معنی لی

لی
معادل ابجد

لی در معادل ابجد

لی
  • 40
حل جدول

لی در حل جدول

  • سلسله پادشاهی کره
  • قدم یک پا
  • نوعی جین
  • قدم یک پا، نوعی جین
لغت نامه دهخدا

لی در لغت نامه دهخدا

  • لی. (پسوند) مزید مؤخر امکنه: اسملی.

  • لی. (ع حرف جر + ضمیر) (از: لَ + ی) مرا. برای من.

  • لی. (اِ) درختی است که در جنگلهای ایران یافت میشود و در نجاری به کار رود. قسمی نارون. نامی که در رامسر و دیلمان و لاهیجان به اوجا دهند. ملج. شلدار. قره آقاج. لروت. سمد. سمت. له. و رجوع به اوجا و نارون شود. (جنگل شناسی ساعی ج 1 ص 210). توضیح بیشتر ...
  • لی. (اِ) پیمانه ای است مردم چین را از زمین مانند جریب ما معادل 576 گز تقریبی. || مقیاس طول، تقریباً معادل پانصدوپنجاه گز. (ایران باستان ج 3 ص 2263). توضیح بیشتر ...
  • لی. [ل ُی ی] (ع ص، اِ) ج ِ الوی. (منتهی الارب). رجوع به الوی شود. توضیح بیشتر ...
  • لی. [ل َی ی] (ع مص) لُوی ّ. تافتن رسن راو دوتاه کردن. (منتهی الارب). تافتن رسن و جز آن. ریسمان تابیدن. (منتخب اللغات). تافتن رسن. (تاج المصادر). || مایل گردانیدن سر. (منتهی الارب). پیچانیدن سر. (تاج المصادر). سر پیچانیدن. || بگردانیدن زبان در دهان. (ترجمان القرآن). گردانیدن زبان در دهان. (تاج المصادر). || اعراض کردن. || به بیست سالگی رسیدن کودک. || کاهلی کردن و سستی کردن. (منتهی الارب). || رغبت کردن به چیزی. || دنبال جنبانیدن شتر. توضیح بیشتر ...
  • لی. (اِخ) نام رودی به فرانسه و بلژیک.

  • لی. (اِخ) ماریوس سوفوز. ریاضی دان نروژی (1842-1899 م.).

گویش مازندرانی

لی در گویش مازندرانی

  • از غارهای اطراف رودخانه ی مهربان نکا و بهشهر
  • سوراخ، غار، حفره، لانه ی خارپشت و دیگر جانوران که در...
فرهنگ فارسی هوشیار

لی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ کار گذاشتن هشتن، راه نخ پارچه، تاب ‎ تافتن رسن را، دو تا کردن، رویگردانی، چشم داشتن، گرامی داشتن مرا. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب