معنی مانع

مانع
معادل ابجد

مانع در معادل ابجد

مانع
  • 161
حل جدول

مانع در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مانع در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بازدارنده، جلوگیر، رادع، مخل، مزاحم، بند، سد، حاجز، حایل، عایق، محظور، محذوریت، مشکل، ایراد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

مانع در فرهنگ معین

  • (اِفا. ) بازدارنده، منع کننده، جمع مانعون، (اِ. ) اشکال، مزاحمت، جمع موانع. [خوانش: (نِ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مانع در لغت نامه دهخدا

  • مانع. [ن ِ] (ع ص، اِ) بازدارنده. ج، مَنَعَه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). منعکننده. ج، مَنَعَه، مانِعون. (ناظم الاطباء). جلوگیرنده. دافع. رادع. زاجر. عایق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 56). مانع از خدمت و عایق از حضرت این حال بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی). حکم او را مانعی و قضای او را دافعی نباشد. توضیح بیشتر ...
  • مانع. [ن ِ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی است. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نامی از نامهای خدای تعالی به معنی ناصر است. (یادداشت ایضاً). توضیح بیشتر ...
  • مانع. [ن ِ] (اِخ) ابن المسیب بن المقدادبن بدران المری الذهلی الوائلی متوفی به سال 860 هَ. ق. امیر نجد و نواحی آن بود. وی جد دوم امیر سعود است که آل سعود بدو منسوبند و منانعه که از ساکنان نجد هستند از نسل او محسوب می شوند. (از اعلام زرکلی ج 3 ص 830). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مانع در فرهنگ عمید

  • باز‌دارنده، جلوگیری‌کننده،
    (اسم) [عامیانه، مجاز] مشکل، معضل،
    * مانع شدن: (مصدر متعدی) [قدیمی] منع کردن، جلوگیری کردن،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مانع در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مانع در فارسی به انگلیسی

  • Balk, Bar, Blockade, Check, Constraint, Drag, Encumbrance, Fetter, Hindrance, Impediment, Let, Obstacle, Obstruction, Restraint, Restriction, Rub, Shackle, Stumbling Block, Wall. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

مانع در فارسی به عربی

  • اعق، اقامه، حاجز، حانه، خندق، دع، ستاره، سیاج، طارد، عائق، عقبه، قفل، کابح، مانع، مقاطعه. توضیح بیشتر ...
تعبیر خواب

مانع در تعبیر خواب

  • شما از یک مانع بالا می روید: کاری که می کنید با موفقیت روبرو می شود.
    از روی یک مانع به زمین می خورید: شما سعی دارید کارهائی بالاتر از حد توانائی خود انجام دهید
    از روی یک مانع عبور می کنید: بطریقه مشکوکی برای خود پول فراهم می کنید.
    دیگران از روی یک مانع عبور می کنند: یکی از دشمنان شما مرده است. - کتاب سرزمین رویاها. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

مانع در عربی به فارسی

  • مانع , سبدترکه ای , چهار چوب جگنی , مسابقه پرش از روی مانع , از روی پرچین یاچارچوب پریدن , از روی مانع پریدن , فاءق امدن بر , پیش گیر , جلوگیری کننده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

مانع در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بازدارنده، منع کننده، عایق
فرهنگ فارسی آزاد

مانع در فرهنگ فارسی آزاد

  • مانِع، بازدارنده، جلوگیری کننده، بخیل و مُمسک و خسیس (جمع: منعه)، عائق، سدّ (جمع: مَوانِع)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

مانع در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مانع در فارسی به آلمانی

  • Balken, Bar (f), Gericht (n), Lokal (n), Bleiben [verb], Einsetzen, Festmachen, Haken (m), Hindernis [noun], Lassen, Locke (f), Problem (n), Ruck (m), Rücken, Schleuse (f), Schloß (n), Schloss [noun], Sperre (f), Sperren, Vermieten, Zulassen, Vorhang (m). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب