معنی میل

میل
معادل ابجد

میل در معادل ابجد

میل
  • 80
حل جدول

میل در حل جدول

  • اشتیاق
  • اشتیاق، رغبت، اشتها و خواستن، وسیله ای در ورزش باستانی
مترادف و متضاد زبان فارسی

میل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آرزو، آهنگ، اشتیاق، التفات، انحراف، تلنگ، تمایل، توجه، حب، خواست، کام، خواست، خواهش، داعیه، رغبت، شهوت، علاقه، عنایت، قصد، گرایش، محبت، مشیت، نیت، هوس، هوی،
    (متضاد) بیزاری، نفرت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

میل در فرهنگ معین

  • سیخ فلزی، یکی از ادوات ورزش باستانی که از چوب ساخته می شود. [خوانش: [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • خمیدن، برگردیدن، رغبت، آرزو. [خوانش: (مِ) [ع.] (اِ ص.)]
لغت نامه دهخدا

میل در لغت نامه دهخدا

  • میل. [م َ ی َ] (ع مص) کج گردیدن در خلقت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • میل. [م َ ی َ] (ع اِمص) کجی و خم در خلقت. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || کجی بنا. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • میل. [م َی ْ ی ِ] (ع ص) مرد بسیارمال. ج، ماله. (منتهی الارب، ماده ٔ م ول) (ناظم الاطباء). مَوِّل. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • میل. [م ُی ْ ی َ] (ع ص، اِ) ج ِ مائل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به مائل شود. توضیح بیشتر ...
  • میل. [ی َ] (ع اِ) ج ِ میله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به میله شود. توضیح بیشتر ...
  • میل. [م َ] (ع مص) میلان. میال. ممال. ممیل. میلوله. برگردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). چسبیدن. (ترجمان القرآن جرجانی ص 97) (تاج المصادر بیهقی). چفسیدن. گراییدن. یازیدن. گشتن. منحرف شدن. به یک سو شدن. (یادداشت مؤلف). || زدن. ضرب. (یادداشت مؤلف). || کج گردیدن شاخه ٔ درخت و وزیدن باد بر آن و چپ و راست جنبانیدن آن را. || خمیدن و کج گردیدن دیوار. || خمیدن از راه و کج کردن راه را و ترک کردن آن را. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • میل. [م َ / م ِ] (از ع، اِمص، اِ) خواهش و آرزو و رغبت. (ناظم الاطباء). رغبت و خواهش. (آنندراج). خواهش و رغبت دل. (برهان). توجه و اشتیاق و شوق و عشق. (ناظم الاطباء). توجه و به فارسی با لفظ انداختن و آوردن و دادن مستعمل. (از آنندراج). توجه. (غیاث) (برهان). گراه و گرای. (ناظم الاطباء). گرایش. هوا. رغبت و خواست. رغبت در شخص یا شی ٔ. توجه قلبی. اراده. تمایل. (یادداشت مؤلف):
    ز آب خرد گر خبرستی ترا
    میل تو زی مذهب شاعیستی. توضیح بیشتر ...
  • میل. (معرب، اِ) واحد مسافت. در روم قدیم برابر 1620 یارد انگلیسی و معادل با 1482 متر فرانسوی یا یک میل و نیم ایرانی موافق مقادیر جدید می باشد. مقدار منتهای درازی بصر از زمین. ج، امیال و میول. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مد بصر. واحد مسافت. آن مقدار مسافت که در زمین هموار به نظر مردم که در دیدن ایشان قصوری نباشد و بسیار تیزبین نباشند به آنجا تواند رسید و آن معادل چهار هزار ذراع و ثلث فرسخ است. (از رساله ٔ مقداریه صص 430- 432). توضیح بیشتر ...
  • میل. (ع اِ) هر آلت فلزی باریک و بلند. میله.
    - میل انگشتر، میلی است فلزی مخروطی شکل که به وسیله ٔ آن حلقه ٔ انگشتر را بزرگ و یا صاف می کنند. (یادداشت لغت نامه).
    - میل سوپاپ، در اصطلاح مکانیکی محوری است که دارای برآمدگی های مخصوصی به نام «بادامک » به تعداد سوپاپهاست و عملش باز کردن و بستن سوپاپهاست به موقع لزوم.
    - میل طلا، میل منحنی و حلقه شده ٔ طلا که به جهت زینت در دست کنند:
    در دست یار میل طلا خط کوفی است
    نقش و نگار رنگ حنا خط کوفی است. توضیح بیشتر ...
  • میل. (اِخ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش خرقان شهرستان ساوه، واقع در 14 هزارگزی شمال ساوه و 7هزارگزی راه عمومی با 255 تن سکنه آب آن از رودخانه ٔ علیشار و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

میل در فرهنگ عمید

  • خواست، تمایل، رغبت،
    اشتها،
    [قدیمی] محبت،
    [قدیمی] خمیدن، برگردیدن، یک‌سو شدن،
    [قدیمی] انحراف،. توضیح بیشتر ...
  • آلت فلزی باریک و دراز به ‌شکل لوله،
    (ورزش) یکی از ادوات ورزش باستانی که از چوب ساخته می‌شود،
    آلتی که با آن سرمه به چشم می‌کشند،
    آلتی که جراح درون زخم فرومی‌برد،
    واحد اندازه‌گیری مسافت، برابر با یک‌سوم فرسخ،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

میل در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

میل در فارسی به انگلیسی

  • Accord, Bar, Disposition, Fancy, Impulse, Leaning, M, Mil, Mile, Mill, Pleasure, Proclivity, Readiness, Relish, Rod, Slope, Stomach, Tendency, Will, Willingness, Wish. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

میل در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

میل در فارسی به عربی

  • بهجه، حانه، خیال، دعامه، دور، رغبه، س، طعم، قائمه، معده، مقعد، میل. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

میل در عربی به فارسی

  • اصطلا حات مخصوص یک صنف یا دسته , زبان دزدها وکولی ها , طرزصحبت , زبان ویژه , مناجات , گوشه دار , وارونه کردن , ناگهان چرخانیدن یاچرخیدن , باناله سخن گفتن , بالهجه مخصوصی صحبت کردن , خبرچینی کردن , اواز خواندن , مناجات کردن , شیب , خیز , سطح شیب دار , در خور راه رفتن , شیب دار , سالک , افت حرارت , مدرج , متحرک , نهاد , سیرت , طبیعت , تمایل , انحراف , میل , ذوق , علا قه , حساسیت , شهوت ومیل , مهر , مقیاس سنجش مسافت (میل) معادل 53/9061 متر , کجی , خط کج , سطح اریب , نگاه کج , نظر , کج , اریب , سراشیب , کج رفتن , کج کردن , شیب پیدا کردن , تحریف کردن , گرایش , توجه , استعداد , زمینه , علا قه مختصر. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

میل در گویش مازندرانی

  • وسیله ی سرمه کشی، پاره سیمی که با آن بافتنی بافند، میل –...
  • لوله – لوله ی تفنگ
فرهنگ فارسی هوشیار

میل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آلت فلزی باریک و بلند بشکل لوله، آلت ورزشی رغبت کردن، برگردیدن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

میل در فرهنگ فارسی آزاد

  • مِیل، میله جراحی، هر یک از ستون ها یا تیرهائی که برای تعیین مسافت در کنار جاده قرار می دهند، در قدیم حداکثر مسافتی که چشم میدهد، مسافتی برابر 1609 متر، میل دریائی: 1852 متر، (جمع: اَمیال، مُیُول، اَمیُل)،. توضیح بیشتر ...
  • مَیَل، (مَیِلَ، یَمیَلُ) کج و مایل بودن، خم و انحناء داشتن،
فارسی به ایتالیایی

میل در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

میل در فارسی به آلمانی

  • Aufführen, Auflisten, Auflistung (f), Begeisterung (f), Gefallen, Liste (f), Lust, Magen (m), Möchte, Testament (n), Werde, Werden, Wille (f), Willen, Balken, Bar (f), Gericht (n), Lokal (n). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید