد

شعر در فرهنگ فارسی آزاد

  • شِعْر- شَعْر، (شَعَرَ- یَشْعُرُ) شعر گفتن (سرودن)، شعر خواندن،. توضیح بیشتر ...
  • شِعْر، کلامی دو لختی که هم موزون باشد و هم مُقفّی- کلامی مُخیّل و مُؤلَّف از اَقْوالی موزون و متساوی و مُقَفّی- (جمع: اَشْعار)،. توضیح بیشتر ...
  • شَعْر-شَعَر، مو (جمع: اَشْعار- شِعار- شُعُور)،
فارسی به ایتالیایی

شعر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب