گلچینی از زیباترین شعر های تبریک شب یلدا ۹۹

شب یلدا به عنوان بلندترین شب سال در کشور ایران شناخته می شود و اغلب در این شب افراد به یکدیگر تبریک می گویند، در ادامه با چند شعر زیبا برای تبریک شب یلدا آشنا می شوید.

اشعار شب یلدا

در ایران مناسبتهای متنوعی از دیرباز تا به امروز وجود دارند که همه ساله مردمان آن این مناسبت ها را به بهترین شکل برگزار می کنند یکی از همین مناسبت های قدیمی و به یاد ماندنی شب یلدا می باشد که به عنوان بلندترین و اولین شب زمستان شناخته شده است و به آن شب چله نیز می گویند که به زمان بین غروب آفتاب آخرین روز پاییز یعنی ۳۰ آذر تا طلوع آفتاب نخستین روز زمستان یعنی یکم دی ماه اختصاص دارد.
شعر شب یلدا

در این شب طولانی همه خانواده ها دور هم جمع میشوند تا این شب عزیز را در کنار یکدیگر با آیینهای مختلف از جمله فال گرفتن ، شعر خوانی ، قصه گویی و پذیرایی با تنقلات مختلف سپری کنند.

در این بخش از سایت نمناک گلچینی از ناب ترین شعر های تبریک شب یلدا را برایتان گردآوری کرده ایم تا با ارسال آن به دوستان و آشنایان خود این جشن زیبا را تبریک و شاد باش گفته باشید.

شب یلدا ز راه آمد دوباره بگیر ای دوست! از غمها کناره

شب شادی وشـور و مهربانی است زمان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارها تا تازه گردد محبت نیز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمام اهل فامیل شده بر پا بساط میوه – آجیل

ز خوردن خوردنِ این شام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همه با انتظاری عاشقانه نظر دارند سوی هندوانه!

نشسته با تفاخر توی سینی کنارش چاقویی را هم ببینی

چو گردد قاچ قاچ آن هندوانه شود آب از لب و لوچه روانه!

بساط خنده و شادی فراهـم اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تر جوک بگویند دل از گرد و غبار غـم بشویند

کسی را گر صدایی نیم دانگ است در این محفل پی تولید بانگ است!!

زند با “ای دل ای دل” زیر آواز ز بعد آن “هاهاها”یی کند ساز!

ببندد چشم و جنباند سرش را بخواند شعرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان خرامان می رسد از ره زمستان

شمردم من ز چلّه تا به نوروز نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز !

کنون معکوس بشمارید یاران که در راه است فصل نوبهاران….

*************

شعر شب یلدا

گــذشـت پــائــیـز آمـــد فـصــل سرمـــا

ســـر آغـــازش شـــب زیـبـــای یـلــــدا

چــه شـبـهـای درازی دارد ایــن فصـل

یــقیــن زلـــف سیـاه گـیســـوی یـلــــدا

در ایـــن فـصــل زمستــان یـکدلـی بـه

محـــبــت دوسـتــی سـیــمــای یـلـــدا

شــب یـلـــــدا عـجــب نیــکــو فـتــــاده

بـــه مــاه دی کـــه آیـــد بـــــوی یـلـــدا

در ایــــام گــذشتــه کـــرسی عـــشـق

بـپــــا بـــــود از شــــب والای یـلـــدا

بـــه روی کــرسـی و سیـنـی فــراوان

عـیـان بــود از صفــا صد خـوی یـلـــدا

لـحــاف و مـنــقـل و آتــش بــه خـانــه

نــشسـتـه دور هـــم هــمســوی یـلـــدا

ز بــــرف و داسـتـــان راه مــــانــده

سـخـنـها رفـتــــه از سرمــای یـلـــدا

ز سنـجــد آش کـشـک و قـصه گـفـتـن

بـسـی دریــــــای قــصـه پــــای یـلـــدا

ز نـــو رسمـی بـپـــا از بـهــــر فــــردا

صـفــــا و خـرمـــــی فـــردای یـلـــدا

مبــارک بـــاد فـصـل بـــرف و بــاران

بـــه یٌــمـن نــعـمـت دیـمــــــای یـلـــدا

مقــدم شکـــر ایـــزد کــن بــه عــالــم

ز حـــاصـل پـــر ثـمــــر دارای یـلـــدا

سلام ای فـصل سرد و برف و بــاران

خـــوش آمــد گـویـمـت فصل زمستان

اگــــر چـــه زحــمـتـی را نــیـــز داری

ولـکــن رحـمـت آری بــــاغ و بـستان

*************

یلدا چه شبی پر از حکایت

دلداده به هم پر از حمایت

یلدا شب ما شب قشنگییست

سفره دلمون پر از یه رنگیست

یلدا رو ببین سالی گذشته

در فراق یار حالی گذشته

یلدا شبیه که دوستی کاشتیم

آن شب جای قهر آشتی داشتیم

یلدا میمونه تو خاطراتم

تا یلدای بعد من با هاتم

*************

شعر شب چله

باز هم یلدا رسید و دل من زار گریست

عکس محبوب به دست

نگهی ز شیشه پنجره بیرون افکند

شب بود و سکوت و یک جهان دلتنگی

با خود اندیشه کنان گفت:خدایا

راز این عشق ز چیست؟

انتظار و بی قراری ام ز کیست؟

او که با من همه جا هست و فقط گاهی نیست

ناگهان ستاره چشمک زد و پشت ابرها قایم شد

آسمان مکثی کرد

نم نمک باران شد

گویی از بغض صدای دل من

چشم خیس آسمان نیز گریست

عکس محبوب به من می خندید

خنده هایش همه رویایی بود

همه دریایی بود

همه از جنس بلور شب یلدایی بود

و من از خوشحالی

شاید هم ترس ز سوز یک تب سرمایی

عکس محبوب نهادم بر دل

تا مبادا بلرزد ز غم تنهایی

صبح شد

آسمان دل من ساکت بود

لیک باران محبت همچنان می بارید

*************

آری تو نوشتی

من خواندم

تو خواندی من گوش سپردم

تو بودی و من نگاهت می کردم

تو بودی و عشق بود

و عشق و عشق

تو بودی مهربانی بود و امید

چشمان تو بود و یک دنیا زندگی

آری عزیزم

آری امشب شب یلدا است

شب فال

شب عشق

شب هندوانه

و شب آزادی و شب رهایی

چیزی به یادم نمی آید

جز اینکه

امشب شب تنهایی من است

*************

شعر تبریک شب چله

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

با همه گرمیم… با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم

قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار

زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی

بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر…

*************

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام

خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت

تنهاترین نشانه یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه شوم ساعت است

ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب

دیدم سزای خنده شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی

جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غم زوزه جراحت گرگم به کوهسار

با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب

هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

*************

شعر شب یلدا

آخرین روز خزان هم چه گریزان شده است

آذرم رفت و دی سرد زمستان شده است

باد سردی شده و پنجره را می کوبد

گربه را کشته دم حجله و طوفان شده است

شمع و شام شب یلدا و قلم در دستم

بیت بیت غزل از دست تو گریان شده است

به چه احساس قشنگی شده ابری غمگین

بغض بشکسته و همدرد خیابان شده است

با اشارات قلم دست و دلم می لرزد

چشم های تر من گوش به فرمان شده است

شب یلدای من افکار تو و اشعار است

من و این آب اناری که به چشمان شده است

چه شبی بهتر از امشب که تو را یاد کنم

حال و احوال تو بر قافیه مهمان شده است

*************

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فال تا آمد مرا گفتی که دیگر، مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نبود

من ولی در حسرت بُردی، خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

*************

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

*************

شعر شب یلدا

شب را با سیاهی

تاریکی دل

غصه

اشک ناامیدی

بی وفایی شناختند

حال در همین شب

ستاره ها درخشیدند

ماه عشوه گرانه تابید

عاشق به عشقش رسید

شب شروعی شد

روشنایی برای فردای گم شده

دامنش را گسترد

یگانه دختر مهتاب بیاید

زاده شد

زیبایی در مرداب

گلی در ظلمت

در یگانه شب گیتی

عالم تک ستاره ای دید

دل باخت

عاشقانه جشن گرفت

یلدا آمد

با تمام نبایدهایش

با حکم مرگش

*************

شب بود

شبی جدا از شب های سپری شده

شبی پر از خاطره

پر از هیاهو

پر از احساس پرواز

شبی آکنده از نیاز

شبی بود از شب های اول زمستان

شبی در ظاهر سرد

اما در وجود ما بود گرم

گرم در باطن انسان ها

شبی گرم به خاطر احساس شادی

به خاطر احساس علاقه عاشقان

شبی بود از شب های دی ماه

شبی که همه مردم شاد بودند

همه می خواستند باشند میهمان مهربانی

می خواستند باشند در خاطره این شب جاودانی

آنها پر بودند از عشق

پر بودند از بوی بهار

پر بودند از بوی خاک تازه باران دیده

این شب:

شب یلدا بود

شب خاطره ها

شب با هم بودن و در کنار هم

شب احساس آزادی و رهایی

شب پرواز و جدایی

جدایی از غم و اندوه

شب دوباره زیستن

دوباره نگریستن

نگریست به دنیای پر از زیبایی

با تمام سختی و نگرانی ها

شب زیستن با تمام ای کاش ها و امیدها

بلی

بود شب یلدا

بهترین شب سال های عمر ما

*************

یلدا، دوباره در آغاز فصل سرد

شعر و غزل را برای وسعت تنهایی تو عاشقانه کرد

شب را کنار تو

با خماری و مستی توی برف

پس لرزه های اول دیماه را نشانه کرد

ساعت به اول زمستان رسیده است

امشب دل غزل زده ام را درمان چه می شود

دیگر به مغز پریشان من، خون نمی دهد

دیر آمدی

تنهاترین ستاره یلدای سال پیش

دیگر به فکر تو هم آرام نمی شود

آری

پاییز بی بهار به انتها رسیده است

اینجا دوباره خواب از سر کلاغان شهر ما

با فال و غزل و هندوانه

یکجا پریده است

امشب از ترس کابوس منتظر

بر دست نوشته های یخ زده

کبریت می کشم

شاید پناه برم از سرمای سرنوشت

به رویای تو

به امید اضطراریت

این شعر هم به تاراج سرمای امشب بلند شد

شاید دوباره ایمان بیاوریم،

به آغاز فصل سرد

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest

0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا