خلاصه داستان قسمت نهم سریال یاغی

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت نهم سریال یاغی به کارگردانی محمد کارت  و تهیه کنندگی سید مازیار هاشمی را خواهیم داشت! با ما همراه باشید. سریال یاغی روایتگر درامی پر فراز و نشیب از سفر یک قهرمان است که شخصیت های متنوعی از طبقات مختلف اجتماعی در مسیر با او همراه می شوند یا برایش مانع می تراشند، یاغی باید از مرز درد و خستگی عبور کند.

قسمت دوازدهم سریال جیران

بهمن و رحمان به کارخونه اکبر مجلل رفته اند تا او را ببیند، خانمی که آن جا برای اکبر کار می کند، سعی می کنه آن ها را دست به سر کنه اما بهمن میگه حتما با ایشون تماس بگیرید و اصرار ما برای دیدنشون مربوط به قضیه دیروز و دخترشون است.
بهمن و رحمان به همراه یکی از آدم هاشون برای دیدن اکبر مجلل به یک ساختمان نیمه کاره رفته اند.
اکبر مجلل بابت اتفاقی که برای دخترش الناز افتاده با دامادش بحث می کنه و هر جور که می تواند، او را تحقیر می کند و می گوید من برات شرط گذاشتم دامادم بشی، خوب بخوری، خوب بپوشی، خوب ورزش کنی تا نگهبان ۲۴ ساعته دختر من باشی و نذاری آب تو دلش تکون بخوره، حالا دختر حامله منو ول کردی رفتی دربی ببینی…
یکی از آدم های اکبر به او خبر می دهد که رحمان و بهمن آمده اند، اکبر هم به دامادش دستور میده به بیمارستان بره و هزار بار پای الناز و ببوسه و خودش هم به سراغ بهمن می رود…
بهمن به او می گوید که آدم های من دیروز دختر شما رو از دست اون بی همه چیز ها نجات دادن… اکبر بهش شک می کنه و میگه تو برای من به پا گذاشته بودی، چطور آدمات دنبال دختر من بودند که بهمن میگه دیروز دم دفتر شما، آدمای ما متوجه اومدن دختر شما و دامادتون شدن و به موتوری که اون جا بوده شک می کنند و دنبالش میرن که این اتفاق میوفته و درست مشابه همین اتفاق چند وقت پیش برای طلا افتاد و گمون می کنم ما دشمن مشترک داریم و برای همون وقتیه که گذشته ما با هم مشترک بود…
بعد از تموم شدن حرف هایش یک فلش که حاوی عکس و فیلم همون موتور سوار است را به اکبر می دهد و او می گوید چه با این عکس و فیلم ها چه بدون این ها من اون بی همه چیز که باعث سقط دخترم شد و پیدا می کنم و می کشم…
بهمن از شنیدن این حرف حسابی به هم می ریزه و تو مسیر برگشت به رحمان میگه که جون نوه اش ده تای ما براش ارزش داره و آدممون و باید جوری گم و گور کنی که دست اکبر هیچ جوره بهش نرسه…
بهمن و طلا در خانه با هم حرف می زنند و طلا از این که شوهرش پای اکبر مجلل و وارد ماجرا این ماجرا کرده ناراحته، ولی بهمن پای عشق و به میون می کشه و میگه من به خاطر تو پا روی تمام قوانینم میذارم…
جاوید به خانه رفته است که با دیدن تصویر عاطی جا می خوره اما با صداهایی که تو خونه میاد، فکر می کنه داره باهاش شوخی می کنه و شروع می کنه به صدا کردن عاطی و بهش می گه شوخی خیلی بی مزه ای بوده اما یک مرد غول تشن و یک خانم جلوی روش سبز می شن…
عاطی در فیلم هنوز جیغ می کشه و روی صورتش آب می ریزند و بهش تلقین می کنند و ممکنه به جای آب، اسید باشه…
همون خانمی که عاطی را دزدیده بود با یه سینی خوراکی رو به روی تلویزیون می نشیند و برای جاوید لقمه می گیره و با حرف هایش عذابش میده و مجبورش می کنه که لقمه رو بخوره و رو به جاوید میگه من همونیم که نذاشتی آدمم کاری که ازش خواسته بودم و تموم کنه…
حالا تو به خاطر این که صورت خواهرتو بی ریخت نکنم، باید صورت طلا خانمتو بسوزونی و کاری که من نتونستم بکنم و تو انجام بدی…
جاوید سعی می کنه خودشو از بازی بیرون بکشه و میگه آقا بهمن سه سال خلاف و گذاشته کنار و خوب زندگی می کنه… ولی اون خانم بهش می گه تو هیچی از این آدما نمی دونی… این جا خونه منو بهمن بود، منم زن بهمن، ۱۵ سال پیش منو با یه عالمه مواد تو مالزی تنها گذاشت و اومد ایران…
او جاوید را به آشپزخانه می برد و جاساز خونه که داخلش مواد قایم می کردند و نشون میده و میگه طلا صمیمی ترین دوست من بود، بهمن همیشه میگفت طلا مثل خواهرمه ولی طلا من و دور زد و رفت با شوهرم ازدواج کرد… جاوید فقط ترسیده و متعجب به اون نگاه می کنه… خانم تنها براش دو تا راه می ذاره که یا به من کمک می کنی و خواهرتو نجات میدی یا به اونا کمک می کنی و خواهرتو بی ریخت می کنی…
جاوید میگه اگر من این کار و انجام بدم اونا من و خواهرم و می کشن که او بهش قول میده ۲۰۰ میلیون نقد بده و کارای رفتنشون و انجام بده، بعدم میگه فقط ۵ روز بهت مهلت میدم و جوری آروم میشم که صورت سوخته طلا و زجه های بهمن و کف بیمارستان ببینم…
بعد از رفتن او جاوید حالش حسابی خراب است و گوشه ای نشسته که گوشیش زنگ می خوره و ابرا پشت خطه… جاوید اول جوابش و نمیده اما با زنگ های پشت سر هم بلاخره جواب میده و باهاش حرف می زنه که ابرا متوجه حال بدش میشه ولی جاوید همه چیز و گردن استرس مسابقات جهانی می اندازد و به بهونه نیومدن صدا، تلفنش را قطع می کند.
امید مربی کشتی باشگاه، برای بچه ها درباره گارد حرف می زند که جاوید کمی دیرتر به سر تمرین می رسد و او هم برای این که تنبیه اش کنه تا درس عبرت برای بقیه بشه، از میله بارفیکس آویزونش می کنه و بهش اجازه تمرین نمیده…
بعد از چند دقیقه بهمن خان از راه می رسه و با دیدن جاوید از مربیش می خواد چند دقیقه باهاش حرف بزنه…
بهمن خان، سراغ عاطی را از جاوید می گیرد که او می گوید عاطی برای ضبط موزیک ویدئو از شهر خارج شده و ۴-۵ روز دیگه می آید که بهمن خان جا می خورد و می گوید پس برای دیدن مسابقات کشوری هم نمیاد و می رود…
بعد از رفتن او، جاوید برای ادامه تمرین از مربیش اجازه می گیرد که بهش اجازه نمی دهد و می گوید امروز باید با ستون تمرین کنی و می رود….

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
3 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
Lord
Lord
28 روز قبل

برای ما که پول نداریم فیلیمو رو شارژ کنیم واقعا اینجا خوندن فیلم خوشحالمون میکنه
ممنون

Lord
Lord
27 روز قبل
پاسخ به  فاطمه شعیب

سریال یاغی و جیران عالیه اینجا میخونمش فقط لطفا بلافاصله بزارید ممنون

دکمه بازگشت به بالا