معنی شهد

شهد
معادل ابجد

شهد در معادل ابجد

شهد
  • 309
حل جدول

شهد در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

شهد در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • انگبین، حلاوت، شکرین، شیرینی، عسل،

    (متضاد) شرنگ
فرهنگ معین

شهد در فرهنگ معین

  • عسل، شیرینی. [خوانش: (شَ) [ع.] (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

شهد در لغت نامه دهخدا

  • شهد. [ش َ] (ع اِ) انگبین با موم. ج، شِهاد. (منتهی الارب). ابومنصور. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). عسل که هنوز در موم باشد. (از بحر الجواهر). انگبین ناپالوده. (مهذب الاسماء). انگبین سپید. (زمخشری). انگبین. (دهار). انگبین است و بعربی عسل گویند. (برهان). عسل تا آنگاه که به موم آمیخته است و مصفی نشده. (یادداشت مؤلف). انگبین با موم. شهده اخص است از آن وبا لفظ ریختن مستعمل است. (آنندراج). ابواللیث گوید: عرب عسل را مادامی که موم از او جدا نکرده باشد شهد گوید و محمدبن سلام گوید: اهل عالیه از بلاد شام زهررا سُم ّ و شَهْد را شُهْد گویند و بنی تمیم سَم ّ و شَهْد گویند. توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش َ] (ع ص، اِ) ج ِ شاهد. (منتهی الارب). رجوع به شاهد شود. توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش ُ] (ع اِ) به معنی شَهْد. (منتهی الارب). رجوع به شَهْد شود. توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش َ / ش ُ] (اِخ) آبی است مر بنی مصطلق را از خزاعه. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش َ] (اِخ) نام ناحیه یا رودی و یا به تعبیر قدما دریایی است و بر حسب آنچه در شاهنامه آمده در مشرق ایران واقع بوده است:
    از این کوه تا پیش دریای شهد
    درفش و سپاه است و پیلان و مهد.
    فردوسی.
    بیاورد سیصد عماری و مهد
    گذر کرد زان سوی دریای شهد.
    فردوسی.
    ترا چاره آن است کز راه شهد
    سوی چشمه ٔ سو گرایی به مهد.
    فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 7 ص 2095).
    پیاده همی راند تا رود شهد
    نه پیل و نه تخت و نه تاج و نه مهد.
    فردوسی.
    || نام کوهی بوده است و بر حسب آنچه در شاهنامه ٔ فردوسی آمده است در حدود مشرق ایران میان کشمیر و چین و رود سند:
    ز کشمیر تا دامن کوه شهد
    سراپرده و پیل دیدیم و مهد. توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش َ] (اِخ) نام کوهی است در دیار ابوبکربن کلاب. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش ُهَْ هََ] (ع ص، اِ) ج ِ شاهد. (منتهی الارب). رجوع به شاهد و شَهْد شود. توضیح بیشتر ...
  • شهد. [ش ُ هَُ] (ع ص، اِ) ج ِ شاهد. رجوع به شاهد شود. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شهد در فرهنگ عمید

  • عسل، انگبین،
فارسی به انگلیسی

شهد در فارسی به انگلیسی

  • Ambrosia, Bleed, Juice, Liquor, Treacle
فارسی به عربی

شهد در فارسی به عربی

  • دبس، رواسب طینیه، سلسبیل، طعام لذیذ، عسل
فرهنگ فارسی هوشیار

شهد در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

شهد در فرهنگ فارسی آزاد

  • شَهْد، انگبین، عسل (جمع: شِهاد)،
فارسی به ایتالیایی

شهد در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

شهد در فارسی به آلمانی

  • Nektar [noun], Sickern [verb]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه