معنی مثل

مثل
معادل ابجد

مثل در معادل ابجد

مثل
  • 570
حل جدول

مثل در حل جدول

  • شبیه ومانند، داستان و قصه مشهور
  • شبیه، مانند، داستان و قصه مشهور
فرهنگ معین

مثل در فرهنگ معین

  • (مُ ثُ) [ع.] (اِ.) ج. مثال، مانندها، شبیه ها.
  • (مِ ثْ) [ع. ] (حر رب. ) مانند، نظیر، همتا. ج. امثال. ، ~ موم: بسیار نرم. ، ~ تیر: بسیار تند. ، ~ استخوان: بسیار لاغر. ، ~ بره:بسیار رام. ، ~ شیشه: بسیار شکننده. ، ~ آدم: شایسته آدمیزاد. توضیح بیشتر ...
  • سخن مشهور. 2- داستان، قصه، عبرت، پند، اندرز. [خوانش: (مَ ثَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مثل در لغت نامه دهخدا

  • مثل. [م َ ث َ] (ع اِ) مانند. همتا. ج، امثال. (منتهی الارب) (آنندراج). شبه. نظیر. (از اقرب الموارد). همتا. (ناظم الاطباء):
    چون دل از دست بدادی مثل کره ٔ توسن
    نتوان بازگرفتن به همه خلق عنانش.
    سعدی.
    - مثل اعلی، نمونه ٔ عالی. نمونه ٔ بارز. صنم عقلی. و رجوع به صنم عقلی شود.
    || مثال. (ناظم الاطباء):
    یک مثل ای دل پی فرقی بیار
    تا بدانی جبر را از اختیار
    دست کآن لرزان بود از ارتعاش
    و آنکه دستی را تولرزانی ز جاش
    هر دو جنبش آفریده ٔ حق شناس
    لیک نتوان کرد این با آن قیاس. توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ِ] (ع اِ) مانند. (دهار) (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (آنندراج). شبه و نظیر و مانند. قوله تعالی: لیس کمثله شی ٔ، ای لیس کصفه تعریفه شی ٔ و گفته اند مثل بر سه وجه استعمال می شود: به معنی تشبیه و به معنی نفس شی ٔ و ذات آن و به معنی زائده. و مذکرو مؤنث و تثنیه و جمع در وی مساوی می باشد و گویند هو و هی و هما و هم و هن مثله. ج، امثال. (ناظم الاطباء). کلمه ٔ تسویه است و در مصباح آمده مثل بر سه وجه است: به معنی تشبیه و نفس شی ٔ و ذات آن و زائده و مذکر و مؤنث و مثنی و جمع بدان وصف می شود و گویند هوو هی و هما و هم و هن مثله و گویند هم امثالهم. توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ُ ث ُ] (ع اِ) ج ِ مثال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مثال شود. || اصنام عقلیه. طلسمات عقلیه. امثله ٔ علیا. ارباب انواع. صواحب الطلسمات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    - مثل اصنام حیوانیه، در فلسفه ٔ اشراق مراد رب النوع حیوان است. (فرهنگ علوم عقلی تألیف سیدجعفر سجادی).
    - مثل افلاطونی، اساس حکمت افلاطون بر این است که محسوسات ظواهرند نه حقایق و عوارضند و گذرنده نه اصیل و باقی و علم برآنها تعلق نمی گیرد بلکه محل حدس و گمانند و آنچه علم بر آن تعلق می گیرد عالم معقولات است به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان و نبات و جماد و چه معنوی مانند درشتی و خردی و شجاعت و عدالت و غیرها اصل و حقیقتی دارد که سرمشق و نمونه ٔ کامل اوست و به حواس درک نمی شود و تنها عقل آن را درمی یابد و آن را در زبان یونانی به لفظی ادا کرده که معنی آن صورت است و حکمای ما مثال خوانده اند مثلاً می گویند مثال انسان یا انسان فی نفسه و مثال بزرگی و مثال برابری و مثال دویی یا مثال یگانگی و مثال شجاعت و مثال عدالت و مثال زیبایی یعنی آنچه به خودی خود به ذات خویش و مستقلاً و مطلقاً و به درجه ٔ کمال و بطور کلی انسانیت است یا بزرگی است یا برابری یا یگانگی یا دوئی یا شجاعت یا عدالت یا زیبایی است پس افلاطون معتقد است بر اینکه هر چیز صورت یا مثالش حقیقت دارد و آن یکی است مطلق و لایتغیر و فارغ از زمان و مکان و ابدی و کلی، و افرادی که به حس و گمان ما در می آیند نسبی و متکثر و متغیر و مقید به زمان و مکان و فانی اند و فقط پرتوی از مثل (جمع مثال) خود می باشند ونسبتشان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه و وجودشان بواسطه ٔ بهره ای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند هر چه بهره ٔ آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیکترند و این رأی را به تمثیلی بیان کرده که معروف است و آن این است که دنیا را تشبیه به مغاره ای نموده که تنها یک منفذ دارد و کسانی در آن مغاره از آغاز عمر اسیر و در زنجیرند و روی آنها به سوی بشن مغاره است و پشت سرشان آتشی افروخته است که به بشن پرتو انداخته و میان آنها و آتش دیواری است، کسانی پشت دیوار گذر می کنند و چیزهایی با خود دارند که بالای دیوار برآمده و سایه ٔ آنها بربشن مغاره که اسیران روبه سوی آن دارند می افتد، اسیران سایه ها می بینند و گمان حقیقت می کنند و حال آنکه حقیقت چیز دیگری است و آن را نمی توانند دریابند مگر اینکه از زنجیر رهایی یافته از مغاره درآیند. توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ُ] (ع اِ) ج ِ مثال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به مثال شود. توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م َ] (ع مص) ایستادن و به خدمت ایستادن. || به زمین چسبیدن. مثول. از اضداد است. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || از جای خود افتادن. مثول. (از منتهی الارب) (آنندراج). زایل شدن از موضع خود. (از ناظم الاطباء). || تشبیه دادن. || مانند شدن به چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مثول شود. || عقوبت کردن و عبرت دیگران گردانیدن. مُثلَه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || مثله کردن. توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ُ ث ِل ل] (ع ص) بسیارثَلَّه گردیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که دارای رمه ای بزرگ از گوسپند و بز و میش باشد. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ِ] (اِخ) ابن عجل، پادشاهی بود یمن را. (منتهی الارب). نام پادشاهی از یمن. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • مثل. [م ُ] (اِخ) موضعی است به فلح و آن را رحی المثل نیز نامند. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مثل در فرهنگ عمید

  • کلامی کوتاه و کلیشه‌ای برای بیان معنایی عمیق که میان مردم مشهور است، داستان، ضرب‌المثل،
    نمونه، مثال،
    صفت، حالت،
    [قدیمی] قصه، داستان،
    * مثل سائر: [قدیمی] مثلی که میان مردم رایج باشد و همه‌کس بگوید، ضرب‌المثل،
    * مثل زدن: (مصدر لازم)
    ذکر کردن به‌موقع مَثَل،
    ذکر کردن مثال،
    [قدیمی] تشبیه کردن،. توضیح بیشتر ...
  • مانند، نظیر، همتا،
  • (فلسفه) الگوهای فناناپذیر موجودات عالم ماده،

    مثال
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مثل در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مثل در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

مثل در فارسی به عربی

  • اقوال ماثوره، مبدا، مثال، مثل، هاله
سخن بزرگان

مثل در سخن بزرگان

  • کسی که درخت می کارد عاشق دیگران است.

    اگر رویا و خیال نباشد، مردم نابود می شوند.

    هر جا شاگردی آماده باشد، آموزگار، پیدا می شود.

    نابرده رنج، گنج میسر نمی شود.

    آدم زنده، زندگی می خواد.

    کوتاهترین فاصله بین دو نفر، لبخند است.

    هیچ نرده ای را از جا مکن، مگر آنکه بدانی برای چه ساخته شده است.

    بهترین را دشمن بهتر نکنید.

    این عمر به یک چشم [بر هم] زدن نقش بر آب است.

    به امید فردا زندگی نمی توان کرد.

    عمرها چو باد در گذر است. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

مثل در عربی به فارسی

  • مثل , ضرب المثل , گفتار حکیمانه , مثل زدن , اب خون , خونابه , سرم , اب پنیر. توضیح بیشتر ...
  • بصورت ایده ال در اوردن , صورت خیالی و شاعرانه دادن (به) , دلخواه سازی , دوست داشتن , مایل بودن , دل خواستن , نظیر بودن , بشکل یا شبیه (چیزی یا کسی) بودن , مانند , مثل , قرین , نظیر , همانند , متشابه , شبیه , همچون , بسان , همچنان , هم شکل , هم جنس , متمایل , به تساوی , شاید , احتمالا , فی المثل , مثلا , همگونه , نمایش دادن , نمایاندن , فهماندن , نمایندگی کردن , وانمود کردن , بیان کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

مثل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نظیر، مانند، همتا، قصه
فرهنگ فارسی آزاد

مثل در فرهنگ فارسی آزاد

  • مِثل، همانند، نظیر، شبیه، مُماثل (جمع: اَمثال)، (به مَثالَه و مُثَولها نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
  • مَثَل، تشبیه، صفت و چگونگی، حکایت و قصه، قول و قصه ای مشهور بین مردم، که بدان تشبیه کنند و مثال زنند، امری که بدان مثال زنند، نظیر، حجت و برهان (جمع: اَمثال)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

مثل در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب