معنی عود

عود
معادل ابجد

عود در معادل ابجد

عود
  • 80
حل جدول

عود در حل جدول

  • بربط، ساز، برگشت، رجعت
  • نوعی ساز زهی، چوب خوشبو
  • ند، بازگشت، برگشت، رجعت
  • ند
  • چوب خوش بو
  • داربو
  • ند، نوعی ساز زهی، چوب خوشبو
مترادف و متضاد زبان فارسی

عود در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بازگشت، برگشت، رجعت، نکس، بربط، ساز
فرهنگ معین

عود در فرهنگ معین

  • (مص ل.) بازگشتن، (اِ مص.) بازگشت. [خوانش: (عُ) [ع.]]
  • چوب، شاخه بریده شده از درخت، بربط، از سازهای زِهی با کاسه ای بیضی شکل و دسته ای سرکج، نامِ درختی که در هند می روید، چوب آن قهوه ای رنگ و خوش بو می باشد. [خوانش: [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

عود در لغت نامه دهخدا

  • عود. [ع َ] (ع مص) برگردیدن و بازگشتن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). گردیدن و بازگشتن و یابازگشتن بسوی کسی پس از روی گردان شدن از وی. (از اقرب الموارد). عَوده. مَعاد. رجوع به عوده و معاد شود. || بازگردانیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رد کردن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیمارپرسی نمودن. (از منتهی الارب) (آنندراج). عیادت کردن مریض. توضیح بیشتر ...
  • عود. [ع َ] (ع اِمص) بازگشتن. (غیاث اللغات). مراجعت. برگشت. (ناظم الاطباء). بازگشت: ناصرالدین پیش از عود رسول به سرای خلد تحویل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 216). به وقت عود سلطان حال او اعلام دادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 361).
    تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی
    که عود یار گرامی به عود جان ماند.
    سعدی.
    || دوباره بازگشت. (ناظم الاطباء).
    - عود دادن، برگردانیدن. مسترد داشتن. عودت دادن. رجوع به عود شود.
    - عود کردن، بار دیگر پدید آمدن، مانند عود کردن مرض و جز آن. توضیح بیشتر ...
  • عود. [ع َ] (ع ص، اِ) ج ِ عائد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به عائد شود. توضیح بیشتر ...
  • عود. [ع َ] (ع ص، اِ) کلانسال از شتر و گوسپند. (منتهی الارب) (آنندراج). سالخورده از شتر و گوسفند، و آن در صورتی است که از نظر سن از «بازل » و «مخلف » گذشته باشد. (از اقرب الموارد). هرگاه سن شتر از «مخلف » درگذرد وی را عود گویند. (از صبح الاعشی ج 2 ص 34). مؤنث، عوده. ج، عِوَدَه، عیدَه است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): و چون بزرگ شود [بچه ٔ ناقه] و دندان ناب او بزرگ شود، نر را عود خوانند وماده را عوده، و آن در 14سالگی بود. توضیح بیشتر ...
  • عود. (ع اِ) چوب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). چوب مطلق، از هر درخت که باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). ج، عیدان، أعواد (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (اقرب الموارد)، و اَعْوُد. (اقرب الموارد):
    او زنا کرده جزا صد چوب بود
    گوید اومن کی زدم کس را به عود.
    مولوی.
    هر هلاک امت پیشین که بود
    زآنکه چندل را گمان بردند عود.
    مولوی.
    || شاخه ای که از درخت بریده باشند. (از اقرب الموارد). || چوبی است که دخان آن بوی خوش دارد. توضیح بیشتر ...
  • عود. (ع ص، اِ) ج ِ عائد. (اقرب الموارد). رجوع به عائد شود.

  • عود. [ع ِ وَ] (ع اِ) ج ِ عَوده. (اقرب الموارد از لسان). رجوع به عوده شود. توضیح بیشتر ...
  • عود. [ع ُوْ وَ] (ع ص، اِ) ج ِ عائد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به عائد شود. || ج ِ عائده. (اقرب الموارد). رجوع به عائده شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

عود در فرهنگ عمید

  • (پزشکی) بروز دوبارۀ علائم بیماری، بازگشتن علائم بیماری،
    [قدیمی] بازگشتن، بازگردیدن، برگشتن،. توضیح بیشتر ...
  • چوبی خوش‌بو و قهوه‌ای‌رنگ که هنگام سوختن بوی خوش می‌پراکند،
    (زیست‌شناسی) =* عود هندی
    (موسیقی) = بربط
    * عود هندی: (زیست‌شناسی) درختی با چوب قهوه‌ای‌رنگ که هنگام سوختن بوی خوش می‌پراکند و معمولاً در هند و هندوچین می‌روید، سندهان، انجوج،
    * عود قماری: نوعی عود منسوب به قمار یا کمار (شهری در هندوستان)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

عود در فارسی به انگلیسی

  • Aloe, Joss Stick, Recrudescence, Recurrence, Regress
فارسی به عربی

عود در فارسی به عربی

تعبیر خواب

عود در تعبیر خواب

  • دیدن عود، دلیل بر مردی لطیف و خوبروی است. اگر بیند عود را در زیر خود دود کرد، دلیل که از مردم راحت یابد. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • اگر درخواب بیند که عود خام داشت، دلیل که از پادشاه عطا یابد، هر چند که عود در خواب بیشتر بیند، منفعت بیشتر باشد. - اب‍راه‍ی‍م‌ ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ک‍رم‍ان‍ی. توضیح بیشتر ...
  • دیدن عود در خواب بر چهار وجه است. اول: مردی خوبرو و خوش سخن. دوم: پادشاه بزرگ پارسا. سوم: ثنا و آفرین. چهارم: مال و منفعت - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

عود در عربی به فارسی

  • گل () گل یا سیمان مخصوص درزگیری وبتونه , حلقه لا ستیکی مخصوص دهانه بطری , مهروموم کردن , درزگیری کردن , عود زدن , عود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

عود در فرهنگ فارسی هوشیار

  • برگردیدن و بازگشتن، رد کردن، مراجعت چوب، نام چوبی است سیاهرنگ که به جهت بخور سوزانند و بویهای خوش دهد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

عود در فرهنگ فارسی آزاد

  • عُوُد، مَلْجَاء، پناه- کراهت- اشخاص پست و فرومایه، برگهای افتاده،. توضیح بیشتر ...
  • عُوْد، چوب- نوعی چوب خوشبو- نوعی آلت موسیقی شبیه تار (جمع:عِیْدان-اَعْواد-اَعْوُد)،. توضیح بیشتر ...
  • عَوْد، (عادَ-یَعُوْدُ) ردّ کردن- برگردانیدن،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه
نوشته‌های بلاگ جدولیاب