معنی عمر

عمر
معادل ابجد

عمر در معادل ابجد

عمر
  • 310
حل جدول

عمر در حل جدول

  • مدت زندگی، درازای زندگی
مترادف و متضاد زبان فارسی

عمر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • حیات، روزگار، زندگی، زندگانی، زاد، سن
فرهنگ معین

عمر در فرهنگ معین

  • (عُ مْ) [ع. ] (اِ. ) زندگانی، مدت زندگانی. ، ~ نوح کنایه از: عمر طولانی. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

عمر در لغت نامه دهخدا

  • عمر. [ع َ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دیر زیستن. (دهار). عُمر. عَمَر. عَماره. رجوع به عمر و عماره شود. || دیر داشتن و باقی گذاردن. (از اقرب الموارد): عمره اﷲ؛ دیر دارد او راخدای. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هرگاه لام ابتدا بر «عمر» درآید مرفوع میگردد بنابر مبتدا بودن که خبر آن محذوف باشد، چنانکه گوئیم: لعمرُ اﷲ که تقدیر آن لعمر اﷲ یسمی، یا لعمر اﷲ ما اُقسم به میباشد. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع َ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، أعمار. رجوع به عُمرو عُمُر شود. گویند که عمر غیر از بقاء است، زیرا عمر عبارت از مدتی است که بدن بوسیله ٔ حیات قائم است و حال اینکه بقاء ضد فنا و نیستی است، لذا غالباً خداوند را به بقاء توصیف کنند و وصف او به «عمر» نادر است. (از اقرب الموارد). || دین و ملت، چنانکه گویند: لَعَمری، سوگند به دینم. || گوشت میان دو دندان، یا گوشت بن دندان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع َ م َ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از اقرب الموارد). عَمر. عُمر. عَماره. رجوع به عمر و عماره شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع َ م َ] (ع اِ) دین و ملت. (منتهی الارب). دین. (اقرب الموارد). || دستار که زن حره بدان سر را پوشد، یا آنکه چون او را نه خِمار باشد و نه سربند، سر را در آستین درآرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و سپس بمعنای دو انتهای آستین بکار رفته است، چنانکه درالنهایه آمده: و لا بأس أن یصلّی الرجل فی عَمَرَیه. (از اقرب الموارد)، اشکالی ندارد که شخص با دو انتهای آستین خود نماز بگزارد. و رجوع به عمران شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از منتهی الارب). عَمر. رجوع به عَمر شود. || دیرداشتن. (از منتهی الارب). عَمر. رجوع به عَمر شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (دهار). حیات. (اقرب الموارد). زیست. زندگی. مدت حیات و زندگانی:
    چرا عمر کرکس دوصد سال ویحک
    نماند فزونتر ز سالی پرستو.
    رودکی.
    عمری که مر تراست سرمایه
    ویداست و کارهات بدین زاری.
    رودکی.
    من عمر خویش را بصبوری گذاشتم
    عمری دگر بباید تا صبر بر دهد.
    دقیقی.
    از عمر نمانده ست بر من مگر آمرغ
    در کیسه نمانده ست بر من مگر آخال.
    کسائی.
    عمرچگونه جهد از دست خلق
    باد چگونه جهد از بادخن. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ] (ع اِ) گوشت میان دو دندان، یا گوشت بن دندان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گوشت لثه. (از اقرب الموارد). || مسجد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || عبادتگاه ترسایان. (منتهی الارب). کنیسه. (اقرب الموارد). کلیسا. || نخل السکر. خرمایی است نیکو و جید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَمر. رجوع به عَمر شود. ج، عُمور، اَعمار. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م ُ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، أعمار. عُمر. عَمر. رجوع به عُمر و عَمر شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (ع اِ) ج ِ عُمره. رجوع به عمره شود.

  • عمر. [ع َ م َ] (اِخ) کوهی است که آب را در مسیل مکه ریزد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) نام مردی است و آن معدول از «عامر» باشد، لذا غیرمنصرف است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) نام بطنی است از سُبَیع که در «عارض » اقامت دارند. (از معجم قبائل العرب ج 2). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) نام فخذی است از تمیم که در نجد اقامت دارند. (از معجم قبائل العرب ج 2 ص 824). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) (کوشک. ) از دیه های بخاراست که مدتها پیروان مقنع در آنجا بسر می بردند. رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج 1 ص 306 شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُم ْ م َ] (اِخ) موضعی است نزدیک واسط. (منتهی الارب). دیهی است در یک فرسخی واسط. (از تاریخ ابن اثیر ج 7 ص 135 و 137). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد. از خلفای عباسی مصر. رجوع به عمر عباسی (ابن ابراهیم. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن سعید. مشهور به ابن حمامه. رجوع به عمر شافعی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداﷲ. ملقب به کمال الدین. رجوع به عمر عجمی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداﷲ عکبری. مشهور به ابن مسلم. رجوع به عمر عکبری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد، مکنی به ابوالبرکات. رجوع به عمر کوفی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد مصری. مشهور به ابن نجیم. رجوع به عمر مصری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم خیامی نیشابوری. رجوع به عمر خیام شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابراهیم دمشقی. مشهور به مالکی. رجوع به عمر مالکی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی بکربن عبدالحق مرینی. رجوع به عمر مرینی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی بکر (المتوکل علی اﷲ) بن یحیی بن ابراهیم حفصی، مکنی به ابوحفص. دوازدهمین پادشاه بنی حفص (موحد) در تونس. وی بسال 723 هَ. ق. تولد یافت و در سال 747 هَ. ق. با وی بیعت شد و فقط مدت ده ماه و سیزده روز حکومت کرد. رجوع به ابوحفص (عمربن ابی بکر) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 200، الخلاصه النقیه ص 72، خلاصه تاریخ تونس ص 117، الدوله الحفصیه ص 113 و طبقات سلاطین اسلام ص 44. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی بکر محمدبن معمر. مشهور به ابن طبرزد. رجوع به ابن طبرزد شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی خلیفه ٔ عبدی محدث. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُم َ] (اِخ) ابن ابی زیاد. رجوع به عمر ابزاری شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی سلمه. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ابی عمر محمدبن یوسف بن یعقوب بغدادی، مکنی به ابوالحسین. وی محدث، لغوی، نحوی و محاسب قرن سوم و چهارم هجری بود که بسال 328 هَ. ق. درگذشت. رجوع به ابوالحسین (ابن ابی عمر. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمد، مکنی به ابوحفص و مشهور به ابن شیخ. وی از اهالی رأس الجبل بود (1237- 1329 هَ. ق). او را رسائلی در مسائل شرعی است. (معجم المؤلفین ج 7 ص 273 از اعلام الشرقیه ٔ مجاهد). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم برمکی. رجوع به عمر برمکی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم عبدوی نیشابوری. رجوع به عمر عبدوی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن ابی بکر شافعی. رجوع به عمر رازی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن احمد مصری. رجوع به عمر نشائی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن تقی. مشهور به ابن خلدون. رجوع به ابن خلدون (ابومسلم عمربن. ) و عمر حضرمی (ابن احمدبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن عبداﷲ جمل. رجوع به عمر جمل شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن عبیداﷲ. ملقب به تاج الشریعه. رجوع به عمر مجوبی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن عثمان. مشهور به ابن شاهین. رجوع به عمر بغدادی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن علی. مشهور به ابن خدر. رجوع به عمر هلالی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن علی شماع. ملقب به زین الدین. رجوع به عمر شماع شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن عمر. مشهور به ابن سریج. رجوع به عمر شافعی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن محمد. ملقب به نعیمی. رجوع به عمر خربوتی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن محمد بلبیسی. ملقب به سراج الدین. رجوع به عمر بلبیسی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمدبن هبهاﷲبن محمدبن هبهاﷲبن احمدبن یحیی بن زهیربن هارون بن موسی بن عیسی بن محمدبن ابی جراده ٔ عقیلی حلبی حنفی، مکنی به ابوالقاسم یا ابوحفص و ملقب به کمال الدین و مشهور به ابن عدیم. ادیب، نویسنده، شاعر، مورخ، فقیه و محدث بود. در سال 586 یا 588 هَ. ق. در حلب متولد شد و در جمادی الاولی سال 660 یا 666 هَ. ق. در قاهره درگذشت. علاوه بر کتبی که در ذیل عنوان «ابن العدیم » ذکر شده کتاب بغیهالطلب فی تاریخ حلب نیز تألیف اوست. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمد ادلبی. مشهور به عنز. رجوع به عمر عنز شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمد خرمی حموی. رجوع به عمر حموی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن احمد عینتابی. رجوع به عمر عینتابی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ادریس. رجوع به عمر ادریسی (ابن ادریس. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن اُذَینَه. از مشایخ شیعه و ائمه ٔ روات فقه بود. (از الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن اسحاق بن احمد. رجوع به عمر غزنوی (ابن اسحاق بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن اسحاق بن یوسف. دوازدهمین سلطان موحدی در مغرب. رجوع به عمر موحدی (ابن اسحاق بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن اسحاق واشی. رجوع به عمر واشی (ابن اسحاق. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن اسماعیل. ملقب به رشیدالدین. رجوع به عمر فارقی (ابن اسماعیل بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ایوب موصلی، مکنی به ابواسحاق. محدث بود. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن بدر. ملقب به ضیاءالدین. رجوع به عمر موصلی (ابن بدربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن بزری. نام وی عمربن محمدبن احمد، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به جمال الاسلام و مشهور به ابن بزری میباشد. فقیه شافعی قرن پنجم و ششم هجری. رجوع به ابن بزری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن بکیر. از اصحاب حسن بن سهل. او اخباری و راویه ونسابه است و کتاب معانی القرآن را فراء برای او نوشت. او راست: یوم الغول، یوم الظهر، یوم ارمام، یوم الکونه و یوم منابض. (از ترجمه ٔ الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ثابت ثمانینی، مکنی به ابوالقاسم. از نحویان قرن پنجم هجری. درگذشت او را بسال 442 هَ. ق. نوشته اند. رجوع به ثمانینی (عمربن. ) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 200، ارشادالاریب ج 6 ص 46، وفیات الاعیان ج 1 ص 379، نکت الهمیان ص 220 و بغیهالوعاه ص 360. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن جعفر زعفرانی. رجوع به عمر زعفرانی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن جمیع، مکنی به ابوحفص. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن جندب، مکنی به ابوعطیه. رجوع به ابوعطیه (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حبیب عدوی. رجوع به عمر عدوی (ابن حبیب بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حجاج. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن ابی طالب (ع). از فرزندان امام حسن (ع) بود و مادر او ام ولد نام داشت. وی در کربلا شهید گشت. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 2 صص 32- 33 شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن محمد کلبی، مکنی به ابوخطاب و مشهور به ابن دحیه. رجوع به ابوخطاب (ابن دحیهبن عمر. ) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 201، وفیات الاعیان ج 1 ص 381، نفح الطیب ج 1 ص 368، میزان الاعتدال ج 2 ص 252، لسان المیزان ج 4 ص 292 و حسن المحاضره ج 1 ص 201. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسن هوزنی اشبیلی. رجوع به عمر هوزنی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسین بن عبداﷲ خرقی. رجوع به ابن خرقی و عمر خرقی (ابن حسین بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). وی از فرزندان امام حسین (ع) بود که در واقعه ٔ کربلا چهار سال داشت و پس از آن به اندک زمانی درگذشت. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 54 و 61). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسین بن مالک شیبانی اشنانی. رجوع به ابوالحسین (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حسین سیوطی. رجوع به عمر مکرم شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حفص بن عتاب. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حفص بن عثمان. مشهور به ابن حفص. رجوع به عمر مهَلَّبی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حفص بن عمربن ثابت. رجوع به ابوسعد (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حفص (حفصون) بن عمربن جعفربن شتیم بن دمیان بن فَرغَلوش بن اذفونش. مشهور به ابن حفصون. وی از شورشیان اندلس در قرن چهارم هجری و مردی جنگجو، دلاور و نخستین کسی بود که نایره ٔ نفاق و اختلاف را برافروخت. از این رو مورخان او را به لقب لعین وخبیث و رأس النفاق خوانده اند. اصلش از کوره ٔ «تاکرنا» بود و شهرهای بسیاری را گشود و بسال 286 هَ. ق. نصرانیت خویش را آشکار ساخت. و پس از جنگ ها و ستیزه جوئیهای بسیار با امرا و شاهان سرانجام بسال 305 هَ. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حفص عبدی. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حکم بن رافع انصاری. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حمامه. عمربن ابراهیم. مشهور به ابن حمامه. رجوع به عمر شافعی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن حیدر. از امرای منگیت در بخارا بود. وی در سال 1242 هَ. ق. حکومت کرد. (از طبقات سلاطین اسلام ص 248). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن خدر. عمربن احمد. مشهور به ابن خدر. رجوع به عمر هلالی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن خطاب بن نفیل قرشی عدوی، مکنی به ابوحفص. دومین خلیفه ٔ مسلمانان. وی نخستین کسی است در اسلام که ملقب به «امیرالمؤمنین » گشت. عمر مردی شجاع و دوراندیش بود و به عدل او مثل زنند. در سال چهلم پیش از هجرت به جهان آمد و در روزگار جاهلیت از پهلوانان قریش بشمار میرفت و سفیر آنان بود. در سال پنجم پیش از هجرت اسلام آورد و باعث تقویت مسلمانان که در آن زمان تعداد آنها اندک بود گشت. در سال سیزدهم هجری در روز درگذشت خلیفه ٔ اول با وی بخلافت بیعت شد. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن خلدون. نام وی عمربن احمد است. رجوع به عمر حضرمی (ابن احمد. ) و ابن خلدون (ابومسلم. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن دحیه ٔ کلبی، مکنی به ابوخطاب. رجوع به ابوخطاب (ابن دحیهبن. ) و عمر (ابن حسن بن علی بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ذربن عبداﷲ. رجوع به ابوذر (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن رضیع. رجوع به ابواحمد (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ریاح. نام بطنی است از هلال بن عامر، از عدنانیه. (معجم قبائل العرب ج 2 از تاریخ ابن خلدون ج 6 ص 32). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن زین العابدین. از فرزندان امام زین العابدین (ع). رجوع به عمر (ابن علی بن حسین بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سریج. رجوع به عمر شافعی (ابن احمدبن عمر. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سعدبن ابی وقاص زهری مدنی. از قتله ٔ حسین بن علی (ع). رجوع به عمر مدنی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سعد انماری. رجوع به ابوکبشه (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سعیدبن طالب. نام فخذی است از آل عمر از آل کثیر که یکی از قبایل حضرموت باشد. (از معجم قبائل العرب ج 2). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سلمه ٔ حداد نیشابوری. رجوع به ابوحفص حداد شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سلیط. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سلیمان. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سهل. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن سهلان ساوی. رجوع به ابن سهلان و عمر ساوی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شابه بصری. وی همان عمربن شبه است که نام پدر او در الفهرست ابن الندیم «شابه » ضبط شده است. رجوع به ابوزید (عمربن شبهبن. ) و عمر (ابن شبهبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شاهنشاه. رجوع به عمر ایوبی (ابن شاهنشاه بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شاهین. رجوع به عمر بغدادی (ابن احمدبن عثمان. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شاهین سمرقندی. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شَبّهبن عُبیدهبن ریطه ٔ نمیری بصری، مکنی به ابوزید. شاعر، راویه و مورخ قرن سوم هجری. رجوع به ابوزید (عمربن شبهبن. ) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 206، ارشاد الاریب ج 6 ص 48، تهذیب التهذیب ج 7 ص 460، فوات الوفیات ج 1 ص 378 و بغیهالوعاه ص 361. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شور. رجوع به ابوشور (عمربن...) شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن شیخ. رجوع به عمر (ابن احمد...) شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن طبرزد. رجوع به ابن طبرزد شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن طوسون بن محمد سعیدبن محمدعلی. مورخ و از امرای سابق مصر بوده است. در سال 1289 هَ. ق. در اسکندریه تولد یافت و تحصیلات خویش رادر سویس تکمیل کرد. در زبان و ادبیات عربی و ترکی وفرانسه و انگلیسی دستی توانا داشت. در برخی جنبشهای انقلابی مخالف بیگانگان شرکت داشت و سرانجام بسال 1363 هَ. ق. در اسکندریه درگذشت. او تألیفات بسیاری به زبان عربی و فرانسه دارد که از آن جمله است: 1- البعثات العلمیه فی عهد محمدعلی و عباس و سعید. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عامر تمار. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عباد. حسن بن موسی النوبختی را کتابی است به نام «کتاب الاحتجاج لعمربن عباد و نصره مذهبه ». (از الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالحمید. رجوع به عمادالدین (عمربن عبدالحمیدبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالرحمان ابار. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالرحمان فاخوری بیروتی. رجوع به عمر فاخوری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابی دلف. رجوع به عمر دلفی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن عمربن مازه، مکنی به ابومحمد و ملقب به برهان الائمه و حسام الدین و مشهور به صدر شهید. از اکابر حنفیه ٔ خراسان در قرن ششم هجری. رجوع به صدرشهید و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 210، الفوائد البهیه ص 149 و الجواهر المضیئه ج 1 ص 391. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن مروان. رجوع به عمر اُموی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن منذربن زبیربن عبدالرحمان بن هبار مطلبی اسدی قرشی. اولین تن از ملوک بنی هباردر سند. رجوع به هباری (عمربن عبدالعزیز. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالعزیز شطرنجی. رجوع به عمر شطرنجی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن ابراهیم باجمال. فقیه و متصوف اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری (857- 916 هَ. ق). رجوع به باجمال شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن ابی ربیعه. رجوع به عمر مخزومی (ابن عبداﷲ. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن احمد بامخرمه. رجوع به عمر بامخرمه شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عبدالاسد. رجوع به عمر مخزومی (ابن عبداﷲبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عبیدبن یعمر. رجوع به ابوالشعثاء (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن علی. رجوع به ابواسحاق سبیعی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن علی بن سعید فودودی. رجوع به عمر فودودی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عمربن عبدالعزیزهباری قرشی، مکنی به ابومنذر. سومین تن از ملوک بنی هبار در سند. رجوع به هباری (عمربن عبداﷲ. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن محمد سلمی. رجوع به عمر سلمی (ابن عبداﷲ. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن محیص. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبداﷲ (عبیداﷲ) اقطع. رجوع به عمر اقطع (ابن عبیداﷲ. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالملک بن محمدبن عبدالرحمان بن معاویهبن حدیج. مشهور به ابن ملاک. والی اسکندریه در قرن دوم هجری. وی ابتدا از جانب محمدبن هبیره والی اسکندریه گشت و چون فضل بن عبداﷲ امیر مصر شد ابن ملاک بر او شورید و فتنه ای در اسکندریه آغاز گشت که به کشتن ابن ملاک به سال 200 هَ. ق. انجامید. (از الاعلام زرکلی از خطط مقریزی ج 1 ص 172 و الولاه کندی ص 157). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالواحد. یکی از روات قرائت ابن عامر بواسطه ٔ یحیی بن حارث ذماری است. (از الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالواحد دمشقی سلمی. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبیداﷲبن معمر. رجوع به عمر تیمی (ابن عبیداﷲبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عبیداﷲ اقطع. رجوع به عمر اقطع شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عثمان بن اسنفداد کاتب. از شعرای مصر بود و دیوان او پنجاه ورقه است. (از الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عثمان بن شاهین. رجوع به ابوحفص (عمر. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عثمان بن یعقوب مرینی. رجوع به ابوعلی (عمربن ابی سعید. ) و عمر مرینی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عدیم. رجوع به ابن العدیم و عمر (ابن احمدبن هبهاﷲبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علاء. وی از موالی و عامل مهدی عباسی بر طبرستان بود. او را از فرماندهان بزرگ و شخصی سخی و دوراندیش دانسته اند و گویند که وی ابتدا در ری به قصابی اشتغال داشت، سپس با جمعی به جنگ ستباد (ستفاذ) که در ایام منصور خلیفه ٔ عباسی در طبرستان خروج کرده بود، رفت و از خود فداکاریهای بسیار نشان داد و این امر باعث تقرب وی به دستگاه خلافت گشت. و سرانجام در حدود سال 165 هَ. ق. در زمان خلافت المهدی عباسی در طبرستان کشته شد. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب (ع). مشهور به عمر اکبر. از فرزندان امیرالمؤمنین (ع) است و مادر او ام حبیبه بوده است. و بطنی از بنی هاشم از قریش از عدنانیه به وی منسوب است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 5 ص 584، معجم قبائل العرب ج 2 و نهایهالارب نویری ج 2 ص 360 شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن لیث. رجوع به عمر لیثی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن احمد انصاری. رجوع به عمر انصاری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن بدوح. رجوع به ابن البدوح و عمر قلعی (ابن علی بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). از فرزندان امام زین العابدین (ع). وی از جمله اولاد امیرالمؤمنین (ع) است که ابوسلمه ٔ خلال پیش از تشکیل دولت عباسیان، بدانها مکتوب نوشت تا قبول خلافت کنند. دو دیگر یکی امام جعفر الصادق (ع) و دیگری عبداﷲبن حسن بن حسن بن علی المرتضی بوده اند. ولی هر سه تن این پیشنهاد رارد کردند. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 68 و 200). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن رسول. رجوع به عمر رسولی شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن سالم بن صدقه ٔ لخمی اسکندری فاکهانی. ملقب به تاج الدین. از علمای نحو اسکندریه در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری. رجوع به تاج الدین (فاکهانی. ) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج 5 ص 217، البدایه و النهایه ج 14 ص 168، الدرر الکامنه ج 3 ص 178 و بغیهالوعاه ص 362. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن مرشد. رجوع به ابن فارض (ابوحفص و ابوالقاسم. ) و عمر (ابن فارض. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی بن مقدم. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن علی مطوعی. رجوع به عمر مطوعی شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن عمرو احموسی. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن فارض. نسب وی چنین است: عمربن علی بن مرشدبن علی حموی مصری، مکنی به ابوحفص و ابوالقاسم و ملقب به شرف الدین و مشهور به ابن فارض. او شاعر و متصوف اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری بود. رجوع به ابن فارض (ابوحفص و ابوالقاسم. ) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 216، وفیات الاعیان ج 1 ص 383، التکمله لوفیات النقله، میزان الاعتدال ج 2 ص 266، شذرات الذهب ج 5 ص 149، لسان المیزان ج 4 ص 317، حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 334 و نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 449. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن فرحان طبری. رجوع به عمر طبری شود.

  • عمر.[ع ُ م َ] (اِخ) ابن فهد. رجوع به عمر هاشمی شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن قاسم کوفی. رجوع به ابوزبید (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن قیس سندل. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن لحأبن حدیر. رجوع به عمر تیمی شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مبارک، مولای خزاعه. شاعری قلیل الشعر است. (از الفهرست ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر فارسکوری. ادیب قرن دهم و یازدهم هجری بود که بسال 1018 هَ. ق. درگذشت. رجوع به فارسکوری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن احمد، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به جمال الاسلام. رجوع به ابن بزری شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن اسماعیل. رجوع به عمر نسفی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن علی بن عدیس قضاعی. رجوع به عمر قضاعی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمد (احمد) بن تقی بن عبداﷲ حضرمی. رجوع به عمر حضرمی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن حمدبن خلیل سکونی. رجوع به عمر سکونی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن خالدبن عبدالملک مرورودی. رجوع به عمر مرورودی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن عبداﷲبن عمویه. رجوع به عمر سهروردی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن عبداﷲبن محمدبن مسلمه ٔ تجیبی. رجوع به عمر تجیبی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن عبداﷲ ازدی شلوبینی یا شلوبین. رجوع به عمر شلوبینی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن عمر خبازی خجندی. رجوع به عمر خبازی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن ابی الخیر. رجوع به عمر هاشمی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن منصور. رجوع به عمر امینی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف ازدی. رجوع به عمر ازدی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن محمد مالکی. رجوع به ابوالفرج (مالکی. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مختاربن منفی. رجوع به عمر مختار شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مسعودبن احمدبن عبدالعزیزبن مازه. ملقب به صدرالشریعه و برهان الاسلام و تاج الدین. وی از ائمه ٔ بزرگ ماوراءالنهر و از صدور آل مازه است که در علوم دینی و ادبی تبحر داشت و درقرن ششم هجری، در عهد سلطنت قلج طغماج خان ابراهیم بن حسین و پسرش نصرهالدین قلج ارسلان عثمان، از شاهان آل افراسیاب به سر میبرد. وی یکی از استادان عوفی، صاحب لباب الالباب بوده است. او را رباعیات مشهوری است. رجوع به مآخذ ذیل شود: تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج 2 ص 833، لباب الالباب ج 1 ص 169، کشف الظنون ص 69، چهارمقاله ٔ نظامی عروضی «بنی مازه » ص 114 و 121. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مسلم. رجوع به عمر عکبری شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مصطفی حمد. رجوع به عمر حمد شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مطرف. رجوع به ابوالوزیر (عمربن. ) و عمر عبدی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مظفربن عمربن محمدبن ابی الفوارس معری کندی. رجوع به ابن الوردی (زین الدین. ) ومآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ 2 ج 5 ص 228، فوات الوفیات ج 2 ص 116، بغیهالوعاه ص 365، النجوم الزاهره ج 10 ص 240، آداب اللغه العربیه ج 3 ص 192، دائره المعارف اسلامی ج 1 ص 302 و نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 310. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن مظفر یوسف بن عمربن رسول، مکنی به ابوالفتح. متوفی بسال 696 هَ. ق. او را کتابی است در نجوم به نام تبصره. (از گاهنامه ٔ 1310 ص 91). رجوع به کشف الظنون شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن معمر. رجوع به عمر (ابن موسی بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ملاک. رجوع به عمر (ابن عبدالملک بن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن ملقن. رجوع به عمر انصاری شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن منبه سدوسی. رجوع به ابوالمنبه (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن موسی بن جعفر الصادق (ع). از فرزندان امام هفتم است و برخی نام او رامحمد دانسته اند. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 81). توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن موسی بن عبیداﷲبن معمر. مشهور به ابن معمر. از فرماندهان شجاع قرن اول هجری. وی به کمک ابن اشعث بر عبدالملک بن مروان خروج کرد. و در واقعه ٔ دیرالجماجم شرکت داشت. و سرانجام به سال 83 هَ. ق. در خراسان دستگیر و به امر حجاج کشته شد. (از الاعلام زرکلی). رجوع به مآخذ ذیل شود: تهذیب التهذیب ج 7 ص 501، غایهالنهایه ج 1 ص 598 و حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 156. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن نبیل. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر.[ع ُ م َ] (اِخ) ابن نجیم. رجوع به عمر مصری شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن واصل. رجوع به ابویزید (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن وردی. رجوع به ابن الوردی و عمر (ابن مظفربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن هارون. رجوع به عمر بلخی شود.

  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن هبیره. رجوع به ابن هبیره (ابوالمثنی. ) و عمر فزاری (ابن هبیرهبن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن هرمز. رجوع به ابوحفص (عمربن. ) شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن یحیی بن عبدالواحد هنتاتی. رجوع به ابوحفص (عمربن یحیی اول. ) و عمر حفصی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد هنتاتی. رجوع به عمر حفصی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن یزیدبن عمیر اسیدی. رجوع به عمر اسیدی شود. توضیح بیشتر ...
  • عمر. [ع ُ م َ] (اِخ) ابن یوسف بن عمربن علی بن رسول. رجوع به عمر رسولی (ابن یوسف. ) شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عمر در فرهنگ عمید

  • حیات، زندگی،
  • حیات، زندگی، مدت زندگی،
    طول زندگی، مدت حیات: در عمرم چنین چیزی ندیده بودم،
    مدت دوام یا بقای چیزی،
    [مجاز] مدت یا زمان بسیار زیاد: یک عمر در همین خانه زندگی کرده است،
    [مجاز] شخص بسیار محبوب و عزیز،
    * عمر ابد: زندگانی جاوید،
    * عمر دراز: زندگانی طولانی،
    * عمر دوباره: [مجاز] بقیۀ زندگی کسی که از مرگ نجات یابد،
    * عمر کردن: (مصدر لازم)
    زیستن، زندگی ‌کردن،
    [عامیانه، مجاز] دوام آوردن، دوام داشتن،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

عمر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

عمر در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

عمر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

عمر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

عمر در فارسی به عربی

نام های ایرانی

عمر در نام های ایرانی

  • پسرانه، نام خلیفه دوم
عربی به فارسی

عمر در عربی به فارسی

  • عمر , سن , پیری , سن بلوغ , رشد () , دوره , عصر () پیرشدن , پیرنماکردن , کهنه شدن (شراب) , مدت زندگی , دوره زندگی , مادام العمر , ابد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

عمر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • دیر داشتن و باقی گذاردن، دیر ماندن و زیستن، زندگانی، بقاء، حیات. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

عمر در فرهنگ فارسی آزاد

  • عُمْر، مسجد- کنیسه (جمع:عُمُوْر)،
  • عَمْر، دین-عُمْر- حیات و زندگی- کلمه قسم و سوگند نیز می باشد (جمع: اَعْمار)،. توضیح بیشتر ...
  • عَمْر، (عَمَرَ-یَعْمُرُ) بنا کردن و ساختن- مسکون بودن- سُکنی گزیدن- اقامت کردن- طولانی کردن عمر و باقی داشتن (از طرف خداوند)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

عمر در فارسی به آلمانی

  • Alter [noun], Leben (n), Lebensdauer (m), Standzeit (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب