خلاصه داستان قسمت ۴۳ فصل چهارم سریال از سرنوشت از شبکه دو

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۳ فصل چهارم سریال از سرنوشت را برای دوستداران این سریال قرار داده‌ایم. این سریال پرطرفدار هرشب ساعت ۲۱:۱۵ در شب های ماه مبارک رمضان از شبکه دو سیما پخش می شود. سریال از سرنوشت یکی از مجموعه های جذاب و مخاطب پسند یک دهه اخیر صدا و سیما بوده است که مورد استقبال مردم قرار گرفته. بازیگران این فصل از سریال عبازتنداز؛ حسین پاکدل، دارا حیایی، کیسان دیباج، فاطمه بهارمست، مجید واشقانی، لیلا بلوکات، ساناز سعیدی، سولماز غنی، نگین صدق گویا، سیدمهرداد ضیایی و مائده طهماسبی و… .

قسمت ۴۳ فصل چهارم سریال از سرنوشت
قسمت ۴۳ فصل چهارم سریال از سرنوشت

قسمت ۴۳ فصل چهارم سریال از سرنوشت

ساریخانی با مامور هایی که آورده بود در کارگاه را پلمپ میکند وقتی سوار ماشینش میشه هاشم کیک تولدی که واسش گرفته بودند را میگیره و جلوی شیشه ماشین می زند ساریخانی عصبانی میشه و میگه داری چیکار می کنی؟ و از ماشین پیاده میشه. هاشم بهش میگه نمیزارم جوری که تو میخوای همه چیز پیش بره و پوزه تو یکی را به خاک میزنم از همون اول که دیدمت باهات حال نکردم سهراب بهم گفت هر وقت هرکیو تو نگاه اول دیدی و ازش خوشت نیومد سعی کن تو نگاه های دوم سوم دیدتو بهش عوض کنی اما تو از اون دسته آدم هایی هستی که هر جور تورو ببینم باهات حال نمیکنم هیچ ازت متنفرتر میشم. ساریخانی لبخند میزنه و بهش میگه میدونی چیه؟ منم از همون اول که دیدمت ازت خوشم اومد جنم داشتی، دوست داشتی از همون اول قدم های بزرگ برداری اما میدونی چیه این واست یه درس عبرت شد که از این به بعد لقمه های اندازه دهنت برداری. هاشم دسته کیکیشو روی کت ساریخانی پاک میکنه و از اونجا میره. هاشم به بچه ها میگه فعلا برین خونه هاتون تا خبرتون کنم.

آرام به هاشم میگه غصه نخور درست میشه اصلاً الان میرم پیش بابام تا ببینم راهی پیدا میکنه که بشه پلمپو باز کرد یا اگه با قاضی بشه حرف زد و قانع کنیم دیگه چه بهتر، مشکلی این وسط نیست اونجوری، هاشم بهش میگه دمت گرم و با دهشت میخوان برن مسافرخانه که عباس را پشت شمشادها میبینه. او پیشش میره و بهش میگه تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا نرفتی؟ عباس میگه چون روم نمیشه دوباره باز هم برگردم پیش مامانم و بگم نشد میدونی تا الان چندتا در را زدم ولی موفق نشدم دیگه واقعاً نمیتونم برگردم برم بهش چی بگم؟ هاشم همان موقع فردی را میبینه که با نردبان تو دستش از کوچه در حال رد شدنه و فکری به سرش میزنه. به عباس میگه پاشو بریم عباس میگه کجا؟ چی میگی؟ هاشم میگه اگه دیدی حقتو ندادن به زور حقتو بگیر پاشو بریم در کارگاهو باز کنیم. هاشم از نردبان بالا میره و با سیم چین سیم خاردار ها را می برد. عباس و هاشم به همراه دهشت از نردبان به داخل کارگاه میرن. عباس از هاشم میپرسه مطمئنی برامون دردسر نمیشه؟ اوضاع از اینی که هست خراب تر نشه! هاشم به راهش ادامه میده و میگه به این چیزا فکر نکنید و وارد واحد سرایداری میشن.

نغمه به خانه آرزو رفته و با همدیگه در حال دیدن عکس های عروسی آرزو هستند نغمه به آرزو میگه میدونستی اسمت خیلی قشنگه؟ آرزو به حالتی سوالی میگه واقعاً؟ نغمه تایید میکنه و میگه من و هاشم باهم دیگه همون اول اسم دختر را آرزو انتخاب کردیم اما وقتی که تو وارد زندگی سهراب شدی و فهمید اسم تو آرزوعه گفتش که بیخیال این اسم بشیم انگار از همون اول میدونست که شما دو نفر به همدیگه میرسین. آرزو شروع میکنه به تعریف کردن ماجرای اسمش و میگه وقتی مادرم ماههای آخر منو حامله بوده برادرش آپاندیسش میترکه و تو کما میره مادرم از استرس و ترس زیاد حالش بد میشه و تو بیمارستان بستری میشه همانجا هم دردش شروع میشه و موقع زایمانش میشه پدرم به دروغ میاد بهش میگه که برادرت بهوش اومده تا زایمان راحتی داشته باشه وقتی من به دنیا میام برادر مادرم هم به هوش میاد به خاطر همین پدربزرگم اسم منو میزاره آرزو و میگه تو باعث شدی که ما به آرزوهامون برسیم. همان موقع هاشم به مینو زنگ میزنه و میپرسه که ماجرای مادر شاهین چی شد؟ تونستی باهاش حرف بزنی یا نه؟ آرزو بهش میگه ماجراش طولانیه رودررو حرف بزنیم بهتره، میای اینجا؟

نغمه هم اینجاست. سپس آرزو برای بهتر شدن رابطه آنها به دروغ سلام رساندن جفتشون رو به هم دیگه میگه. هاشم به اونجا میاد. نغمه بعد از کمی حرف زدن با او بهش میگه راستی تولدت مبارک هاشم حسابی جا میخوره و خشکش میزنه سپس هل میکنه و میگه تولد تو هم مبارک وقتی به خودش میاد میگه ببخشید حواسم نبود و ازش تشکر میکنه و میگه اول فکر کردم کیک و اونچیزا زیر سر بچه های کارگاه بوده اما بعدا بهم گفتن که کار تو بوده سپس ازش تشکر میکنه نغمه مجسمه فرشته ای را که هاشم واسش، درست کرده بود را بهش میده و میگه اینو هم واسم درست کن شکسته هاشم میگه این چه بلایی که سر این اومده؟ این چه جوری اومده دست تو؟ نغمه با خنده میگه مگه مال من نبود؟ یکی دیگه هم نمی خوام همینو واسم درست کن بعد هم با احترام بیا بهم تقدیم کن. هاشم لبخند میزنه و میگه یادم رفته بود که شما خیلی زورگویی آن سه نفر تصمیم می‌گیرند تا با هستی صحبت کنند وقتی به هتل میرن متوجه میشن که اونجا نیست هاشم آنها را به سر خاک میبره. هستی با دیدن نغمه میگه از بچه های کارگاه هستی؟ نغمه میگه نه من شاهینو نمیشناسم ولی سهراب عین برادرمه.

هستی میگه واقعا برادرته یا نه؟ نغمه بهش میگه نه مثل برادرمه هستی میگه ولی شاهین واقعاً پسرم بود از گوشت و خون من بود! نغمه میگه من شاهینو نمی شناسم اما شاهرخ ماجدی را خوب میشناسم کسی بود که باعث شد چند سال پیش مادرم پسرشو عین شما زیر خاک کنه آنها کمی باهاش صحبت می کنم و با خواهش و التماس ازش میخوان تا از سهراب بگذره و از رفاقت شاهین و سهراب بهش میگن. هستی فقط یک کلمه میگه که به مینو بگین بیاد می خوام ببینمش. مینو در خانه تمام خاطراتش را با شاهین زیر و رو میکنه و متوجه رفتار مشکوک و دروغ هایی که بهش گفته بود میشه و با خوردن چند بسته قرص خودکشی میکنه. هاشم تصمیم میگیره تا با تعدادی از بچه ها به صورت پنهانی توی کارگاه به کارشان ادامه بدن تا سفارششونو سر موعد تحویل بدن اما بقیه سفارش ها باشه برای بعد از فک پلمپ. مینا به اتاق مینو میره که میبینه روی زمین افتاده و با دیدن قرصها جیغ میزنه و از آرزو میخواد تا به اورژانس زنگ بزنه….

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال از سرنوشت ۴ + عکس

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دنی
دنی
1 ماه قبل

واقعا سریال ازسرنوشت عالی هست مخصوصا این قسمتش که هاشم به نغمه می‌گفت شما و نغمه بهش گفت تا کی میخوای بهم بگی شما خیلی خوشم اومد باحال بود

دکمه بازگشت به بالا