معنی ضلع

ضلع
معادل ابجد

ضلع در معادل ابجد

ضلع
  • 900
حل جدول

ضلع در حل جدول

  • کنار و جانب
  • استخوان پهلو
  • استخوان پهلو، دنده، کنار و جانب
مترادف و متضاد زبان فارسی

ضلع در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بر، پهلو، جانب، کنار، ور، دنده
فرهنگ معین

ضلع در فرهنگ معین

  • کنار، جانب، استخوان پهلو، جمع اضلاع، ضلوع. [خوانش: (ض) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ضلع در لغت نامه دهخدا

  • ضلع. [ض ِ] (ع اِ) ضِلَع. دنده. استخوان پهلو. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مهذب الاسماء) (دهار). دندانه ٔ پهلو. (بحر الجواهر). قَبِرقه. ج، اضلاع، اضلع، ضلوع.
    - اضلاع خلف، اضلاع زور، پنج دنده است از هر سوی و جمعاً ده و سر این دنده ها متصل به غضروف باشد، و مجموع اضلاع صدر و اضلاع زور بیست وچهار است.
    - اضلاع صدر، دنده های سینه و آن از هر سوی بدن هفت باشد بعد استخوانهای سینه و متصل بدان، و این اضلاع صدر را اضلاع خالصه و اضلاع مقفوله نیز گویند. توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ُ] (ع ص) ج ِ اَضلَع. (منتهی الارب). رجوع به اَضْلَع شود. توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ُ] (ع ص) ج ِ ضَلیع. (منتهی الارب). رجوع به ضلیع شود.

  • ضلع. [ض َ ل ِ] (ع ص) کَژِ خِلْقی (فان لم یکن خلقهً فهو ضالع). (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض َ ل َ] (ع مص) کژ گردیدن شمشیر. (منتهی الارب). کژ شدن شمشیر و جزآن. (منتخب اللغات). || خصومت کردن با کسی. (منتهی الارب). || کژی خِلقی و کژ شدن در خلقت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ضَلْع. || برداشتن بار گران. (منتخب اللغات). تحمل بار گران. || گرانی وام بحدی که صاحب آن از راستی مایل گردد و انحراف ورزد. (منتهی الارب). گرانی وام. (منتخب اللغات). || قوت و توانائی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || ضَلَع مر شتر را بمنزله ٔ غمز است مر بهایم را. توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض َ] (ع مص) پر شدن شکم از سیری یا سیرابی تا آنکه برسد آب اضلاع را، یا عام است. (منتهی الارب). || میل کردن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). کژ گردیدن نه از خلقت. (منتهی الارب). چسبیدن. (تاج المصادر). کژ شدن. (زوزنی). گوژ شدن. (تاج المصادر). || کَژی ِ خِلقی و کژ شدن در خلقت. ضَلَع. و منه: لاقیمن ضلعک بالوجهین. || ستم کردن. (منتهی الارب). جور کردن. (منتخب اللغات). || برگردیدن از حق. (منتهی الارب). || زدن در پهلوی کسی. توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض َ] (ع اِ) میل و خواهش. یقال: ضلعک معه، و منه المثل: لاتنقش الشوکه بالشوکه فان ضلعها مَعَها؛ در حق شخصی گویند که با دیگری پیکار کند (قیل القیاس تحریکه لأنهم یقولون ضلع مع فلان کفرح و لکنهم خففوا فتقول اجعل بینی و بینک فلاناً؛ ای رجلاً یهوی هواه). و یقال: هم علیه ضلع واحد؛ یعنی مجتمعاند بر عداوت او. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ِ ل َ] (ع اِ) ضِلْع. استخوان پهلو (و یؤنث). ج، اَضلُع، و ضُلوع، اَضلاع. و قولهم: هم عَلَی َّ ضِلَعٌ جائره؛ یعنی ستمکارانند بر من. (منتهی الارب). || کوه جداگانه. (مهذب الاسماء). کوهی خرد جداگانه. (منتخب اللغات). کوهچه ٔ تنهاگانه. کوه پست باریک نرم سهل گذار، و منه الحدیث: کأنکم باعداء اﷲ بهذه الضلع الحمراء؛ ای مقتلین مذللین. چوب هرچه باشد. چوب پهنا و کج مانا به استخوان پهلوی حیوان. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ِ ل َ] (اِخ) موضعی است به طائف. (منتهی الارب).

  • ضلع. [ض ِل َ] (اِخ) ضِلعالرجام، موضعی است. (منتهی الارب).

  • ضلع. [ض ِ ل َ] (اِخ) ضِلعالقتلی، موضعی است. (منتهی الارب). || نام جنگی است از جنگهای عرب. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ِ ل َ] (اِخ) ضلع بنی الشیصبان، موضعی است در بلاد غنی بن اعصر، و بنی الشیصبان بطنی از جن و کافرند. رجوع به ضلع بنی مالک شود. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • ضلع. [ض ِ ل َ] (اِخ) ضِلع بنی مالک، موضعی است در بلاد غنی بن اعصر، و بنومالک بطنی از جن و مسلمانند. ابوزیاد در نوادر گوید: و کانت ضلعان و هما جیلان من جانب الحمی، حمی ضریه الذی یلی مهب الجنوب واحدها یسمّی ضلع بنی مالک و بنومالک بطن من الجن و هم مسلمون، و الاَّخر ضلع بنی شیصبان و هم بطن من الجن کفار و بینهما مسیره یوم و بینهما واد یقال له الیسرین، فاما ضلع بنی مالک فیحل به الناس و یصطادون صیدها و یحتل بها و یرعی کلؤها، و اما ضلع بنی شیصبان فلایصطاد صیدها و لایحتل بها و لایرعی کلؤها و ربما مر علیها الناس الذین لایعرفونها فاصابوا من کلئها اومن صیدها فاصاب انفسهم و مالهم شرّ، و لم تزل الناس یذکرون کفر هؤلاء و اسلام هؤلاء. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ضلع در فرهنگ عمید

  • (ریاضی) پاره‌خطی که با پاره‌خط دیگر تشکیل زاویه می‌دهد،
    سَمت. * پهلو،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

ضلع در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

ضلع در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

ضلع در فارسی به ترکی

  • kenar, taraf, yan (üçgen, kare vs)
عربی به فارسی

ضلع در عربی به فارسی

  • دنده , تکه گوشت دنده دار , دنده دار کردن , گوشت دنده , هر چیز شبیه دنده , پشت بند زدن , مرز گذاشتن , نهر کندن , شیار دار کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

ضلع در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

ضلع در فرهنگ فارسی آزاد

  • ضِلْع، دنده-استخوان پهلو و دور سینه (جمع:اَضْلاع-ضُلُوع-اَضْلُع)،. توضیح بیشتر ...
  • ضِلْع، در فارسی، مأخوذ از داستان خلق «حوّا» از دنده «آدم» به زن و زوجه اطلاق شده است،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
عبارت های مشابه
نوشته‌های بلاگ جدولیاب