معنی محل

محل
معادل ابجد

محل در معادل ابجد

محل
  • 78
حل جدول

محل در حل جدول

  • جایگاه و مکان، اعتبار داشتن
  • اعتناست گویند به فلانی محل سگ نگذاشتم.
  • جایگاه و مکان
  • اعتناست، گویند به فلانی محل سگ نگذاشتم
  • جایگاه، مکان، اعتبار داشتن
مترادف و متضاد زبان فارسی

محل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • جایگاه، جا، حله، ربع، ماوا، مسکن، مقام، مکان، موقعیت، موضع، نقطه، محلت، کوی، برزن، محله، سرگذر، اعتنا، توجه، موقع، وقت، هنگام، ارز، ارزش، قدر، منزلت، اعتبار، موجودی، فرصت، مجال مهلت، حد، اندازه، مورد 01 تنا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

محل در فرهنگ معین

  • (مص ل. ) خشک سال رسیدن زمین را، قحط زده شدن، سعایت کردن نزد سلطان، (مص م. ) رنج دادن کسی را به سعایت، (اِمص. ) خشک سالی، قحط، (ص. ) مرد بی خبر و بی فایده، (اِ. ) مکر، فریب. [خوانش: (مَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • از حرم بیرون آینده، مرد شکننده حرمت حرام، مردی که هیچ بر عهده خود ندارد، مردی که ماه حرام یا امر حرام را حرمت ننهد، گوسفند که چون گیاه بهار بخورد شیر فرود آرد. [خوانش: (مُ حِ لّ) [ع. ] (اِفا. )]. توضیح بیشتر ...
  • (مَ حَ لّ) [ع.] (اِ.) جا، مکان.
لغت نامه دهخدا

محل در لغت نامه دهخدا

  • محل. [م َ] (ع اِ) مکر. || بدی. || فریب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گرد. (منتهی الارب). گرد و غبار. (ناظم الاطباء). || خشکسال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || استادگی باران. (منتهی الارب). ایستادگی باران. (ناظم الاطباء). || سختی و تنگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، محول. || (ص) زمین قحطرسیده: ارض محل و محله. (منتهی الارب). || مرد بی خیر و بیفایده: رجل ٌ محل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • محل. [م َ] (ع مص) خشکسال رسیدن زمین و قحطزده شدن آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). قحط سال افتادن. || سعایت کردن نزد سلطان. (از منتهی الارب). سعایت کردن از کسی نزد سلطان. (از ناظم الاطباء). مکر کردن و سعایت کردن. (مصادراللغه ٔ زوزنی). مکر و سعایت کردن. (تاج المصادر بیهقی). رنج دادن کسی را به سعایت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • محل. [م ُ ح ُ] (ع اِ) جج ِ محاله. (منتهی الارب). رجوع به محاله شود. توضیح بیشتر ...
  • محل. [م َ ح ِ] (ع ص) آنکه برافتد چندانکه درمانده گردد. (منتهی الارب). آنکه برانند او را چندانکه درمانده گردد. (آنندراج). آنکه رانده شود و طرد کرده شود چندان که مانده گردد. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • محل. [م َ ح ِل ل] (ع مص) واجب شدن حق کسی بر دیگری. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) جای کشتن هدی. (منتهی الارب). جای کشتن قربانی. (ناظم الاطباء). || زمان کشتن هدی. || محل دین، مهلت وام. (منتهی الارب). مهلت وام و دین. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • محل. [م ُ ح ِل ل] (ع ص) از حرم بیرون آمده. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). || شکننده ٔ حرمت حرام:رجل محل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). از احرام بیرون آمده. (از منتهی الارب). مقابل محرم. آنکه محرم نباشد. از احرام بیرون آمده (در مکه). (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به احلال شود. || حلال کننده. (از منتهی الارب). || مردی که ماه حرام یا حرم را حرمت ننهد: رجل محل. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مردی که بر هیچ عهدی از عهود نپاید. توضیح بیشتر ...
  • محل. [م َ ح َل ل] (ع مص) فرود آمدن در جایی. (منتهی الارب) (آنندراج). حل. حلول. حَلَل. (منتهی الارب). || فرود آوردن کسی را در جایی. (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • محل. [م َ ح َل ل] (ع اِ) جای فرود آمدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جایی که در آن توقف کنند و سکنی نمایند. (از ناظم الاطباء). آنجا که بدان درآیند. جای درآمدن. درآمدنگاه. جای باش. (یادداشت مرحوم دهخدا). موقف و موضع. مسکن و منزل و مقام. (ناظم الاطباء). جای. جایگاه: در این تن سه قوه است یکی خرد. دیگر خشم. سه دیگر آرزو. و هر یک از این قوتها را محل نفسی دانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 95).
    محل این سخن سرفراز بشناسند
    کسان که سغبه ٔ مسعودسعد سلمانند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

محل در فرهنگ عمید

  • جا، مکان،
    [عامیانه] محله، کوی،
    [مجاز] موجودی حساب، اعتبار،
    [قدیمی، مجاز] ارزش، مقدار، منزلت: محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم / که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی (سعدی۲: ۵۶۵)،. توضیح بیشتر ...
  • کسی که از احرام خارج شده،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

محل در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

محل در فارسی به انگلیسی

  • Age _, Ery _, Lieu, Locality, Location, Locus, Neighborhood, Ory _, Place, Point, Position, Site, Situation, Spot, Stand, Station, Stead, Where, Whereabouts, Zone. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

محل در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

محل در فارسی به عربی

  • غرفه، مکان، موقع، ناحیه، هاله
فرهنگ فارسی هوشیار

محل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • جای فرود آمدن، موقف و موضع، مسکن و منزل و مقام، جایگاه، مکان
فرهنگ عوامانه

محل در فرهنگ عوامانه

  • اعتناست گویند به فلانی محل سگ نگذاشتم.
فرهنگ فارسی آزاد

محل در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَحل، خشکسالی، قحطی، خشکی و بی آبی، گرسنگی، سختی و شدّت، دوری، خُدعَه، غُبار (جمع: مُحُول، اَمحال)،. توضیح بیشتر ...
  • مَحل، آنچه که در آن کسی یا چیزی را حمل کنند، هودج (جمع: مَحامِل)، مجازاً در فارسی: انگیزه یا آنچه که مطلبی بدان تعبیر و حمل کنند،. توضیح بیشتر ...
  • مُحِلّ، حلال کننده، حلال گرداننده، وارد شونده و فرود آینده به محلّی، از اِحرام خارج شونده، وارد ماه های حلال «حِلّ» شونده، از تعهد در آینده، واجب گرداننده. (اسم فاعل از اِحلال)،. توضیح بیشتر ...
  • مَحَلّ، مکان حلول و فرود، دکّان و محل تجارت و کسب، آخرت (جمع: مَحال)، در فارسی مَحَلّ به معنایِ مطلقِ جا و مکان بیشتر مصطلح است،. توضیح بیشتر ...
  • مَحِلّ، میقات، اَجَل،
فارسی به ایتالیایی

محل در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

محل در فارسی به آلمانی

  • Der ort [noun], Kammer (m), Lage (f), Lage (f), Ort (m), Örtlichkeit (f), Raum (m), Situation (f), Stube (f), Zimmer (n), Ort [noun]. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب