معنی عهد

عهد
معادل ابجد

عهد در معادل ابجد

عهد
  • 79
حل جدول

عهد در حل جدول

  • پیمان، میثاق
مترادف و متضاد زبان فارسی

عهد در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • پیمان، شرط، قرار، میثاق، قول، وعده، وفا، نذر، ضمان، اوقات، دور، دوره، روزگار، زمان، زمانه، عصر، فصل، گاه، موسم، وقت، سوگند، قسم، حفظ، نگهبانی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

عهد در فرهنگ معین

  • (مص م. ) شناختن امری، حفظ کردن، (مص ل. ) پیمان بستن، (اِ. ) پیمان، میثاق، روزگار، عصر، دوره، به گردن گرفتن و ملتزم شدن امری، ضمان، بوق یا دقیانوس کنایه از: زمان بسیار دور. [خوانش: (عَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

عهد در لغت نامه دهخدا

  • عهد. [ع َ] (ع مص) باران نخستین ِ بهار رسیده شدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): عُهِدَ المکان، به صیغه ٔ مجهول، به آن مکان «عِهاده» رسید. (از اقرب الموارد). رجوع به عهاده شود. || مدارا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شناختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
    - عهد خارجی، آن است که پیش از آن چیزی ذکر شده باشد. (از تعریفات جرجانی).
    - عهد ذهنی، آن است که پیش از آن چیزی ذکر نشده باشد. توضیح بیشتر ...
  • عهد. [ع َ] (ع اِ) اندرز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وصیت. (از اقرب الموارد):
    بدو گفت کاین عهد من یاد دار
    همه گفت ِ بدگوی را باد دار.
    فردوسی.
    تو عهد پدر با روانت بدار
    به فرزندمان همچنین یادگار.
    فردوسی.
    || پیمان. (منتهی الارب) (آنندراج). پیمان و معاهده و شرط و قرارداد. (ناظم الاطباء). مَوْثِق و میثاق. (از اقرب الموارد):
    عهد و میثاق خویش تازه کنیم
    از سحرگاه تا به وقت نماز.
    آغاجی.
    بر آن زینهارم که گفتم نخست
    بر آن عهد و پیمانهای درست. توضیح بیشتر ...
  • عهد. [ع َ هَِ] (ع ص) آنکه تیمارداری امور ولایت کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). دوست دارنده ٔ ولایتها و عهدها، و آنکه عهده دار امور باشد. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عهد در فرهنگ عمید

  • ۱. پیمان، قرارداد، قول‌و قرار.

    ۲. روزگار، زمان.

    ۳. (اسم مصدر) به عهده گرفتن، ضمان.

    ۴. [قدیمی] فرمان مکتوب پادشاه برای فرمانروایان ولایات، منشور.

    ۵. [قدیمی] عهدنامه، پیمان‌نامه.

    * عهد بستن: (مصدر لازم) پیمان بستن.

    * عهد جدید: اسفار مقدسه که بعد از مسیح نوشته شده، انجیل.

    * عهد شباب: [قدیمی] روزگار جوانی.

    * عهد قدیم: اسفار مقدسه که قبل از مسیح نوشته شده، تورات.

    * عهد کردن: (مصدر لازم) شرط‌ کردن، پذیرفتن کاری یا شرطی، پیمان بستن،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

عهد در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

عهد در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

عهد در فارسی به انگلیسی

  • Age, Allegiance, Bonds, Compact, Covenant, Day, Obligation, Pact, Period, Pledge, Promise, Rule, Vow. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

عهد در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

عهد در فارسی به عربی

  • اقرر، عصر، کلمه، وصیه، وعد، وقت
عربی به فارسی

عهد در عربی به فارسی

  • مبدا تاریخ , اغاز فصل جدید , عصر , دوره , عصرتاریخی , حادثه تاریخی , سلطنت , حکمرانی , حکومت , حکمفرمایی , سلطنت یا حکمرانی کردن , حکمفرما بودن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

عهد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پیمان، وصیت، معاهده و شرط و قرارداد و نیز بمعنای زمان و روزگار هم میباشد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

عهد در فرهنگ فارسی آزاد

  • عَهْد، (عَهِدَ-یَعْهَدُ) نصیحت کردن- وصیّت کردن- وصیت به حفظ و اجرای عهد کردن. حفظ عهد و پیمان نمودن- نگهداری و مراعات کردن- حفظ حرمت نمودن- تفقد و احوالپرسی کردن- شناختن،. توضیح بیشتر ...
  • عَهْد، به هر یک از دوره های خاص تاریخ بهائی عهد اطلاق شده است (به شرح ذیل):. توضیح بیشتر ...
  • عَهْد، پیمان- میثاق-وصیّت-ضمانت-مودّت-وفا- امان- عهده- زمان-دوران- فرمان- ذمّه-علم و اطلاع- قَسَم (جمع:عُهُوْد)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

عهد در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

عهد در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه