قرق.[ق َ رَ] (ع ص) جای هموار. و از این معنی است: قاع قرق. رجوع به قَرِق شود. || (مص) در زمین هموار رفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || در بیابان سیر کردن. (منتهی الارب) (آنندراج).
قرق. [ق ُ رُ] (اِخ) دهی است از دهستان چالان چولان شهرستان بروجرد واقع در 22 هزارگزی باختر بروجرد و یکهزارگزی خاور راه شوسه ٔ بروجرد. موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن گرم است. 318 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
قرق. [ق َ رِ] (ع ص) جای هموار. قَرَق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قَرَق شود.
قرق. [ق ِ] (ع اِ) اصل ردی و هیچکاره. (منتهی الارب). اصل ردی. (اقرب الموارد). || خوی و عادت مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || صغار مردم. (اقرب الموارد). || بازی سُدِّر که در آن چهل خط کشند و سنگریزه ها به صف نهند. (منتهی الارب). که بیست وچهار خط بطور چهارگوشه توی درتو کشند و میان آن چهارخانه ها به طریق مخصوصی ریگهای خرد به صف نهند، و عامه این بازی را دریس نامند. (اقرب الموارد). دوزبازی.
قرق. [ق َ] (ع اِ) آواز ماکیان. (منتهی الارب). آواز مرغ گاهی که روی تخم خفته باشد. (اقرب الموارد).
قرق. [ق ُ رُ] (ترکی، اِ) ممانعت. (غیاث) (ناظم الاطباء). تعرض. مزاحمت و بازداشت. (ناظم الاطباء). آنندراج آن را به ضم اول و فتح ثانی ضبط کرده و گوید: قُرَق، منع و بازداشتن. (آنندراج). قوروق. منع و حراست. (سنگلاخ):
هست از قرق شرم و حیا نزد خودش نیز
زآن جوهر جان دور که در پیرهنستش.
؟
|| مجازاً اولنگ و سبزه زاری را گویند که به جهت دواب سرکار سلاطین از چرانیدن غیر منع و قوروغ کرده باشند. (سنگلاخ ذیل قوروق). قورُق. قوروق.
|| (ص) خشک. (آنندراج از فرهنگ ترکی):
در مجلس خان درآ و آداب ببین
جمع آمده بهر خبث اسباب ببین
بر طاقچه کوزه ٔ قرق را بنگر
یک قاب طعام و بیست بشقاب ببین.
شفائی (از آنندراج).
قرق. [ق ُ رَ] (ترکی، اِ) قُرُق. رجوع به قُرُق شود.
قرق. [ق ُ رُ] (اِخ) دهی از دهستان هرازپی بخش مرکزی شهرستان آمل که در 2000 گزی شمال باختر آمل و1000 گزی شوسه ٔ آمل به محمودآباد واقع است. موقع جغرافیایی آن دشت، هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریائی. 245 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
قرق. [ق ُ رُ] (اِخ) دهی از دهستان ملک بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع در 24000 گزی گرگان کنار راه شوسه ٔ گرگان به گنبد. موقع جغرافیایی آن دشت، هوای آن معتدل و مرطوب مالاریائی است و 150 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار و محصول آن برنج، غلات، توتون، سیگار، صیفی، به خصوص هندوانه است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
قرق. [ق ُ رُ] (اِخ) دهی است از دهستان ژان بخش دورود شهرستان بروجرد واقع در 5 هزارگزی شمال باختری دورود و 3 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ بروجرد به دورود. موقع جغرافیایی آن جلگه وهوای آن معتدل است و 363 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات، و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
قرق. [ق ُ رُ] (اِخ) دهی است از دهستان رادکان بخش حومه ٔ شهرستان مشهدواقع در 80 هزارگزی شمال باختری مشهد و 8 هزارگزی شمال باختری مشهد به رادکان. موقع جغرافیایی آن دامنه، هوای آن معتدل و دارای 86 تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).