ُ خلاصه داستان قسمت ۴۵۶ سریال ترکی سیب ممنوعه (فصل ششم)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۵۶ سریال ترکی سیب ممنوعه (فصل ششم) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. فصل ششم این سریال پر طرفدار از ۵ بهمن در شبکه جم تی‌وی روز های شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ساعت ۸ شب پخش می شود و یک ساعت بعد از شبکه جم تیوی پلاس پخش می شود. «سیب ممنوعه» مجموعه‌ای عاشقانه – درام است که نمایش بی نظیری از تمایلات، احساسات و دروغ‌ها را دارد. سریال ترکی سیب ممنوعه با بازی بازیگران مطرح ترکیه ای چون ادا اجه ، شوال سام و… این روزها از شبکه جم تی وی و جم تی وی پلاس در حال پخش است.

قسمت ۴۵۶ سریال ترکی سیب ممنوعه (فصل ششم)
قسمت ۴۵۶ سریال ترکی سیب ممنوعه (فصل ششم)

قسمت ۴۵۶ سریال ترکی سیب ممنوعه (فصل ششم)

امیر با توچه سر قرار رفته و باهمدیگه در حال صحبت کردن و چای خوردن هستن که توچه ازش میخواد خودش باشه و خودشو تغییر نده. سلین اونارو میبینه و پیششون میره و شروع میکنه با امیر گرم گرفتن و خودمانی حرف زدن سپس به توچه اشاره میکنه و میگه دوست دخترته؟ امیر میگه نه دوستمه باهم داریم چای میخوریم سلن میگه نگاش کن انگار نه انگار که باهم زندگی میکنیم هیچی ازش نمیدونستم! توچه با تعجب به امیر میگه چی؟ باهم زندگی میکنین؟ امیر میگه نه اونجوری که فکر میکنی نیست بعد از کمی حرف زدن سلن از اونجا میره که توچه میگه لازم نیست بهم دروغ بگی ما باهم دوستیم، امیر واسش تعریف میکنه. زینب و سلیم تو رستوران در حال غذا خوردنن که درباره عشق و عاشقی حرف میزنن زینب میگه من که دیگه به عشق اعتقادی ندارم سلیم میگه فکر میکنی وقتی آدم درستتو پیدا کنی و بیاد تو زندگیت اونموقع متوجه میشی که چی میگم زینب به او نگاه میکنه و میگه آره راست میگی. یه زن به اونجا میاد و با سلیم گرم سلام و احوالپرسی میکنه زینب ازش میپرسه دوست دختر قبلیت بوده؟ سلیم میخنده و میگه قبلی نه ولی دوسال تو دانشگاه باهم دوست بودیم خیلی منطقی از همدیگه جدا شدیم واسه همین رابطمون خوبه باهمدیگه زینب تایید میکنه و بعد از رفتن اون زن، سلیم میگه بریم؟ من کار دارم یخورده! زینب تایید میکنه و میگه من برم سرویس بیام تا بریم سلیم قبول میکنه. وقتی به سرویس میره اون زن به زینب میگه ببین خانم سلیم خیلی پسر خوبیه خیلی وقته میشناسمش اذیتش نکن از اون پسرهاست که پسرش خیلی وقته منقرض شده قدرشو بدون و از اونجا میریزین با شنیدن این حرف ها حس خوبی میگیره و با خودش میگه والا منم میدونم پسر خیلی خوبیه ولی خوب چیکار کنم!

ییلدیز به همراه سادایی و بچه هاش و اسما مادرش به طرف خانه جولیا راهی شدن. تو مسیر ییلدیز به سادایی میگه تو یه فرصت چهارتا لاستیکو پنچر میکنی باشه؟ باید مجبور بشیم که شب را اینجا بمونیم حواستونو جمع کنین. ییلدیز و بقیه به داخل میرن که جولیا با دیدنشون خودشو خوشحال نشون میده و تعارف میکنه برن داخل. جولیا باهاشون در حال بگو بخنده که اسما و ییلدیز تو گوش همدیگه حرف میزنن و غر میزنن که اسما بهش میگه ببین هنوز نیومده داره بچه‌ها رو هم به سمت خودش میکشونه! ییلدیز میگه جولیا انگاری بچه هم دوست داری! جولیا تایید میکنه و میگه من کلا بچه میبینم غش و ضعف میرم اسما میگه چرا خودت یکی نیاوردی؟ اصلا ازدواج کردی؟ جولیا تایید میکنه و میگه آره ولی به درد هم نمیخوردیم تصمیم گرفتیم جدا بشیم الانم دوست های خوبی واسه همدیگه هستیم ییلدیز میگه تو هم تو دوستی تبهر داریا! سادایی میاد و خبر میده که لاستیکا پنجر شده آنها خودشونو متعجب نشون میدن و میگن حالا چیکار کنیم؟ جولیا میگه من میرسونمتون اشکالی نداره ییلدیز میگه نه صندلی کودک ندارین نمیتونم ریسک کنم! سپس اسما ازش میخواد که شماره هتل  تا ببینه اتاقی هست یا نه جولیا میگه این چه حرفیه؟ همینجا بمونین پس! آنها که به نقشه شون رسیدن خوشحالن از این موضوع. سلیم به کومرو زنگ میزنه و روزشو که چجوری گذروندن واسش تعریف میکنه کومرو عصبی میشه و میگهمن دوست دخترتم با بقیه میری غذا میخوری؟ و با عصبانیت باهاش بحث میکنه سلیم قبول میکنه که دیگه بهش خبر میده. فردای آن روز کومرو تو گل فروشیه که سلیم پیشش رفته و متوجه میشه که هنوز دلخوره و سعی میکنه دلشو بدست بیاره و در آخر باهمدیگه آشتی میکنن. ییلدیز و بقیه تو خونه شون هستند. آنها حاضر میشن تا به کاباره ای که سلن اونجا مشغول به کار شده برن.

اندر پیش دوعان میره که دوعان بهش میگه من و تو باهمدیگه خیلی منطقی ازدواج کردیم دیگه این چیزهایی که میخوای واسه چیه؟ میدونی که حقت نیست! اندر میگه آره میدونم حقم نیست چون حق من بهتریناست و از اونجایی که یه خانم پولدار و چشم و دل سیرم این چیزا حق من نیست! خیلی بیشتر از اینا حقمه! سپس بعد ار گفتن حرفاش از اونجا میره که دوعان با حرص نگاهش میکنه. ییلدیز و بقیه به کاباره میرسن که حسابی از فضا خوششون اومده مجلس شروع میشه و آنها هم شروع میکنن به رقصیدن و دست زدن و تو رقص همراهیشون کردن! یکدفعه پلیس میاد و میگه گزارش دادن اینجا از مواد مخدر استفاده و پخش هم میکنن سپس همه ی آنها را به کلانتری میبرن. دوعان وقتی از جانر میفهمه عصبی میشه و میگه وای ییلدیز سپس با عجله به طرف کلانتری میرن. آنها را از اونجا بیرون میارن و دوعان ازش میپرسه چه اتفاقی افتاده؟ تو چرا باید تو کاباره باشی؟! ییلدیز ماجرارو تعریف میکنه و میگه که تقصیری نداشته دوعان با دیدن کسایی که با اونا بازداشت بودن حسابی شوکه و متعجب شده!….

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان فصل ششم قسمت اول تا آخر سریال ترکی سیب ممنوعه

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest

0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا