خلاصه داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی تازه عروس yeni gelin + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی تازه عروس می باشید. برای خواندن این مطلب ما را همراهی کنید. سریال ترکی تازه عروس، سریال کمدی و محبوب است که پخش خود را در سال ۲۰۱۷ از شبکه Show Tv ترکیه آغاز کرد و در طول ۳ فصل در سال ۲۰۱۸ به اتمام رسید. این سریال پرطرفدار اکنون با دوبله فارسی پخش خود را در شبکه جم تی وی آغاز کرده است. این سریال از تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۴۰۱ هرشب راس ساعت ۲۲:۰۰ شروع می شود. این سریال دربرگیرنده ی صحنه های خنده دار و بعضا احساسی هست. این قصه ی یک دختر شهرنشین وجوان است که عاشق پسری قبیله نشین از منطقه ی آنادولی ترکیه میشود و عروس آنها میشود…

قسمت ۴۶ سریال ترکی تازه عروس
قسمت ۴۶ سریال ترکی تازه عروس

خلاصه داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی تازه عروس

عایشه از پشت پرده دوباره غول بیابانی را میبینه و با اشاره به قلندر خان میگه آنها با دیدن غول بیابانی با ترس به حیاط میرن. آسیه از عمارت بیرون میاد و با اسلحه تو سرش میزنه بعد از چند ثانیه رو زمین می افته که مسلم از توش بیرون میاد. همگی جا میخورن و میگن تو بودی؟ چرا اینکارو کردی؟ مسلم میگه میخواستم واسه روز عید تمرین کنم ببینم کسی متوجه میشه یا نه کامیلیا با عصبانیت میره سمتش و میگه مگه ما موش آزمایشگاهی توییم؟ مسلم تایید میکنه و میخنده سپس عایشه به طرفش میره و دماغشو گاز میگیره مسلم از اونجا میره. فردای آن روز بلا هازار را از خواب بیدار میکنه و میگه وقت دکتر داریم باید بریم و وقتی میره و برمیگرده میبینه هازار هنوز خوابه! و دوباره بیدارش میکنه. پدر قلندر همه را تو حیاط به صف کرده و بهشون میگه من چرا اومدم اینجا؟ واسه چی یه روز درمیون اینجام؟ به چه دلیل؟ کی آورده منو؟ سپس از هازار میپرسه هازار چیزی نمیگه که پدربزرگش با چوب تو دستش میزنه. بعد از اون از خان میپرسه خان هم چیزی نمیگه و با چوب تو دستش میزنه سپس یکی یکی از همشون میپرسه ولی چیزی نمیگن در آخر میره سراغ نور چشماش بلا تازه عروسش و ازش میپرسه ماجرا چیه بلا میگه باباجون شما فقط یه کوچولو یه ذره مریض شدین مسلم میگه مریض روانی و میخنده پدرش میره و تو گوشش میزنه که رو زمین می افته سپس یهو دوباره ذهنش میره قدیم. کامیل با قلندر به دامداری میرن تا برای قربونی گاو بخرند. وقتی اونجا میرن صاحب اونجا از گاو بزرگ شروع میکنه به معرفی اما وقتی کامیل قیمتاشو میفهمه به یه گوساله کوچیک میرسه و همونو میخره. آنها وقتی به عمارت برمیگردن کامیلیا با دیدن گوساله حسابی ازش خوشش میاد و میگه من نمیزارم اینو قربونی کنینا! قلندر میگه قرار نیست قربونی کنیم چون کامیل ازش خوشش اومده به قصابی سپردیم تا گوشت واسمون بفرسته.

آنها گوساله را به آخور میبرن. اونجا پدر قلندر میاد و میگه رخش من کجاست؟ قلندر میگه نمیدونم پدرش میگه نکنه گمش کردین؟ قلندر با کامیل میرن تا رخش را پیدا کنند. بلا و هازار با خان و نازگل به بیمارستان رفتن اونجا بلا با کلافگی بیرون میاد و میگه ای بابا چرا همه میگن که باید عمل کنم؟ نمیخوام عمل کنم خوب! نازگل پیشنهاد دعا نویس میده که بلا مخالفت میکنه و هازار میگه به خاطر این خرافات بلا داست از دره می افتاد منم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد! سپس خان بهش میگه تو باید بری یه دعا نویس تو روسیه نازگل میگه نکنه اونجا هم با یه زن در ارتباطی؟ خان انکار میکنه و میگه این حرفا چیه دیگه! سپس باهم میرن تا ادامه خرید عیدشونو بکنن. ترکمن پیش مسلم میره و میگه چیشد داداش؟ ماهی تو تور افتاد؟ مسلم میگه پس چی فکر کردی! سپس شروع میکنن بهش. پیام دادن سپس باهم محل کارش قرار میزارن و باهم میرن اونجا. مسلم با طاهری زنونه وارد رخت شور خونه میره و بعد از کمی حرف زدن مسلم به طرفش اسلحه میگیره و مجبورش میکنه که تو لباسشویی بره. ترکمن زنگ میزنه و میگه چیشد داداش؟ قرار بود بیاریش بیرون اما مسلم میخنده و میگه باید بیای و ببینی وضعیتو بیا اینجا. قلندر و کامیل به طرف ۰۰۳ میرن. کامیل با دیدن هواپیمای نفربر قلندر جا میخوره و میگه مگه خلبانی بلدی؟ قلندر تایید میکنه و میره لباس هایش را میپوشه سپس باهمدیگه سوار هواپیما میشن و تمام چکوروارو از بالا میبینن. آنها رخش را پیدا میکنن و به عمارت برمیگردن. کامیلیا با دیدن اسب خوشحال میشه و میگه میشه باهاش سوارکاری کنم؟ قلندر قبول میکنه و کامیلیارو سوار اسب میکنه.

پدرش از راه میرسه و به قلندر میگه اِ عروسی آوردین؟ قلندر میگه چی؟ یعنی چی؟ پدرش میگه عروسی آوردین دیگه پی کی میخواستین بهم بگین بابا؟ آنها متوجه میشن که دوباره ذهنش به قدیم رفته و قلندر کامیلیارو از دست پدرش دور میکنه و فراری میده. همگی تو عمارت جمع شدن و آنها ماجرای دکترم بهشون میگن. خان از دعا نویسی که تو روسیه هست بهشون میگه قلندر به بلا میگه خوب دخترم نظر تو چیه؟ بلا مخالفت میکنه و یکدفعه عصبی میشه و میگه ای بابا بسه دیگه خسته شدم از دست خرافاتتون! قلندر میگه دخترم روزه بهت فشار آورده؟ آسیه بهش چپ چپ نگاه میکنه و میگه نفهمیدم! از ما خسته شدی؟ بلا میگه نه این چه حرفیه مامان جون من. فقط از دست خرافات خسته شدم. بحث کمی بالا میگیره و بلا میگه ببخشید مامان جون ولی شما دعا نوشتی انداختی گردن هازار آسیه میگه چی میگی تو؟ من این دعارو خودم ننوشتم که تاره از معتبر گرفتم برای حفاظت از پسرم گرفتم انداختم گردنش! در ضمن دعا بود. بلا میگه نخیر دعا نبود چون عمو حسن کور خودش اون دعارو حس کرد و گفت دعا نیست هازار به مادرش میگه واقعا که! آسیه به معتبر چپ چپ نگاه میکنه و میگه نکنه بچه منو دعایی کردی؟! معتبر میگه چی میگی؟ من خودم اونو از یکی دیگه گرفتم تازه گردن بچه خودمم انداختم! نازگل سریع از گردن خان درمیاره و میره تا بسوزوننش ولی بلا و آفت دنبالش میرن و میگن اینجوری از بین نمیره باید بندازی تو دریا! قلندر هم که از اون دعا داشته از گردنش درمیاره و میندازه و میگه هرکی جونشو دوست داره فرار کنه و همه با داد و فریاد از اونجا میرن….

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تازه عروس yeni gelin

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest

0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا